بر شود وفانرارد
مِ + مه لیر ره سم ۷۹
9
«یرتری علوم اسلامی |
3 والطاا وس ناماس ری باتش دوست وادنتشان ول ی
۲ خر له ۳4 دوس نان شمیت هه
درز ۷۱۷ کیت 9۱ ال
پژوللدا ری ]ار
۱۸۴ ن کث شماد.ست-- در کنارخان ثبت شده است ان کناب بشادس یت سس ونان ملی ثبت
۲ ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن ۴ دورگردون گردوروژی پرمراد ما ترفت ۴ کسربهار عمرباشد با ؛ بستدت چمن ۵ هان مشو نومید چون اقفنهایازسرفیب ۶ در ببایان گربشرق کنبه خواهی زدقدم ۷حال ما و فرقت جانان و ابرام دقیب ۸ ای دل اد میل فا بنیاد هستی برکند ٩ کر چهمنزل بسخطر ناگ استومقصد بسبمید ۰ حافظا درکنج فقر و خلوت شبهای ناد
کله احزان شود دوزی گلستان فم مور وین سرشودیده بازآیسه به مامسان فم مود دایم بسکمان نباد کساد ۱ دوران غم مخور چتر کل؟ برس کثیای هرغخوشخوان فم مخود باشد انددپرده بازیهای پنهان فم مخود مرزشها گر کسند خاد مسفیلان فم مخور جبله میداند خدای حال گسردان غم مضور
چون نورا نوح است کشتی بان ز نوفان فم مخور
عیع داهی نیست کان دا نیست پایان غم مخور تابود وردت دعا و دری قسسآن غنم مور
پیش از شرح غزل بجاست گفته شود که درکناب نفایس الفنون
فیعرابس الیو که درزمن لت شاه شیخابوالسحقتالبفشده غزلی آمدهاست بمطلع : کلبه احزانشود روز یکاستان غم مخور بتکند گلهایوسل ازخاد هجران غمعغور وآن را از شمسالدین محمد جوبنی وزبرکه بسال ۶۸۳ بقتل رسیدهرانستهاست و دردبوان سلمان ساوجی نیزغزلی است بمطلع : ۴پردمدسیی نشاط ازسللع جان فممخور وین شب سودارسد روزی بهپایان مشود شاد روان سعید نفیسی درکتاب؟ «درپیراسون اشعار واحوال حافظ» نبز بحثی در ابن باره بمیان آورده لبکن آنچه گفتنی است اینکه : عمواه غزل ازشمسالدین محمد جوینی وزیر باشد یا نباشد چون درکتاب نفابسالفنون آمده بدیهی است پیش از خواجه حافظ این غزل سروده شده بودهوخواجه حافط مطلع آ را پسندیده و
1-ق : حالدوران ۲-
.در ۳- دیوال سلمان ی ۳۴۶ ۴-ص۱۳۳
۱۵۰4۵
مصرعی از مطلع را تضمین وغزل را استقبال کرده است و چون این غزل شهرتی_بهمرسانیده سلمان ساوجی نیز آن را ازغزلخواجه حافظ استقبال کردهاست .
درصفحات گذشته گفتهابم که منظور خواجه حافظ ازربرست » شاه شجا ع است بمناسبت_زیباشی صوری و اینکه برادران وبرادر زاده گانش پیوسته برجاه وجلالوحمن و کمال اورشگ میبروندوحمد مسیورزیدند و برای او دام ها میگستردند و فتنهها بر میانگیختند ؛ غزل موردشرحرا نیز خواجه حافظ بیادوبنام شاه شجا ع سروده است ۰ هنگامی که در کرمانبه حالت سرگردانی بسرمیبرده و ازتاج وتخت وسلطات خودبدورو بهجور برده است .
بیت ۱ : پوسفی که گم شده است ونمپدانم کجاست ؟ بار دیگر به زادگاه و مستقر ود «کنعان) باز جواهدگشت [حضرت یوسف در کنعان بود که برادرانش اورا بچاه اند و سپس از چاه رهائیبافت وبمصر برده شد ؛ منظور از با آمدن پوت بکنعان و عانه پدری و سامان خود ور اینجا ؛ بازگثنت شاه شجاع_بب شبراز است] وخانه اندوهبار پدرش بعقوب «کلبه احزانع که خزان زده است » بار دیگر با باز گشت او چونگلسان سرسبزوخرم میشود؛ پس آندوه مبر وغم مدار [کلبه احزان یمنی خانه محقر اندوههء که منزل یعفوب پدر بوسفباشد واین نام کنایه واشاره است برای هرمکان وجائ که بر آن اندوه و غم سابه گسترده باشد] حواجه حافظ در این استعاره و اشاره میفرماید:
شاه شجاغ بارویگر به شیراز باز خواهد گشت وشیر از را کهاز دوری اووظلم وستم جلایریانوشاه محمودچون کلبهاحزانمصیتزدهو اندوهبارشده وبهارآن زان مبدلگرویدهبار دیگرباورود خود آن را
۱۶
بگلستانپرگل ورباحین میدلخواهد ساخت ؛بنابراینشمنالهواندوهگین مباش,
بیث ۲ : [حافظ خطاب بخود وهم چنین بکسانی که با او دراین دردسهیم هستند میگوید.]
ای دلهاثی که از رفتن برسف وگم شدن او «شاه شجاع» بستم واندوه رسیدهاید رل پد مدارید وبدل بد میاوربد وتخاطر را مشرش مکنید ودل بد مدار» زیرا ؛ آن سری که آشفته و پربشان نخاطر است «شوریده سر)باردیگر ترتیب وسامانعواهد یافت»«سامان» پساندوهناك مبائی[دراپنجا سرجزأس بمعنی بزرگ فوم کجمیع آنسران است نیز هست؛ وبا این توجبه نی چنین میشودکه : آن رئیس وبزدگ قوم که برحال و احوالش پریشانی ونا بسامانی دست داده بود بار دیگر کارش سامان و نظام خواهد بافت واز شوریدهگیوبی نظمیوپریشانی رهائی خواهد یافت پسنباید
بود و غم خورد] بیت ۳ ؛ اگر گردش «دور»روز گار«گردون»یکیدو روزبخواسته «مراد» ومیل و آرزویما تمراد» گروش نکرده ونچرعد» «نرفت» نگران مباش و بدان که کار روز گار ودورآنهمیشه«دایما» يكنواخت «یکسان» و يك جور «یکسان» نمیماند و پیوسته «دایماه درحالگردش وتحول است پس ایناوضا عهم ثابت و پایدار نمیماندو تفییرنخواهد کرداپنست کهنباید غمگین بورواندوه بخودراهداد. بیت ۴ : اگرعمری بافی باشد «بهار عمر باشده وبار دیگر بهار فرارسد «بهار عمر» هنم چنانکه پس از گذشت دی وبهمن و زمستان وخزان » جهان روی تازهگي و جوانی به خود میبپیند وتحول یر درجهان رخ میهد » نخوت باد غزان بایان میرسد و بار دیگر درتختگاه چمن گل به تخت مینشیند وبلیل هم چترگل را بجایساییان ۱۷
پادشاهی برسرخواهدگرفت هم چنانکه این تحولات در جهان پدیدار میشود » نخوت وبادوبروت شاه محمود و جلایربان هم با آمدن شاه شجا ع روبه پایان میگذارد واو برئخت سلطنت مینشیندو حافظ شاعر «بلبل؛«هسمدر ظل ممدود او (چتر گل)برسرخواهد کشید » پسای حافظ نباید اندوه خورد وغمگین بود [گُفتتی است که خواجه حافظ پس از پابان کار شاه محمودوجلایریان و آمدن شاه شجاع به شیراز در غزلی که بهمین مناست سروده ودرصفحات آبنده خواهد آمد اين نی را چنین بیان کرده است : آنهبه ناژ ونن که خزالهبارمود عاقبت_ درفسدم باد بهار آخدرشد شکرایزد که به افبال کله کوشهکل .. نخوتباد دی وشوکت ار آخسرشد آن پسریشانی شبهای ددازشم بل ."همه دد ساپه کیسوینکار آخرشد
در اين غزل در یت سوم آن که آوردهيم میبنم که چگونه آن سرشوریده بسامان رسیده است]
یت ۵ : آگاه وهوشبار باش«هان»! واز آینده نا امید مشوزیر! از آنچه درنهان بصورت راژ میگلدرو آگاهنلتی « واقف نهای از سر غیب» تو» چه میدانی که دربس پرده از طرف خداوند چه بازیهانی برای معلحت جهاني انجام میگیرد؛ تاه رآنچه میشودحکمبیکنی و از حقبقت و واقعیت بی خبری ؛ چه بسا اعمالی که بظاهرخوش آیند است و بدبختی نودراوست و چه بسا اعمالی که ظاهر آن کراهت و نامیمونیداردو عیر و صلاحتو در آنست.
۱ب هان کلمه تنبیه است درمحل ] گاهانیدن و تا کید در کاری وامری ر دداین مودت باتکرارهان است . خواه پطریق اهر باشد وخواه بنوان نهی ؛ و
آمر به شتاب کردن هم هست یعتی بشتاب , برهان
۱۰۸
پیت ۶ : اگردر دل قصدوئیتی باك داری ومیخواهیبه آرزویت برسی » آنهم آرزونی بزرگهه هم چنانکه حاجیان به شوق دیدار و زیارت کبه دربيابانهاي بيآب و سوزان و خارزار رهسبار میشوند اما چرن به شوق و عشنی دیدار خانه خدا کام میزنند اگرخار مفیلان پیابان بامایشان را ریش وپریش کند از آزارو رنج آن ناله سر نمیدهند و آن را برخود هموار میسازند؛ ونیز چون به عشق دبدار جمال د آرای شاه شجاع هستی ۰ در داه این مقصود اگر از طرف افرادبست «خاره وزیون وناچیز و فرو مایه مانندخارءبرتوگزندی هم برسد بردلت بد میاور و مأیوسمشو, در اینجاشاهمحمود و جلایربان را خار مفیلان نایده است باستناد ابنکه در غزل دیگر او راار وشاه شجاع داگل نامیله وفرمودهاست. شکرایزوکه به انبال کله گوه کل نوت بساد دی وشوکت خارآخرشد
وضتاً بیت خعطاب بشاه شنجا ع هم هست و او دا تسلی خاطر میدهد وتقوبت روحی بیکن و ميفرماید:توکه قصد و هدف عالی داری ومیخواهی بار ویگربه سلطنت برسی و فرماثروالی کنی و کبه متصود تو آنست ؛ پس دراین راه اگر نیشی از کسانی که خار راه نو هستند برتووارد آمد. نباید غعناك وماپوس بشوی.
بیت۷:احوالمن و کسانی که مانندمنهستندماازبكطرف؛وفراق وهجراندوست «فرفتبار» ازطرفی دیگروبستوه آوردن «ابرام» وملال خاطری که وابرام» از طرف دشمن «رقبب» دوست(هنی شاسحمود) داریم » برهمه این ناروائها و ناملایمات خداوند جهان آفرین که گرداننههمه احوالهاوحالهاست«حال گردان»آ گاودانوبیناست؛وبراو چیزی از این وقایع پوشیده وپنهان نیست» حداوند میداند و آگاهست که بر دوستان و هواداران شاه شجاع چه میگذرد و در دوری او بر
۱۵۰۹
مردم شیراژ چهگذشنه و هم چنین ؛ شاه شجاع چه رنجهانی دراین دربدریتحمل شدهاست: بنابراینهیج ملالی بخاطر راهمده و بدان که اوضاع دگرگون خواهد شد.
بیت ۸ : ای کسی که چون جان من عزیزهستی «ایدل» (اینبیت خحطاببه شاه شجا غاست)بدان که اگرسرل نابور کنندهای پیایدو اساس وپایه هستی و زندهگی را از بخ و بن برکند » ماننه نسوفان نوج که درزمین چیزی برجای نگذاشت و همه چیز را ابوه و فنا کرد ؛ اما چون تسوکشتی بانی چون نوح داری و خداوند بانموست » هم چنانکه نوح و کسانش را خداوند از آن نوفان سهمنا نجات داد تورا یز که نوفان درزندهگیت رخ داره چون خداوند بافوست مانند نوح از این بلاها و آفت ها نگاهبانی ونگاهداری خواهد کرو ؛ پس بادلت غم راه مده وبدان که از این توفان حادثوبلانجاتخواهی بافت هم چنانکه نوح پیفمیر ببه نشتگی قلم نهاد تونز بر دیگر به سرزمین خود قدم خواهی گذاشت -
[در انجا نی است که همین معنی" زا خواجه حافظ در غزل دیگریخطاب به شاه شجااع میفرماید: یادمردان خداباش که در کشتی نوع همت خاکی که به آمی بخرد نوفان داز
ببت ٩ : هرچند مقصدی که موردنظرن است «منزل و آنجائی که تو میخواهی بآن برسی و از راهی که میگذدری کمین گساه رهزنان است ویر پرمخاطره است «خطرنال» و آنجائی که تو فصد و تصمیم داری بروی بمیار دوراست«بمید؛ ولی بایدبدانی که در دنیا هیچ راهی نیست کهپابان نداشته باشد وسرانجام به پیانی منتهی نشود » پس باید راه را طی کرد بامید آنکه پایان دارد آری:
۱۱۰
در ده میزل ليليکه خطرهاست بجان . شرط اول فدم آست که مجنولبافی
منظور از ان خطاب به شاه شجا اینس تک :
هر چند نظر و قصدی که توداری کناری بسیار بزرگه است «خطبر - ره وناروائیها وصدمات دارد «خطره و برای رسیدن بآن متصود میبابست راه درازی راطی کنی(بمید» یمنی صبروحوصله داشته باشی تا بتواني به مقصدت پرسی و باید این را بدانی هر چیزی که آغازی دارد پیانی هم دارد و کار شاه محمود و جلابربان هم پایان میرسد وخائمه مییاید.
بیت ۱۰ : ایحافظ ؛ درگوشه دروبشی «ففر» وتنهائی «خلوت» وشبهای تاريك و ظلمانی ظلم وستم » تزمانیکه کار هرروزهات دودد» دعا خواندن وگفتن درس فر آن است » نبابد هیج غمی_داشته بافی و بیمی بلل راه دمی » اين کاری نیست که کسی بنواند آنرا ازتو بازبگیرد و با آزاریبتوبرساندو از طرفينتایج این اعمال نیکت مشگل گدا یکارهاست:
[دراین غزل بخشوص مجنی.یپت_مقطلع کاملا روشن است که خواجه حافظ دو دوران سلطنت شاه محمود بار دیگ رکنج عزاتگزیده وبکار دائمی وهمبشگی نخود دورود عاو درس فررآن .که محضردرس ترآن برای طالبان آن بوده است اشتغال میداشته واز کارهای دیوانی مراوده بادولنیان پرهبزمیکرده است]
۱۱
۱ چوبرشکست صبا زلف عبر افشانش ۲ کجاست هم نفمی نابشرحعرضه دهم ۳ سیم ۲ صبحوفانمهای کهبرد بدوست ۴ زمانه ازورق گل مثالرویتوساعت؟ ۵ توخفتهای ونشد عمق را کرانه پدید ۶ جمال کبه مگر عذر رمروان شواهد ۷ براین شکستهییتالحزن که می آرو ۸بگیرم آن سرزف و بدستخواجه دهم
بهرشکسته کهبگذشت ۱ نازهشد جانش که دل چه میکشد ازروز گار هجرانش زخون دینده مسابود مهسرو عنوانش ولی زشرم تو در غنچه کرد پنهانش تبارالله ازاین ره که نیست پا
که جان زنده دلان سوخت در بیابانش نشان پرسف دل ازجه زنخندانش که * دادمن بهسناند زمکر و دستانش
« پیش از شرح غزل گفتنی است که چون شاه شجساعبه آثار
سعدی بسیارولیسته گی داشت: ویشتر آنها را ازسر میدانست خواجه حافظنیز باتوجه بین علاقه معدوحنودا غزل مورو شرح را دراتقبال غزل شیخ سعدی که دربدایع ارثبت استٍ بمطللع زیر سروو : خوشاستدرد که باشدامیدورمانش دراز یستبیابان کههستپایانش بیت ۱ : بساد » همینکه زلف عببر بیز اورا رک گوئیدرمحفله خر را شکسته وگشور زیراه بد را مر وخعوشبو کرو واین بادبرهر شکسته دلی که گذ رکرر روح اورا تازه و زنده ساعت [ زلف برشکستن یعنی زلف را خم کردن » زلف دراصل بستیقستی
ازشب است ودرزبان قارسیباعتبار اپنکه گیسوی محبوب سیاه است ؛ سس ا- ۰3 پیوست ۰-۲ این بیت دا ندازد ۳ بدین ۵ - ق . که سوخت حافل بیدل
ق پیت ۴
۱۱۲
قسمتی از گیسوان را که برگرد بناگوش باشد زلف و زلفان و زلفین خوانده اند ؛ دردوران کهن عم کردن سردوقسمت از گیسوانی که در کنر ناگوش بوده آرایشی بحساب میآمده وسرآن رامنند سرچوب چوگان و باهلال ماه بطمرف صورت خم میکردند واین کار گونهای از آرایشودلربائی بود وازاین روست که حافظمیفرماید: ظل ممدود خمذلی نوام برسر با کاندرین سایه فرار دل شیدا باشد دلدادهگان بادیدن خمز لباز لف برشکسته بحالتمیرفتند و دل ازدست میدادند وبدینناسبت استکهخواجهحافظ فرموده است : گفتمش زلفبهفونکهشکستی گفتا حافظ این قصهدراز استپف رآ ن که بپرس یمنی ؛ باوگفتم قصد حون ریختن وقتل چه کسی را کردهای که باین خیال زلفت دا خم دادای تا او بانظاره آن ازشیفتهگی و شیدائی جان بسپارد ویاخودرا بکشد ؟ در باسخم گنست ای حافظ » اين کار ماجرای طولانی داردنورا بر آن سود بیلهم کهازاین ماجرا وداستان درگذروسئوال مکن ! بنابراین زلف برشکستن بمنی گیسوان دوطرف بثاگوش را نمیده کردن ] پیت ۷ : کو ؟ و کجاست ؟ همدم ورفبق وهم کلامی «ممنفس» نا باوباروانی یا کنم و آشکارسازم « شرح »وبعرضش برسانم «عرضه دمم » که دم ازاام فا آن یاچه میکشد وبرمن چهمیگذرد ؟ بیت ۳ : باد خوشبوی « نسیم » صبحگاهی « صبا که از روک بجاي آوردن عهد وپیمان « وف »نامه وپیمیراکهازطرف من برا ی آن روست درغربت فده میبر +آن نامه عنوا ومهری کهداشت باون دیدهگانم بودکه درهجرانش سرداده و گرپسته بودم ۰ [ دراین اشارهو
وزژ
استماره رمزی است که این رمز مبرساند نامه را برای پارشاه فرسناده بوده است » و آن رمز درسرخ بودن مهر وعنوان نامه استکه باون نوشته بودهاست ؟ زیرامرسوم چنین بود که نامه پادشاهانرادر آغاز آن طغرای سر خودرپاپانش آل تمفا میزدند. آل تمفا واژهایمفولیاست بمنی مهر سرخ زبرا آ بمعتی سرخ است ونمفابضی مهر و آل تمفا عبارت بود ازمهر مریعی که بر روی فرمنهامزدندواینعملرایرلیغ میگفنند واین مهررابررویفرمانها ومنشورها وناههای رسمی بام رکب سرخ میزدند ؛ اگر این مهر را بسا آب طلامیزدند به آن «آلئون نمناا میگفتند نی مهر طلاثي واگربامرکپ سیاهمهر میکربند به آنفره تمفا» پعنی مهر سیاه میگفتهاند , درزمان حواجه حافظ این رسوم در در بارمظفریهامرسوم بودزیرا نان ازابلخانان وقره ختائیاناین شیرهرا تفلید می کردند وبه همین منامی یر آثار خواجه حافظ به واژههای طفراکش وطنرالی برمیخوزیم که درجای خود بتوضیح آنها نیز پرداختهامبات ضیح ی که دادیم دزمبابمچرا خواجه حافظ میفرماید عنوان آن نامه را باخون وشته وباحون مهر کرده است . در واقع میفرماید عنوان نامه طفرا واشت وپایانش آل نمفازوه شده ۱ بوو .
1 - ممکن است بشی بگویند؛ غیر این توجیه مجیح لیست زیر ؛ ور ادپیات فادسی مصطل است که مءشوق برای نشان دادن سوز واشتیاق ودنجی که ازمهجودی وفرافن میبرد نامهاش دا باخوننوشتد و باخوننوشتن منهوم دیکرش ادای سوکندان به مهد وپیمان است مسی گوئماکسنامه باشددوست است ولی صحتبرسر عنوان و مهرراست و گرزه خواجهحاف تیزدر غزل_دیگرمتن کراس که نامهاش را باخون نوشته امت و میفرماید :
ازخون ول نوتم نزديك دومت نامه انی دایت دهراً من حجراه القیامه
۱۴
در آن زمان مرسوم بودکه نام سلطا را دربالاینامهها باخعلوط فوسی رسم می کردند وباین طرط منحنی طفرا میگفتند وچون طفرا از حطوط فوسیشکل تشکیل میبافت ودرنتبجهشباهت به کمان ویاابرو داشتشعرا ابروی محبوب را به طغراو یا طفرارا به هلال ابروو کمان تشبیه میکردهاند ازجمله حافظ میفرهاید : آمید هست کهمنشور عشفبازی من از آن کمانچهابرو رسدپهطفرالی وبا : مطبو عترزنقش توصورتهبستباز طفرا نویس ابروی مشکینثالتو ویا: علالی شد تنم ذینغم که باطفر ایابرویش - که باشه مه که پنماید زطاق آسان ابرد ویا : ایکه اتدای عطادد سفت شوکت توست" عقل کل جااکر طفراکش دیوان تواد
خواجه حافظ بااشاره براینگه نامه عنوانش سرخ نوشته شده و درپابان آن نیز مهر سرخ داشته میرساندکسی را که برايش نامه ارسال دراشتهپادشاهبوده کهنامه اورا طفرا کشی کردهو آل تمفاژ زدهبوده است + رما باین رمز طرف مخاطب اورا میشناسیم ]
پیت ۲ : روزگار وجهان وخلفت « زمانه باعتبار اينکه زمانه نی رهر ودهر نیز بمعنی خالق و جهان هستی است ؛سند آثرا درذیل صفحه۷۶٩ بىدست دادهیمهبرگهایگل سرخ رادرلطاقت ورنگ » از رویچهره زیبایتوآفرپد ولیچوندید که زیائولطافت وخوش رنگی چهره توبرآنبرثریدارد ازساخنه موش که خواسته بود درمفاممهارضه ومقابله بارنگ ورو وعطر وبوی تو برآید شرمگین شد» زیرا زیالی
۱۵
ورنگ ولطافت چهره ورخسارتبرساخته او میچریید » ناچار گلسرخ را درغنچه پنهان کرد » یمنی تولد اورا درپردهگی وغنچهگی گذاشتتا خودآرائی وخودستائی دربرابر تو نکند[ این مضمون اغرافی بسیسار ملیح ودانشین وشاعرانه است]
بیت ۵ : توای حافظ » درخواب غفاتی ودرمسرحله عشق راه نمیسپری » آنهم راهی که پایان آن و کرانه»پیدا نیست : راهیکه خداوند و آفریدهگار آن را پل آفرید و تبارلائه » و طرینی «راهی» که نجدای تعالی آرابزرگث کرده استونبا ره مواین شگفتطریفت ومسلکی است «تبارك اه »و آفرین با براین طسریقت عسن ورندی « باه » [ این معانی باعتبار آنست که نبالهله را بکار بردهرسعانی تبار لاله چنین است : بزرگک شد وپاك شد خداوند تعالی » و استعمال آن درمدح بوقت تعجب است ]
بیت۶ : ممکناسث«فگزا»زیبئی رو ی کمبه «جمال» سالکاذاین طریقت را « رهروان » معذور و غثر » بدارد و ازاواین تمنی را دارم «گر» که اگر نتوانستا خودارا بعقضد برسانم» پوزشم را بپذیرو «معذور » زبرا : جان بسیاری ازعاشقان « زنده دلان» دربیابان بیپایان عثق از ثابش وسوزش آتشی که دراین راه هست سوخنه و خاکستر شده ودر نتیجهاینراهراباباننبرهاند ونوانته ندیم قصدبرسند [ومنیم بای طلبم دراین راه بازمانده و عذر وپوزشم راجمال که مقصودم «که شام شجاع باشد وروی زیبای او » باید بهپذیر که توانساپرنج سفر برخود همواردارموبه زیارتشبه کرمان بروع چود در زبر بارهجر
1 س مکی که درعرپی آلا گویند درمقا نك و کمان وگاهی درمحل یقین وئعنی یکار میرود
۱۵۶
شکسته وازپا در آمدهام ]
بیت ۷ : شرمسار وعجلتزده « شکسته ) درخسانه اندوه وغم «بیتالحزنه همچرن یطرب درغم هجر بوسف باغموحسرت نشمتم اباینم چهکمی نشانهای از آن پرسف گم شدهام برایم نعواهد آورد بخصوص نشان چاه زنخدانش راکه نعود نشانی است از آنکه من در چاه غموعشق او اسپرودربندم [ ورغزل گذشنه وبیت؛
پوسف گم کشت باز آ یدبه کنعان خپمنخود . کلبهاحزانشود روزیکاستانفمهدود
شرح داده. وگفتم که خواجه حافظ خودش رایمقوب خواندهو شاه شجاع راکه پوسف ثنی لفب داشتهبجای حضرت بوسف گرفته است ودرشرح بیت : بهبینکهسیبز نخداناوچهمیگوبد «هزاریوسف»صریفنادهدرچه ماس» که در صحفه ۱۷۸۳ تا ۱۲۸۴ آمدة به تفصیل بیان کردهايم که زنخدان شاه شجاع فرو رفنهگی (داشتهکه آنرا دراصطلاح حس شناسی چاه زنخ میگوبند واین يكي از متیزات وشخصات چهره شاه شجاع بوده است وخزاجه سافظ بخصوص زاین چاه زنخدان واینکهحضرت پوسف را به چاه انداختند وسپس ازچاه نجات یافت ؛ بانوجه باپنکه شاه شجاع را درزیائی بوسفانیمیخواندهندبرداشتزیا ودلنشینی کرده ودرغزلهایش به ابداع وآفرینش مضامین بکر پرداخنه؛ و ضمناً برای خوانندهگان آثارش رد پائی بمنظور باز شناحت کسی که غزل را بیاد وبرای او سروده بجا گذاشته است ۰ بااین نشانی درسیبابیم شخصیتی راکه پادشاه بوده ونم وعنوانش را باطفرامی نوشته ومهرش را آل ثمفا میزدهاند کیست ]
۱۱۷
بیث ۸ : من آن سر گیسوی سیاه را که اوخم کردهوباحم کردنش خونم را ريخته وجانمرا گرفته » واینهمه برمن پیدادرواداشته,خواهم گرفت و آنرا بدست خواجه حافظ خواهم داد تاازاینبیدادگر که با دستان و مکر » وحیله و مکر » وترویر «دستان » دلمرا ربوده است داد مرا بازگیرد[ دراین بیت واژههای: رهمدداد ۰ دست» دستان » ستاندن بایکدیگر از نظرهنی و آمنگونناسب بسپار خوشنشسنهاست]
نکته دیگر آنکه : دردیواث فزوینی مصرع دوم اين ببت چنین آمده است « که سوخت حافظ ببدل زمکر ودستانش » وکملا پیداست که ناسخان دیوانخواجهحافظ متوجه نشدهاندکه دراین بیت«خراجه بنی آقا وبزرك بکار نرفه بلکه بجاي تخلصحافظ بکار برده شده است ودرغزلهای دیگر خواجه حافظ نیز این امر سابقه دارد ودرمورو دیگر یز ملذکر آن شدایم وچون,متوجه این نکن نبوهاندمصر عدوم را ازخود ساخنه ودر آن تخل آوردهاند تابزعم ود وغزل راکمال بخشیده باشد درحالیکه باابن دست کاریهنی بت رامخدوش ونامربوط
کرده اند ]
۱۸۸
۱ ای جلگر از آن چاه زنعدان بدرآلی ۲ شایدکه به آبسی فلکتدست نهگیرد ۳ هشدار که گر وسوسه عقلکنی گسوش ۴ جانميدهم از حسرت دیداد توچون صبح ۵ چندان چو میا برتو گیادم دم همث ۶ اذ 7
۲۷ درخانه غم چند نثینی به ملامن
» ثب, هجر تو جانم بلپ آمد
۸ بر دهگلدت بستهام اژدیده دوسد جوی ٩ حافظ مکناندیش که آذیوسف خوبان ۴
هرجایه روی باذا پشیمان بدرآئی گس تشه لب از چشمه حیوانبدد آلی آدم منت اژ ددشه دضوان بدرآی بائد که چو خورشید_ در خشان بدر آثی کاز غچه جوگل خرم و خندان بدر آلی رت است که همچون مه ابا بدرآلی وقت است که از دولت سلطان بدرآئی تابوکه توچون سرو خرامان بددآئی باذ آبه داز کابه احزان بددآئی
بیت ۱ : ای آنکسي که دلت را به عثق آن زیاروثی داده ای که چاه زنخدان دارد » اگر بخواهی خودت را ازعشق آن زیباروثی که چاه زنخدان دارد آزاد کنی » وعشفش را بفراموشيبسپاری وازچاه زنخدان او بدرآنی » ودلبدیگری بسپاری » ازاین کارتپشیمانخواهی شد وبار دیگرباندات از کردهانبهمنچاه نخسئین باز خوامی گشت,
ر اینکه :اگر بخواهی ازعثق وبحبت شاه شجاع دل برگیری ودل بجای دیگر بسپاری زاین کردهات نادم وپشیمان میشوی وبهعشاو بازخوامیگشت زیرا هیچکس را بهتر وبرتر از اونخاهی یافت
بیت ۷ : ار ازچشمه آب حبات که درظلمات است بهتونصیبه وقسمتندهند وئو از آن چشمه سار حیات بخشلب نشنه وناکامبرون شوی ؛ شایسته است « شاید » که جهان « فلك » تورا برایدستبافتن
( -ق .زرد ۲ -ق. در -ق. این بیت دا ندادد سقبپوسفمارو
۱2۹
به عزت ورونقی «آب » دبگر؛ كمك وساعدت «دستگیری ) نکند زیراکسی که آب حبات را بیابد ونتواند از آن بنوشد سزایش همین اس تکه از آب ساده هم محروم بماند : منظور اینکه : اگر بناباشد که تو ازدولث ومحبت شاه شجاع که لب نوش چون چشمه آب حیوان داردوزنده گیوحبات میبخشد وچون چشمه وجودش فباض و کریم و بخشنده است خودت را محروم بداری وازآن ممنع وبهر؛ مندنشوی شایسته است که جهان هم بتو روی موافق نشان ندهد وبنو در دولت نگشاید [ شاید بمنی شایسته ودرخور است وبمنی « باشد کهاشنباه واین معنی مستحدث است ودرهمین غزل خواجه حافظ « باشد که » را بمعنی 7 بو که» وهمچنین « بو که » را بجای باشدکه » بکار برده استبنابرین شاید را نبابد «بمعنی باشد که بمفهرم ممکن استوگمان میرود که ؛ بجای گمان وتردید:بکار برد وبمعنی گرفت ]
بت ۳ : هوشیار زآگاه باش /بدانکه «هشدار) اگر تو نیزمانند آدم دربهشت به اغوای «وتوسه » عفل اندیشه خطا به رل راه بدهی «وسوسه » » مان" آدمابوالیشر که دراثر سخنان شیطان که دودل کننده بود ووسواسآمیز» ازمیوه معنوعهحورد زبراعقلبار چنین حکم میکردوبر عشقغابهبافت ومقام معنویودناوجهان معنوبترابهلذاللمادی ولذتر شهرت شکم فروخت ودرنتیجه از بهشت راندهشدوبدنیایماهونساد تبعید گردید ؛ نو نیز اگرجهان معنوی و عشق را به وسوسه عقلگوش دمی وبهجهانمادیبفروشی به جهنم دنبای مادی دچار خواهی شد .
منظور ازاين استعاره اینست که : نو اگر به وسوسههای عفل » دراین موقع وهنگام گوش بدهی » عقل بتومیگوبد که شاه شجاع از
۱۸۲۰
سلطنت بر کنار گردیده وشاه محمود اکنون سلطان و فرمان رواست . پادشاه جلابری شیخاوبس ابلخانی تورا معزز ومکرممیداردبنابرایندر سلك ملاژمان ان قدرت در آی وباحکومت وقت بساز و از همه نعم و مواهب برخوردارشو؛ وعثن ومحبت وخواستنرا کنار بگذار ؛ وفای بعهد وپیمان دوستی وحق شناسی و سباس وحقوق صحبت ایتها همه از عشق ومحبت سبراب میشود آنها را کنار بگذار و بکار دنی بپرداز واز زمان وموفعیت استفاده کن؛ ابنها سخنانی اس که عفل ومردمعافل ودنیادار بگوشتو میخوانند .ما اگر این گفهها گوش فرا بدهی از جهان معنی بر کذار شدهای و ازبهشت صفا وپاکی خودت را راندهای,
بیت۴ : ازدریغ وپشیمانی «حسرت » و آرزوی «حسرت »دیدن روی تو که مانند خورشید دلعروز است؛ . من؛ همانندصیح صادق که درانتظاروحسرت برون آمدنخورشِیهٌایت؛ وهمینکهحورشیدسربرزد؛ اودصبعصادق»جان میسپارد؛ منهم دراین آرزووحسرتجانمیدهمباین امبد که تاز پستیر دشبتلمانیدجرو فراقوووریچون آفتاب تاباذفوی ولااقل یکبار بدیدثرویتوچون صبح صادقنائل شوم وجانتسلیم کنم.
ببت ۵ : هم چنانکه باد صبا پیوسته ودمبدم بنج گل میوزد وبراو میدمد تابرگهایش را باز کند وشگفته شود ناعطروبوگیردهمنهم مانند باد صبا برای دیدارتو وبرون آمدنت ازپس پرده خفاکه چون غنچه در پوشش مختفی هستی ۰ پیدرپیوباعزمی راسخ وبلندوهمت» آنقدر « چندان » برتو میدمم تا بشگفی واز پس پرده غهت چون گل سرخ بدرآلی.
منظوراینکه : برایباز گشت تو آتفدر برتو مطالب تشویقکننده
اون
بخوانم وبرایت دعا مبگویم وبرتو میدمم زا تو مانند غنچهگل که خونین ول و گره خورده است» شکفته وخندان شوی وازغیت بدرآفی وبازگردی
بیت ۶ : ازشبهای تاريك وظلمانی فراق تو » جانمپلب رسیده وتاب توانم را ازدست دادهام» هنگام آن فرارسیده که ای مارخسار؛ تونیز مانند ماه تابان که در آسمان شب طلو ع ی کند وتاریکیها را بر طرف میسازد » نمایان شوی واین ظامت ونیرهگی را پل کنی ومرا ازهجر وفراق رهائی بخشی.
ببت ۷ : پرسرراهت؛ « رهگذارت » راهی که از آنبازغواهی گشت : اربسگریستهام جویبارانی ازاشك بوجود آمده» باین امیدکه» باشد » تاتونیز مانند سرو خرامان که بر کذار جویباران مسکسن دارد ؛ ازسفرباز آئی وبر کنار آن سپرشویَلَشینی .
بیت ۸ :[ این بیت را حافظ خطاب بخود مبگوید ] ایحافظ! درسرای اندوه « ببت الحزن) وخانه غم تاک به سرزنش و اکوهش « ملامت» کردنخودت نشمتهای؟ هنگام آن فرارسیده که بمناصبتظفر وپیروزی « دولت » پادشاه «سلطان» ازخانه اندوه «بیتالحزن» پیسرون آئی وبه شادمانی پردازی [ مقصود ابنست که: بتو بشارن میدهمهنگام پیروزی وموفقیت پسادشاه فرا رسیده وتو بزودی ازغم واندوه نجات خواهی یافت : این غزل هنگامی سروده شده است که از طسرف مردم ز گروهی برگزبده برای دیدار شاه شجاع بکرمارفتند وامیدوار گشتند وما چگونهگی آن را درص ۱۲۳۸ آوردهایم].
بیت ٩ : ای حافظ + بیش ازاین خیال وفکر مکن « اندیشه و
۱۸۲
,دان آن زيباروئي کهجادارد درمیانیوسفها ازهمه خوبترشناخته شود« «بوسف خربان ) وخوبتر ازهمه پوسفهاست و سر آمد پوسفها در زیبالی وخوبی است » بزودی بازخواهد گشت وتونیز ازستالحزن « کلبه احزان » بیرون خواهی آمد وبشادمانی خواهی نشست . [ ببت مقطع ومطالب مطروحه درغزل کاملاارتباط آنرا بامعانی وطالب غزل بعطلع : پوسف گمکشته با آید هکنمان نیمخود_ کلبه احزان شودروزی گلتان غومنود تأیید ونظر مارا درصحت شأن نزول این غزلهاتصدیق وگراهی میکند].
۱۳
۱ ای مه بهنت ذ کویت حکاینی ۲ انفاس عیسی از لب لعلت لطیفهای ۳ عر پادهازدلمن ۲ ۰ اذغصاقسهای ۴ کیعطر سایمجلس دوحانیان شدی ۵ در آرزوی خالك ده۴ باد سوخنيم ۶ بوی دل کباب من ۰ آفاف داگرفت
۷ در آتش ارخیال دخش دست میدهد
۸ ای دلبهرده دانش وعمرتبباددفت
٩ دانیهر ادحافظ ازایندددوغعاچیست
شرح جمال حور ز دویت بوایفی
وآب خنر زنوش! دهانت کناینی هرسطری از خصالتو۳ازدحمت آبفی گلدا. اکر نبویتو کردیدعاینی بادآود ای سباء کهنکردیحمایی این آنش درون بکند هم سراینی ساقی بیا که نبست زدوزخ شکاینی مدعابه دائتی و نکردی کفاینی
از بختباوریه وزخسروعناینی
بیت ۱ :ای آن کسی که داستان؟بهشت ازنظر نزهت و بهچت
و صفا و پاکی و دل ربائی در برابر گذرگاه «کوی» و جالی که تو درآن سکنی «کوی» داری داستان و افساننهای «قصه» بیش نیست » و کوی تو گویبرتری از بهشت |فسانهای ميرباید و بنظر انبم انب بهتر و دلگشاتر از آنست؛ و ای آن کسی که » توصیف زیبائیحوران بهشتی در وجاهت وصباحت ؛ درحقیات وصف و ال سخن و حکایت
«روابت» زیائی نوست ,
[دراین نوصیف که زیبائی ممدوح را برتر از حوران و کوش را بهترازبهشت خوانده وما این تعریف و توصیفر ادربارة شامشجاع
ابقءلات۱ .موق نووز -ق. ود
۵ - ف . از توگرشمهای وزخسرو ۰ ۶ . اين ذکته فابلنوجه است که خواچه
حافطهمهجا اذبهشت بعورتافا تعوقصه يادمي کند
۱2۳۴
دانستهاپم ؛ مستند ما غزل دیگری است که پساز ان غزل شرح شده و در آن میفرماید : بیا.باهکهنوحوربهشترارضوان بدین جهان زبرایدل رهیآورد
و چون درسفطع همین غزل با صراحت از شاه شجاع پعنوان شاهنشاه باد کردهو به استناد موارد دیگری که درغزل آمده استماغزل را درستایسشاه شجاع دانستهایم],
ییت۲ : دم های زنده کننده و روحبخش عبسیبن مربمسخنی است از تازهگی «لطیفه» و نکوئی «طیفه» و تازهگیلبهای لعل فام تسو که حیات بخش است و آنچه از آب خضر و چشمه حبوانگفتاندکه عمر جاوید میبخشد؛ اشاراتی در لفافه « کنایت » و سخنی پوشیده و پنهان است «کنابت» از دهان نو که چشمه ایست گوارا «نسوش» و شیرین «نوش» و چون آب زندهگی «نوش» زندهگی بخش «نوش» و پادزهری است «نوش» بزای خی کردن سموم و شهدانگیز است «نوش»[این توصبف ازوهان شاه شجاع را در غزلهانیکه ناکنونشرح کر.هايم خواجه حافظ جلا جلا رده است» مانند : خسرو شیرین- دمنان وبا : ایپسته توخندهزده برحدیث قند ودهها مورد دیگر]
بیت ۳ : هر قطعه «پاره؛ از قلب شرحه شرحه «پاره» شدهام از فراق و هجر گوبای داستان و حکایتی است «قصه؛ از غم و درد دوری و مجهوری از تو و چون کتابی است که برگهای «پاره» آن داستانگوی«قصه ایندرد واندوه وغم است «غصه» ود کناب نیکونی؛ هرنوشته آن«سطره بیان کننده حوی نيك توخصال» و؛ صف وردیفی
است «سطر» ازصفات و بخشندهگیهای تو «درحمت» ونشانه وعلامتی
۱۵۲۵
است «آیت» ازملکات فاضلهتو دخصائل).
ببت ۷ : کج ؟ و چه هنگام «کی» و چگونه «کسی؛ گلسرخ میتوانست در محضر و انجمن فرشتهگان و پربان «روحسانبان» اعطر افشانی «عطرسای»۲ کند؛ ار ازتر بویخوش را باشرمنده گی«عاریت» بطور موقت «عاریت» پوام نگرفته بود [عاریت بمنی آنچه بدهند و بستانند است لیکن چنانکه صراحالغههم متذکر است معنی آن گرفتن چبز و شیلی از کسی است با عار و ننگ و بطور موقت ؛ بتوضیح دیگر » گرفتن شیلی از کسان بطور موقت و فرض کسردن جنس برای دقع نباز وچون دراینکار گیرنده جنسوشیئی درخود احساس شرم و نحجلت میکند واز کاري که کرده عار دارد؛ بآنعاریت گفهاندوخواجه حافظ آنرا بجایشرمگینی وموقنی بکاربرده است].
ببت ۵ : دربر آورده شدن ین تمنی «آرزوه و خواسننوآرزوه خاله رهگذر دوست ( که آن رالاس آورم و سرمه چشم کنم) از حسرت سوغتهام » ای باد صبا بادداری که از تو مبخواسنم که بمن كمك کنی««حمایت»وبرایانجاماین آرزو آزمن پشتیبنینمائی«حمایت»
1 - دوحانيان پینیفرشته کان و پریان لیکن دراینجا خواجهحافظ آنرا بجای عاشقان ور ندارنیاکیاز آوروه است,
۲ - عاردایپینیسائدن» عطر ومتمود نهیه مخلوط ودرهم ریختهایست از عببر ومشک و کافور و عود وشکر که آنرا میسایند تا عصاده خوشبو تهبه کنند وهنگام سائیدن_آن بوی خوش متعاعد میکند وبه همین علت هنکامی که بخواهند درمکانی عطر افشانی کنند این مخلوط را در آنجا رهگذد عطرسای بمفهوم عطر افثانیگرفته شدهاست
یمان و از این
۱۵۳۶
و تو دریغ کردی ؟!
[باید توجه داشت که مضمون ان بیت اشاره استبه مضامین و
مفاهیم نی که درغزاهای گذشته دراین باره سروده است و ما برای نمونه چند مورد را بادآوری میکنیم که در آنها از خاله کوی شاه شجاع و غبار رهگذار او اد کرد .وازبدمباخواسته استکه برایش
آذرا ارمفان بیاورد از جمله : ای صبانکهتی از نالدره پاربیار تا معط رکنم از لطف نسیم نوشام بوفایتو کهالاره آن پارعزیز کردیازخال دهدوست, بکوریدقیب و
غبار راه گذارت کجاستتاحافظظ و
هر کس که گفت خالك دردوستتونباستت. د:
زکوی یار بیازای نسم صیح غبادی و
چنانبهحسرت خالادرتهمیمرم پسم حکایت دل هت با تسیم سجن و
سبابهچشهمن انداخت خاکی از کویت
۵ص ۱۴۷۷ ۶ص ۱۴۷۸
۱ می ۲۴۶۲ ۲ص ۱۳۶۳ ۳ص ۱۴۳۲ ۴ -س۱۳۵۲
هبراندوه ول و مژده دلدار بیار شمهای از نفحات نفس بار بیار بیغباری که ندیدآید ازاغیاربیار
بهر آسایش این دیده خونباد بیاد ۱ یادگار نسیم صبا نگ دارد؟ کو این سشن معاینه ورچشمابکو ۴ کهبویخوندل ریش از آنتابشنیدم ۴
که آب زندهگیم در نظر نمی آید
ولی بهیخت من امشیسخر تیآید «
که آب زنده کیم دد نظر نمیآید ۶
۱۵۳۷
و این موارد خود نشانهوسندی است ازاینکه استنباط واستدراله ما درمورد شأن نزول و مفاهیم مضامین و استعارهها واینکه غزلهابرای موضوعی خاص و شخصینی واحد سروده شده صحیح بسوده و بلین ومیله تائیدگرویده است]
بت ۶ : در آتش حسرت دیدار روی او ؛ دلم مانند گوشتی که کباب کنند : کباب شاه و بوی این کباب به همه جهان سرایت کرده و همه آنرا شنبدهاند [اشاره است به سوز و گدازش ار دوری وفراق شاهشجا ع و آثاری که دراین زمینه سروده و همهگان آن را شنیده و برماجرا آگاه شدهاند] و سرانخام ابن آتشی که در درون من شعلهور است ؛ هم بنو و هم به وشمنان تو اثر «سرایت» خواهد کرد و درآنها تأثیر خواهدگذاشت «سراپت» زیرا ایسن آنش و سوزش واگیر دارد «سرایت» وبههبه کسساری است .
بیت ۷ : اگر دراین سوز و گدازها و آتش گرفتنها ؛ تصویرو پندار وعکس روی او حاصل میشود ورست مبدهد؛ و او را میتوان در عالم پندار و خبال دید » پم ایساقی جامی ,ده و مرا آتش بزن ؛ و بدان که برای نوشیدن می اگسر مرا به جهنم «دوز خ» هم ببرند گله و شکره «شکایت» نخواهم کرد ؛ زیرا در آتش مي و آنش جهنممتوانم لااقل درعالمپنداروخبال روی اورا بهبینم وبدینوسیله بوصالاوبرسم؛ واين برایم کفایت است .
ببت ۸ : ای حافظ «ایدل» بیهوده «هرزه؛ دانش و علفراگرفتی وعمرت را ببادفنا دادی و نتوانستی از آنچه فراگرفتهای و آموشتهای
بهرهبرداری کنی و از دانشت سود بر گبری + تو صدها سرمابه مایم
۱۵۳۸
وبنیاد «مایهه برای هر کاری دراختیارن بود و از آنها سود بسرنگرفتی «کنایت» و نخواستی مانند دیگران بشوی «کفایت»۱ [مقصود اپنست که : تو مردی دانشمند بوری و شاعسری ساحر و درفن سخن ماهر ؛ اینهاهمهسر ماب نوبود که میتو انستی بوسیهٌینهنر هادر دستگاهشاهمحمود وجلابریان نقرب حاصل کنی و صاحب مال و منال وجاه وجلالبشوی اما تو » چون دیگران باین عرامل توجهی نکردی ورنگک نباختی و با ابنای زمان نساختی و از شاه شجااع روی برنتافتی وهمچنان درعهد و
مئاق خود پابدار ماندی وپاس حفوقبجای آوردی و درتتیجهانكباد بدست داری و از عمررفته ودانش آموخنهچیزینباندوختهای],
بت ٩ : میدانی مفصود «مراد» حافظ از بیان این اندوه و درد فراق چیست ؟ اینست که از اقبال و بخت کمك و مساعدت «یاودی»
و مدد و یاری «یاوری» بخواهد و از پاشاه نیز تقاضا کند که قصد کند
«عتابت» و تصمیمبگیرد «عنایت» راهتمام ورزد «عنایت» برای بازگشت.
به شیراز .
۱- کفایت بدینهعانی است * بسشدن«ودگرفتن؛ وما نندهمدییگر شدان,
۱۵۹
| پرید" باد صبا دوشم آگهی آورد ۲به مط بالصبر حيدهيم جامه چالا ۳همی رویم بشیراز با عنایتاخت ۴یا کدتوحوربهشت را رضوان ۵به خبر خاطرما کوش کاین کلاه نمد تچه الهها که رسید ازدلمبه خر منماه ۷رساند رابت منصور برفلك حافظظ
پیش از شرح غزل بجاست مد کرشویم :
کهروزمحنتوغمروبه کوتهی آورد بدین نود که باد سحرگهی آورد زهیرفیق که بخنم به همرهی آوزد دراین جهان ز برای رل رهی آورد بسا شکست که بر افسر شهی آورد چویاد ارض آماه خر هي آورد که النجا به جذاب شهنشهی آورد
شعهای دربا .3 شأن نزول این غزل
درصفحه۱۲۳۸ آوردنم وگیم ؛ درمدت روسالی که شاه شجاع
از شیراز بدور بود ؛ دز-انن مدت"شاه محمود ممسك و بخبل و ننگگنظر ۲ وبهغارت و چپاول مال مردم میپرداخت و در ابنکار پاران و مددکارانش بعنی امرای جلایری نیز دست او را از پشت بسته وگوی سبقت ربوده و از او پیشی جسته بورند ؛ آنچنان ظلم و ستم بر مردم روا میداشتند که روی غارتگرا مفول را سپید کرده بودند مردم شیراز وفارس از آنهمه طلم ونمدی و تجاوز بجان آمده فرباد دارشواه بر آوروه
و در پی چاره بر آمده بودند ؛ بردوران فرمانروائی شاه شجاع اشگ
۱-ق.. نسیم پاد سبا ! ۷- حافظ او دا تتگلاچدم و تنكنظر خوانده
و در سفحات آینده این مورد را ور شرح غزلی خواهیم دید
۱۵۳۰
حسرت میباریدند و از اينکه در هنگام فرارش نجنبیده بودند انگشت ندامت بدندان میگزیدند.
تنهامیدایشان برای رهائی از آن مظلمهوبیداد باز گشتشاهشجاع بود » باشنیدن اخبار متواتری که از پیشرفتهای شاه شجاغ درحدود کرمان بمردمشیراز میرسید این امبد روی بفوت مینهاد و برای مردم /گشار ؛ لیکن جسته و گریخنه از کسانی که از
شیر از روزنه نجات
کرمان بشیراز مبآمدند میشنیدند که شاه شجاع از بیبهری و حق نامپاسی آنان تکدر خاطری یفته وبدین مناسبت برایباز گشت بشیراز چندان ولع و شنابی ازنشود نشن نمدهد .
در آثار حواجه حافظ بعنی آن غزلهائیکه در این مدت اززمان برای شاه شجا ع سروده نبزاشارهها و کنابههائی دیده میشود کهاز آ بوی این مفاهیم بمشام محقق میرسا, . مینوان دریافت که شاه شجاع چون شنیده بوده که مردم شیراز جند یور زمان حکومت اینجوها " یعنی دوران سلطلنت غیاث الدین کیخسرو و شاه شیغ ابو اسحق به هواداریآنان برخاسنه ویزوشمن شوریده و آنارا ازشهر راندهبوهاند گلهسند شده بودکه چرا هنگامیکه او با جلایریان و برادرش شاهمحمود در جنگ وسنبز بووه ايشان به باری و هواداری او برنخاسته و ازخود هیچگونه جنبش و حرکنی به سود اوظاهرنساخنه بوداد . شاهشجاع این بیتفاونی و سکوت را بحساببیمهری و عدم علاقه مردم نسبت آذرا
بخود گذاشته بودودر بر عوردش با کسانی که ازشیر از به نزدش هیر فت ذاشت . این بود علت و جهت آن تکدر خاطری که مردم شیراز احساس و استنباط کرده بودند . شبرازیانپس از شورو مشورت بسیار؛ سرانجام از خواجهگان ۱۵۳۱
در میا مي
واعبان وگلویان شیراز خواسننه که برای با گشت شاه شجاغ تدییری
باندیشندوطرحی بریزند.زاینروخواجه گان واعبانو گلوباشیرازروزی بطور محرمانه انجمن کردند و در آن انجمن چنین رأی زدند که يكتن از گلوبان شیراز را که فبول عامه داشه باشد برگزیند و با اختیارتامو تقدیم هدایا نزو شاه شجاع بکرمان پفرستند و اين نماینده مستدعیات مردم شیراز را بسمع پادشاه رسانیده وضمناًبهنماینده گیاز ارف مردم تمهد کند وپیمان بندرکهبا رسیدن سپاهبان شاه شجا ع به کناردروازههای شبراز» مردم شهر برمنجاوزان قبام کردهومیشورنه و دروازههارا بروی سپاهیان او میگشایند وشهر را بتصرف او میدهند .
نتیجه کنکاش مردم شیراز این شد کهلوحمن را که مقبول عامو خواص بود و شاه شجاع نیزبرایش احترامی فاثل بود برگزیدند و نزر شاه شجاع بکرمان فرستادند.
"للوحسن بکرمان رفت وشاه شجاع پسازاطلاع از این ماجرا کسانی را به پیشواز او فرستاد وبا نکریم تمام او را پذیرفت. و پساز اطلاع از نحواسنه مردم شبراز قبرل کرد کهپس از نهیه و دارگ نیروی کافی هرچه زودتر برای تصرف شیرآز عزیمت کند .
بطوریکه در صفحه ۱۱۳۸ گفيم شاه شجا ع در علی این من توانسته بودگذشنه از رفع غائله دولتشاه وتصرف خزائن کرمان واموال دولتشاه : مالیات عقبمانده گرمسیر و هرمز و طارم را وصول کند و با سرکوبی دوطایفه باغی وطاغیجرمائی واوغانی آنان را نیزبطیعوستقاد ومالیاتسرانه را از آنها وصولسازد و همچنین با دربافت خراج وباج از جزابر هرمز از نظر مالیگنایش محسوسی در وضع او پدید آمده بود و میتوانست با این سرمابهای که فراهم آورده بود دست به تجهیز
۱۵۳۲
قوای کافی ومجهزی بزند ونبروی خود را برای مقابله با جلایریان و شاه محمود و متحدان او کاملا آماده سازد . پس از دریافت پم مردم شیراز بیش از پیش به موفقبت و پیروزی خود امیدوار شد وبا دلگرمی بیشتر به تهیه و تدارله حمله پرداثغت +
کلوحمن بهشبرازبازگشت و مژدهقبول شاه شجاع را برد شبرازاطلاع داد ۰ نشر این خبردر شیرار بخصوص درمیان هواخواهان شاه شجاع شور و ولولهای برانگیخت و آنان را وصول این بشارت» وجد وطرب آورد -
بدیهی است خواجه حافظ که طی مدت این دو سال؛ محرومیت و بیحرتی کشیده و طعم مجران و دوری و نامرومی منجاوزان را چشیده بود . بیش از دیگران از شنیدن این نوید و بشارن مسرور و مشکور شده بوده است .
خواجه حافظط ی این ال ناظر اعمال شنیع و فیح و رفتار وقیح جلابربان و سپاهبان شاه محمود بوده و بسیار بر حال نباه و روزگار سیاه مردبی که گرقتاز پنجه گرگان حونخوار و کفتاران مردارخوار شده بودند اشک تأثر باریده ودرطی آثار دلگدازی که ناظر بر این وقایع سروده از خود پرسیده بووه است «کسانی که بیگنه و بیجرم و جنایتی بخاطر مطامع و شهرات این گروه بخ و حون غلتیدهاند ۰ آحرشهیدچه راهی هستند؟ | وبرایچهشهیدشدهاند؟!؟!
ناظر بر همین وقایع اس ت که سروده است : باصبادرچمنلالهسحرهی گفتم کهشهیدان که انداینهمه عو ین کفنان؟!
خواجه حافظ پس از دریافت خبر ابنکه شاه شجاع مستدعیات مردم شیراز را پذیرفته و بزودی بفصد تصرف شبراز و آزاد کردن
۳۳
مردم آناز دست و پنجهٌ اهریمنان حرکت خواهد کرد آنجنان به شور وشوقآمده برده که بياخنیارسرود پیروزی شاهشجا ع راسروده و در شهر شیراز نشر داده بوده است ۰ این سرود » غزلی است که انكبشرح آن میپردازيم وشأن نزول آن مطلبی است که بدان اشاره کردیم ناگفتهنماند که حواجه حافظ این غزل را پسازگذشت چند روز بعداز غزل پیش بمطلع : ای قصه بهشت ز کویت روایتی .. شرحجمالحور زرویت روایتی سروده ومادئیل اين استنباط را ضمنشرح غزل «مروض خواهیمداشت اينك شرح غزل :
ببت ۱ ؛ پيك ونامه بر» باد صبا « برید » دبروز برایم خبر آورد وبمن اطلاع داد که روزگاران سختی « محنت » ورنج « محنت » وبا «محنت »بطرف پایان میرود «روبه کوتهی »۱ وهنگام آسایش و آرامش فرا میرسد .[ بطوربکه میبنیمتحواچه حافظ در مطلع غزل میفرماید:
مژره رسیده استکه روزگاران رنج و زحمت و بلا و مصییبت ایند بكشدهاست وبائوجه به بیتعفطعوبیتسوم درمیییم که این بشارت و نوید برای آمدن پادشاه است و با در نظر گرفتن وقابع دوران زندهگی خواجه حافظ تنهابايك موردبرخورد می کنیم وروبرومیشویم بخشیدن به منت و رنج و الم حافظ
که آمدن پادشاهی موجب با و مردم شبراز میشده است و آن آمدن شاه شجاع از کرمان به شیراز وپایان یانتی دوران حکومت وسلعله شاه محمود وجلایریان بودهاست]
بیت۲ : به نوازندهگان صبحگاهی که برای صبوحی زدهگال با
ثهی آوردن بهنی بپایان رسیدن روز و اینکنایه ازپایان
پافتن دنج و ذحمت است ذیرا دوژ برای تلاش دب برایآسارش وراحتاست
۱۵۳۴
نواختن سرودهای دل نشین رنح خمار شبانه را از میان میبرند ۰ ما
جامههائیرا کهازهیجان و شوروشوق
انش راچاللزدهايم» با ناندرازای ابنمزوهرنو بد که باد صبارسحر گاهی» آورده استمژد گانیخواهیم داد .
بیت ۲: [مطالب این ببت اززبان شاه شجاع سپاهیان اوست] ما به طرف شیراز خواهیم رفت با کوشش و اهتمام « عنایت » و قصد تصرف « عنایت » که بخت و اقبال با ما خواهدکرد ۰ آفرین «زهی » به همراهانی « رفیق » که اقبال برای همراهی و یاوری و کمک برایم آورده است . [متصودازاین رفبق» دراینجا كمك وهمراهی وساعدتی است که مردم شیرازبه شاه شجا ع وعده دادهاند واین بیت درستپاسخ مصرغ ببت مقطع غزلی است که پیش از این شرحکردیم و آن چنین بود « از بخت یاوری وز خسرو عناپتی » و در این پیت » خسر و که شاهنشاه باشد : بن مصرع پاسخ دهد که ۰ آفرین بر همراهانی که اقبال و بخت برایباوری و کمك بمن فرستاده است].
ببت ۴ :[ دز ببت سوم از بان شا شجا ع بود که مبگوید : به شیراز میرویم ودراین ببت خافط او را یه شیزاز میخوانه و میفرماید: آری بیاءببا. و زودنر بیا ]اينك توجه کنیم به معنی بیت:
یا با (این ناکید بمعنی زود و هر چه زودتر است) زیراکه مانندتوپری وحوریبهشتی سپرت وصورث را باغبان بهشت «رضوا» از آن نیا بدین دنیابرای خاطردل اینبنده خدمتگزارو چا کرت «رهی» آورده است . [منظوراینکه : خداوند فرشتهای چون نو زا پرای نخاعار دل غمدیده و دعاهای یمه شیام ؛ از کرمان به شیراز فرستاده و وسیله سازگشته که مرانجات دهد ؛ وجون فرشتهگان ؛ وسیله رحمت باشی ]
بیت ۵ : [خواجه حافظ » در این ببت متذکر این-نکنه اس که
۱۵۳۵
دعاهای او و خواسته او بوده که در درگاه نجداوند کارساز مستجاب گردیده و سرانجام این آرزو بحصول پیوسته و وسایلیبوجود آمده نا بار دیگر شاه شجاع توانسته است برای آمدن به شبراز خود را مجهز ومهیا سازد وبنا براین با آوراست که نحاطردرویشان و رندان را(کسانی که کلاه نمد درویشی و با تاج ففره برسرمیگذارند ) نکو دارد ورعایت آنانرابکند و جانب ایشان را نگهدارد . ]اینست که میفرماید : ای پادشاه به آسایش فکرواندیشه «خاطر» ونیکی کردن برای آراش دل «غیر خاطره من کوشا باش و بدان که کلاه نمد من درویش ؛ بدون سپاه ولشکر؛ چنانکه هم اکنون دیدهای؛ بسیارشکستها برتاج ونخت پادشاهان وارد آورده ؛ و مندارایچنان پبروی معنوی هستم که میتوانم درصور تیکه به آزارم بپرداژنه ودست یازند » ستم کار ان را بر اندازم» چنانکه دراثراستدعا و دعاهایم بر گاه حداوند میینی چگونه شکست دردستگاه شاه محمود وجلابریان افاده وهمه ازابشانبر گشته وپریشانی به وستگاههای ایشان راه باه و ونان فرا رسیده است . بیت ۶ : میدانی که دردوزی نو و الم و ستمی که شاه محمود و جلایریان میکردند و لها و استفئههای من که از دلم بسر میخاست وبآسمانمیرفت وبرهلههای ماه « خرمن ماه > ( که گوثی آههایمه بود) میرسید و از دبدن ماهکه آن را هالهای فراگرفته بود ؛ بیاد روی تو میافندمکهگیسوانت چونهاله مه بر گرد رخمارمه و شت(خرگهی )بود که هاله داشت « ماه خرگهی» [خر گهی؛ مخفف خر گاه است. و خر گاه خیمه وچادر بزر گکاست که مخص وصپارشاهان است؛ ودراینجانبزبطور استعارهاشارهمیفرماید:آنمهوشی که در خرگاه پاوشاهینشسته است]. این پیت بمنطوریاد آوری است برای مفهوم و تاکید مطلببیت ۱۵۳۶
پنجم منذکر استکه در اثر این اله ها بود که سر انجام به شکست شاه محمود دار و دسته او انجامید.
پیت ۷ : حافظ ؛ پرچم « رابت » پیروزی خود و پادشاه را بر آسمان « فلك » برافراشت « رساند » بخصوص هنگامبکه به «درگاه» شاهنشاه پناه « التجا » آورد - نکته :
دیده شده است بعضی تصور کردهاند که متصور در این بت نام استو آذرامخففشاه «نصور مغلفری دانستهانه درصور تیکه دراینجا منصور صفتاست برای رابت وسعدی نیز نظیر این گفته حافظراچنین سروده است : دررفتن وباز آمدنرایتمنصور . پسفانحه خواندیم وباخلاصدميديم منصوربمعنی پیروزوهظفراست و آنهمبرای حافط؛ چنانکهنی کردیم. برغزل بمطلع زیر تیرصفت است ودراین موردهم کسانیکه پنداشته اند غزل را در مسدح شاه آمنصور سروده است اشتباه کردهاند چنانکه حواهیم گفت
بياکه رای منصور پادشاه رننید" "وید فتح وبشارت بهمهروهاه رسید
۱ صلاح» کار کجا و من شراب کجا ۴ چهنسبتاستبهر ندیصلاح و تقوی را ۳ دلم ز صومعه برفت و خرقه سالوس ۴ بشده که یاد حوششباد روز گار وصال ۵ ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد ۶ مبین بهسیب ز نخدان که چاهرراهاست ۷ ج و کحل بینش ما خالك آستان شماست ۸ قراروخواب زحافظ طمع چهمیداری!
ساع وعظ کجا » ننمه رباب کجا به بین تفاوت ره از کجاست تا بکجا کجاست دبر مفان و شراب ثاب کجا خود آن کرش کجا رفتو آنعتاب کجا چراغ مرده کجا شمم آفتاب کجا کجا همی روی ایدل بدین شتاب کجا کجا رویم_پفرما از آن جناب کجا قرارچیست ؟ صبوری کدام نعواب کجا
بیت ۱ : [ صلاح کار بدون اضافت است مانند صلاح اندیش و
صلاح وید » و بمعنی زاهد؟ و متلی است و آثرا با اضافت خواندن
اشتباه است].
مرد زاهدومتقی«صلاحکارکهکازهاز! بصلحت اندیشی وصلا حدید
انجام میدهد » کار و رفتار وروش اوچه نسبتی میتواند با من که خرایمو حرابانی :درو پشمو بی حو شم»داشتهباشد؟مر در ندو عاشق»مصلحتاندیش نبست آری : چونءصاحتاندیشیدور است زدرو یشی _همسینهپراز آنشهم دیدهپراباولی مرد متقی و زاهد ؛ به مسجد مبرود و گوشش بر شنیدن وعظ وعاظ است و آن را خوش میدارد ولیمنجاومکانم درخر ابات ومبخانه است؛ منازسازو آواز ونفمةً چنگ ورباب لت میبرم وازشنیدنوعظ وعاظط غیرمنعظ برنجاندرم ولی آنها که زاهد ومنقیهستند ازشنیدن وعظ اس ای دوست ۲ آتنددامص ۲۷۶۰ ۱۵۳۸
لذت میبرند و رندان پا کبازه از نالههای نی » ونغمهای رباب؛ پند و اندرز میگیرند. صلاحکاره مصلحتاندیش است ولی رند نه دراندیشةً خوبشونهدرفکر کم و بیش: آری:
رندعالمسوزرابامصلحتبینی چهکار- کارملكاستآنکه تدبیروتأمل بایدش
حافظ از وعاظ غیرمتعظ متتفر ومنزجر و بیزار است چنانکهور
آتارش بکرات بر اين گروه تاخنه و آنان را اغواگران و سودائبان دنیالی خوانده است آنها را افسانهساز و درو غپرداز میداند و دربارة آنها گفته است :
دموزعشقوسمستیزمن بشنونه اذواعظ. کهباجاموفدحهرشب فرین ماه و پروينم و؛
واعظمابویحن نشنیدبشنو کاینسخن, در حضورش یر هویم نهغییتیکنم 1 و اعظمکن نصیحتشوریدهگان که بنالا کویدوستبهفردوسننگریم و
و اعظشحنهشناس ابن عفلمت گومفروش زانکهنزلگهسلطانولمسکینمناست
ماحصل اینکه : حافظ با ابن نحوه بیان به تعریض از واعظان و
صوفیان و زاهدان دنیادار پرداخته و متذکر اس که اینگونه مرومان » صلاح و تقوی را برای فریب و اغفال مردم میخواهند وگرنه کسی که عاشقانه ولباخته حتبقت و مرامی است نبازی به خرقه و سجاده و دستار و وعده به بهشت نعیم و حور و پری و غلمان و جوی آب روان وسایه
طوبی و سدره ندارد ] :
۱۵۳۹
بیت۷ : چه مناسبت وئناسبی هست میانرندان پارساو کسانی که کارنیک و کردن و پرهیز گاریر! پعربا شمارز نده گیظاهری خودساختهاند؟ نگاه کن و بهبین که میان ابن دوطریق «راه» چه اختلاف فاحشی وجود دارد؟ ودوری وفاصله میان(تفاوت» ایندوطریفتبراه» یمن رندیوزهد و پرهیز گاری خشكك؛ از کجا تا به کجا هست؟ [ و اعظ مردم را به بهشت موعود وعده میدهد و آنان را وامپدارد که در بهشت زمبنی از همه تعمات خداوند محروم بمانند : آری : چمنحکایت اردیبهشت میگوید .نهعفلاست که نسیهعریدونقدبههشت؟
ولی رندان حفیقت نگرند وحفایقر! میبینند وفکرواندیشهرندان با زاهدان از زمین نا آسمان اختلاف دارد . واعظان تاب و توان فکر و اندیشه تابناك و آنشین رندان را ندارند زیرا قدرت درونشان ضعیف و فکرشان مخف است
ضمناًباید توجه داشث که در این بیت ازلحاظ رعایت اصولدر قافبه» خواجه حافظ سنتشکنی کرده است زیرا قافبه درابن غزل تاب و آب و آفتاباست وردیف آ۵«کجاء و در اين پیت بای اضافه با ناب و شتاب قافبه شده است ؟ ۱
بیت ۳ ؛ خاطرم «دلم 4 از صوععه بازی صوفبان و پوشیدن جامه ایشان که برای فریب مردم است «سالرس»او با این جامه خاص «خرقه» میخواهند زهد و نقوی و صلاح ظاهری خود را جلوه دهند و مردم را بفریبند و بدروغ خود را پرهیزگار بنمابانند » ملول و غمگین است
۱- سالوس پر وژن ناموی «کسی دا گویندکه خود را به چرب زبانی و
ژهد وصلاح ظاهری جلوه دهد ومردم دا پفریبد و با همه دروغکوید «آننددای»
۱۵۴۰
«دل گرفتن»! آری منازاینهمه درو غ پردازی وظاهرسازیدل گیر وهتنفر شددام» بمن نشان بدهید که که عبادتگاه «دبر» رندان «مفان» کجاست تا با نجاپنا بر موازشرابالص«ناب»آنجا که در آنهیجغل وغشینیست «ناب» بنوشم و با کسانی که در آن دیرهستند و خورشان را آنچنانکه هستندنشانمردنديكر گر يكر و واز ریا سالوس بدورند» هم یلهشوم. بیت ۴: او رفت «بشد» و باد آوری روز گاران غوب و شیرین «عوش)» که با او داشتم بخصوص ایامی که از دیدارش بهرهمند بودم دروزگار وصال) مراشاد میدارد و پیاد آن روزگاران دلخوشم و همبشه آذرابیاد خواهمداشت: واینخاطردراجاوید وپاینده نگاهنعواهمداشت «بادبواد»آننازهاوغمزههار اشارههایچشماوابرو اد انگیز چهشد؟! «کرشمه کجا رفت» و آن سرزنشها که با نز تم بود و عتاب » وخشم گرفتنهایش ازروی مهر وعشق «غتاب» کجا رفتند ؟! [ این پیت درست مفهوم,و مضبمون پیت دیگری را که درغزلی برای شاه شجاع سروده بیاد مبآوزد که میفرماید : یادبادآنکهچوچشمت بتامنی گشنن" مج عیسویت در لبشکر شابود در این بیت خواجه حافظ بیاد دوران خوش سلطنت شاه شجاع فناده و از آن به حسرت باد کرده و متذکر است که این بادبودها را هبچگاه فرابرش نخواهد کرد و در همین هنگام نیز غزلی یادبود آن دوران سروده که پس از این غزل بشرح آ خواهیم پردانعت] . بیت۵: خاطر«دل» دشمنان ومعاندان اززیبائی رخسار آندل آرای -دلگرفنوول زد شدن ودل سرد شدن, همهکداهامت املولدتاخونبود از چیزی و تحقیق آندتکه دل زدن اژ چیزی یعنی سیر شدن از آن بنوعی که دیکر خاطر دا بآن میل و نوجهی نباشه پلکه از آن چیزو یا کار شفر بهمرسد.
۱۵۴۱
ماوشاهشجاع) جه ور له واستناط ودریافتی «دریابد» مین انندراشنهباشند؟!
آنان کورباطن هستند ونمیتوانند حقابقرا دریابند «دریابد» ووجوداورا که چون خورشید درندشنده و تابال است «شمع آفتاب» وجهانی را نور میرهد و بخشاینده است وهمه از پرتو آن بهرهور و بهرهمند میشوند » با شمع هرده « شاه محمود » یکسان میپندارند ؛ درصورتیکه ؛ نور آفتاب منیر و درخشان را نمینوان با چراغ مرده که روبخاموشی است مقایسه کرد ؛ وراین کجا و آن کجا؟! برای کسانیکه دیده بصبرتندارند نور آفتاب وچرا غ مرده برابراست!
بیت ۶ [دراین بیتخواجه حافظ عطاب بخود مبگوبد:بسیب زنخدان شاه شجا ع که چاه زنخ دارد وهزارپوسف»صری در آنزندانی است » نگاه مکن و بشوق و اشتباق بهرهوری از آن زیائی ؛ بیمحابا پیش مران که در این راه دشمنان؛لو چاهها کنده و ب» کمین دوستانش نشستاند, «شیارباش وباییدازی وجمان باز دراین راهگام بردار],
ای حافظ » دابدل» برای ونست بافتن بآن سیب ز نخدان ب وصال شاه شجاع است) نها وصال اوزا درنظر :مگ وبدان که دراین راه چاهها کندهاند تا تورا درآن سرنگون سازند » اینست که باشتاب و عجله پیش مران وهوشیارباش واز مکرو کیددشمنانایمن مباش:
[در اين بیت با آوردن سیب زنخ داستان پوسف را باد خواننده میآورد که پس ازحضوردرمجلسی که زلیخا اززیارویان مصرترتیبداده بود زیا رویان با دیدن حضرت یوسف چنان از عود بیخود شدند که دست از سیب و ترنج باز نشناختند و ساعد و پنجه خورشان را با کارد زخمی کردند وبدیناشاره میفرماید ؛ که نباید محوجمال دل آراو کمال شاه شجا ع بود وچشم بسته دست بهکاری زد که موجب حرمان شود وبا
۱۵۴۲
تذ کرزنخدان؛ کهگفتیم شاه شجاع چاه رنخ داشنه: داستان بچاه افتادن بوسف را القاء میکند وازابنکه بیگناه بهچاه ممکن است سرنگونشد ببت دیگری که درغزل دیگر
هشدار میرهد ؛ دراین بیت نظر خوا. سروده نیزهست و آل پیت اپئست : هپین که سیب نخدانتوچهیگوید . هزاریوسنمصریفنادهدرچهماست]
بیت۷: از آنجا که «چون» خاله در گاه شما ؛ توتیای چشم ماست «کحلبینش» وبهدیدگانمایینئی میبخشد؛ بنابراین شما بگوئیدوخطاب بشاه شجاع است» بکدام درگاه «آستانه» جزآن حضرت«جناب» روی پیاوریم که جنین موهبتی برایمان داشته باشد؟؟
آبااکس دبگری شابستهتر ازشماهست؟! وم متوانیم بجای شما دیگریرا بیابیم که روشنائی بخش زندهگی ما باشد؟ «کحل بینش ماد [جناب کلمه نعظیم استوبرای پازشاهان بکارمیبردهاند]
ببتم۸: درهجران ورزری أآن تجناب؛ آرامش و آسایش «قرارو خواب» ازحافظ نباید امید واشت «طمع» وباید برابن حفیف تآگاه بود که دردوری اوحافظ نه آرانش دازه ونهعواب ونه تاب وتوان بردباری برای اوباقیمانده است«صبوری» و از هجران وفراق+حافظه شکیبانیش
«صبوری» را ازوست داده است .
۱2۴۳
| بادباد آنکه نهانت نطری با ما بود ۲ یادباد آنکه چوچشمتبهعذابممی گشت ۳بادباد آنکه مهمن چو کله بشکستی ۴ بادباد آنکهرختشمعطربی افروخت ۵ یادباد آنکه چو یاقوت قدح خندزدی یادباد آنکه در آن مجلس نمکیناوادب ۷بادباد آنکه صبو حیزده درمجلس انس ۸ بادباد آنکه خرابات شین بودم ومست ؟ یادباد آنکه بهاصلاحشما میشد راست
رقم مهسر تو بر چهره ماپیدا ممجز عیسویت در لب شکر خا در رکابش مه نو پيك جهان پیما وین دل سوخته پروانه پا بر جا در مان من و لعل نو حکایتها آنکه او خنده مستانه زدی صهبا جز من و بار نبودیم و ند پام و آنچهدرمجلسممروزکماستآنجا
نم هر گوهر ناسفته که حافظ را
بیت ۱ : همیشه در خافارم بووه و «ست «یادباد» که توبا من در
پنهان لعف ومحبتی داشتی «نهانت نظریبود) وفرمان ومنشرر «رفم»؟ محبت تو ازرخسارمن کاملا خوانده میشد.
منظور اینکه :بیاددرم وبباد خواهم داشت آن روز گاران ی کهتو
۱- ق . بزمگه خلق دادب . ۲- دقم بمعتیخط ونوشته است وپارچههای
راکه پر آن خط نوشته باشد و بفارسی دیبا میگویند نیز رقم مبقوانند
ن و امشا را هم رقم میکویند حافظ میقرماید + نام حاقط رقم نيك پذیرفت ولی با ؛
زینخوشدقم که بر گلدخساد میکتی
پیشد ندان دقمسودوژ بان اینهمه نیست خط بر محیفه کل و گلزار میکشی
رقم بخون من اررویاضطر اب نوشت.
بود بود بود بود بود بود بود بود
برد
سبت بمن مهرومحبنی داشتی ولیاینمحبت و لطفت را آشکارا نمیکردی ودرنهان خانه دلت» مهرمنجای داشتو فرمانومنشورونوشته اینمحبت وعنابت توازچهره من خوانده میشد ؛ زیرا محبت نورا نسبت بخودم احماس میکردم واز اين رهگذر پیوسته شاد وخرم بودم واين شادی و خرمی وخرسندی درچهرهام منعکس مبگردید وهمه آنها را میدیدند؛ و این بودآن رقم مهرتوبرچهره من .
بیت ۲؛ بیددارم ویباد خواهم داشت آنگاه که چشماندلفرییت بانازو کرشمههایشمر | سرزنشمبکرد«عناب بومی گفتچرا زندهام وبآل حر کات دلنشین آ نها جانم گ دنه وی لبهایشکرافشانتوهباعجاز عیسوبش که بمرده روج میبخشد؛ مرا جان تازه میبخشید و باردیگر زندهام میکرد .
ببت ۳ : بیاد دارم و بیاد خواهم داشت؛ آن زمانی راکه پار ماه رخسارم ؛ چون با غرور و تکبر و شکوه وش و کت سوار میشد « کلاه میشکست!»»مهجهاننورد؛پیدهمراهازبراهمیافادر اوراهمراهیمیکرد؛ «درر کاببودن" [مقصود از ماه و که در کاب این پادشاهمادرخسار پیاده جون غلامی راه میپیمود؛ نمل اسب پادشاه است که چون ماه نوهلالی
۱- کلام عکستن » پمنی گوشه کلام دا کچ کردن «کلاه شکستن و کلام کج نهادان . آئین پادشاهان است که بافروروتکبر هنگام سوادیگوتهای از کلاهشان نه بزرکی وتفاخربوده خواجه حافظ درجایدیگی که زم شاه ممود است میفرهاید :
تمه کسلر کل کي نهاووتندنشت . کلاهداری و آلین سودی داند چون معنی کلاعداری یعنی پادشاهی , پس کله کج نهادن وجست «جالاگ براسب
را میشکستهاند واين عدل
نشستن نیز مخصوص پادشاها بوده است. ۲- دررکاب بودن پنيهنگام سواری, کسي تواددا پیاده همراهیکند. ۱۵۴۵
شکلاست واز آنجا که تال بر سم اسب است؛ بنابراینپیاده است وهم چنانکه اسب که شاه براوسوار است »گام برمیدارد وپیده میرود ابنماه و که نعل اسب باشد نیز هم رکاب با شاه پیاده میرود خواجه حافظ در بینی دبگر یزاین نشبیه را آورده وانفااًابنیت نیزورسنایش شاهشجا غ است میفرماید : درنعلسمند اوه شکل مه نوپیدا .. وزقد بللداو؛ بالایصنوبرپست
در این بیت ؛ کلاه شکستن ؛ ماه و : پیاده در رکاب بودن همه استعاره واشاره است براینکه شخصی که از او بادمیشود پاوشاه است]
بیت ۴: ورتحاطرم هست وخواهد بو که رخساره جهان افروزتو چون شمعی محفل و مجلس شادمانی ما را دوشن می کرد مجلس ما نیز ازپرتو تونشاط وشادی میبافتودل شیدا وشیفنهام که از عشق ومهر تو میسوخت؛ ماند پروانهای که بگرزیعارض شمع طواف میکند وبال و پرش میسوزد اما ازپای طلب؟فقی نشینله تعلی خاطرم بنونیز هرچندکه عثق ومهر تو آن را آزار میداد وگاه مورد بیمهری فرارمبگرفت بااین همه مانند آن پروانه ازبای علب ذمینشست زهرچند مبسوخت دیچگاه از مهرورزی بتو باز نمیانستاد .
بیت ۵ : بیاد دارم و پادش را بکو میدارم آنگاه که قدح شراب باقوت رنگگ لب ریز بودوقد حدمان گشوددو برویهامبخندید کاور| پنوشیم وخندان وسرمست چون او شویم : همان هنگام میان من ولبان لعلگون ت و که بهتر ازبافوت شراب سکر آور بود داستانهائی ازعشن و محبست وسرور رد وبدل ميشد وحالت ها میرفت .
ببت ۶ بیاد دارم وازیاد نخواهم برد آن روزگارانی را که در
۱۵۴۶
مجلسطربر انستو که مجممبرارزش ورفیع ووقع(نمکین» ومدحو ستایشونمکین»ودانشدادب»و اطو ار پسندیده«ادب» بودوهمهدر آنمجلس انداز وحدهر چیزر انگاهمیداشتندوادپ)ننها کسیکهجرأتداشتپاازدایره اطاعت « تمکین»وحد نگاهداشتن « ادب )بیرون بگذارد ومستانهبخند شراب سرخ «صهبا » بود که هنگسام ریخته شدن از صراحی بساغر مینعندید ؛ وصدای خنده او بگوش میرسید » وگرنه ؛ درآن مجلس شاهانه: همه گوش بودند تااز محضر تو مستفیدشو ندونکنهها بیاموزند, [ ابن وصفی است ازمجلس خاص شاه شجاع » چنانکه درشرح قصیده خواجه حافظ که در مدح خواجه قوام الدینمحمد صاحبعیار سروده گفتهابم و درشرح بیت: شنیده ام که زمن بادیکنی گهگاه ولیبه مجلس خاص خودمنمیخوانی آوردايم .در آن روزگار بازشاهان و صدور جز مجلس عام ؛ مجلس خاصی داشهاند که دراین گووثه بجالس ازدوسنان محرم وائیس ودانشمندان وسخنوران وصاحب لقن زغون میکردند وباایشان به محاوره و گفنگو مینستند شاه شجاع یر ملس حاص داشتودراین مجالس بود که نکنههای نفزمیگفت وستمعان را به شکفتی وامیداشت وازاین رهگذر است که خواجهحافظ دروصف مجلسیازاینمجالساو گفته است : ستارهایبدر خشید وماهمجلس شد . دلرمیده مارا ایسوسونس شد نگارمن که بسکتب نرفت و خطننوشت بغمزه مسأله آموز صد مدرس شد ومادرشرح این غزل نوضبح لامددهايمکه چرا بمکنب ثرفتدو چگونه مساأله آموزصدمدرسشدهاست حواجه حافظ دراین پیت نیزیاد
۱2۳۷
ازمجلس خاصشاه شجا ع کرده ومیفرماید: و آن مجلس علم وادب که همه بمدح و ستابش توبرمبخاسنند « تمکین » ازسخنان ونکتههایتو سراپ گوشمیشدند وصدالیجز قهقهشر اب وصر احی بگوش نمی سید ]
بیت ۷؛ بباد دارم و بخاطر خوآهم داشت» بادبود آن مجلسهای انس والفت باتوره که شب هنگام تاسحر گاهانبهیگساری گذشته بود و سبددمان که جزمنو تو وخداوند در آن مجلس کسیدبگرنبود؛ توهمی مبوحی! « صبحگاهی» میزدی و من تنها بار غار توبودم .
ببت ۸ : باد دارم ویادش بخبر و خوشی باد آنکه : آن زمان در مجلسانستودن؛ گوئی درخرابات مسکن داشتم و آنچه امروزدرمجلس ومحفل مننیست ؛ در آنجا بود » و آنچه درهحفل ومجاسم کم دارم ونبست وجود توست که صفاومحبت وعشق ؛ بمن میداد .
بیت ٩ : باد دارم وبیادنقواهم داشت که درمجلس انس باتوودر محفل ادب » شما آثار مرا بصلاخ اصلاح » و درستی « اصلاح 4 میاوردید و آنرا ازعیب وعوارپالد ومتزه میکروید وبهنر آذمیافزودید ولفزشهالی که درشعرمنبود را وراست میکردید ؛ و گوهرهائیرا که سوراخ نشده ونمیشد به عفد آورد وبنظم کشید ۰ آنهارا از گوهرهای سفتهشده جدا میکردید [ منظور اینکه غث وئمین » کلمات شعرم را سره میساختید وناسره را شاندادی و آنرا نظیم وتصحیحمبکروید]
بدیهی است خواجه حافظ دراینجا خواسته است شاه شجاع را ستایش کند واز او به بزرگی بادکرده باشد ولی آنچه راکه اينگنتةً حافظ نشال میدهد؛ این حقبئت اس که درنجلس خصوصی شاهشجاع
تجامراجمه فرمایند.
حافظ آثارش را میخوانده وچون شاه شجا غ خو را شاعر میدانسته و سخنور + وادیب ونکته دان ؛ برسرودههای حافظ نظر میداده و تهسری است خواجه حافظ نیز بخاطرخوش آبندممدوح برگنتههایشاه شجاع ایراد واعتراض نمیکرده ؛ واينك که شاه شجاع بحالت آوارهگسی در کرمان بسر میبرده از آن خاطارهها باد مبکند : نکنهای که دراینجا باد آوری آن بجاست اینکه : نکنهگیریهای شاه شجاع برآنار حواجه حافظ سرانجام سبب ماجرائی میشور که ورصفحات آبنده از آنگنتگو خواهیم کرد . ویکی ازاسناد ومدار کی که نشان میدهد این امر واقعبت وحقیفت داشته همین مورداست و تصریح صریح نحواجه حافط در این بیت است که جای هر گونه بحث و گننگو و شك و تردید را از میان
برمیدارد
۱۵۴۹
۱ نا زمیخانه ومی نام و نثان خواهد بود سر مسا خال ده پیر منان خواهد بو ۲ حلنه پیر منانم ژاذل دد کوش است . « پرهمانيم که بودیم و همان خواهد بود» ۳ب سس تربت ما چون گذری همت خواه . که زیارنگه رندان جهان خواهد بر ۴ بر اذمینی که نثان کف پای تو بود سالها سجده صاحب نظران خواهد. بود
۵ برد ای زامد خود بين که دچثم من وتو راز این پرده نهانست ونهان خواهد بود
۶ ترلعاشق کش منجست۲ برونرف:
تاکه۳ را خون دل از دیده روان خواهد. بوو
۷ عیبر ندانکن ای خواجهکازین کهنه رباط کی ندانست "ه رحات بهچسان خواهد بود
۸ چشمم آن دم که ز خوق نو نود سربلحد ."تا دم میم فیسامت نگران خواهد. بود
٩ بخت حافظ گراز اینگونه مدد خواهده داد زلف معشوقه بدست دکران خواهد بوو
بادآودی و پوزش
«پش ازشرح این غزل اگزیراست توضیح مختصری بدهد :» «چاپ کناب حاضر که بهصحیفه ۱۲۴۹ رسید وراثرفشارکار وخستهگی » «مفرط ناگهانی بیماری قلبياین بنهشارح را از بای در آوردواز کارم » «باز داشت و ناچار بدستور پزشککمعالج به استراحت پرداختم ۰ 4 7 بدین»ناسیت چا کتاب مدب ششماهبمهد:تموینافناده صفحانیچند 4 « ازرونویس کتاب درمطبعه مانده بود وخود نمیدانستم که بدرسنیتا 4 « کجاست؟ بهرحال اخنلالی اجباری در کار تنظیم اخبار کناب برای » «چاپ پیش آمده پس ازحصول اجازه برای ادمهکار نخست بهچاپ » « رونویسهائی که درچابخانه بود پرداخنم» پس ازچاپ ۲۵۶صحیفه » «ناگهان اوراقی چندازرونویسهابدست آمدکه متفه ازاخبارجاپی » «جدا ودرمحل دبگری حفظ شده بود؛ ازجمله شرح غزلی اس که » « اينك بچاپ آن مبادرری میشود » این غزل میبایست از نظر رعابت »
ساقط است ۲- ق . هست ۳- ق . تا دگر خون که ۴- ق . این بیت دا ندارد ۵, ق . خواهدترد ۱۵۰
« تاریخ وتندم موضوع پیش ازغزل بمطلع : «آنترلبریچهره کهدوش از برمارفت آباچه خطادیدکه ازراه ختارفت»
« که درصحیفه ۱۳۳۰ بچاپرسیده است؛ چاپ شده باشد؛ بهر حال » « دراینجا بچاپ آذمیپرذازم رازخوانندهگاارجمند بوزشمبخواهم » « ابدوارم ابن فصور را بر بیماری و گرفتاری اين بنه شارح» و بهبخشایند . »
چنانکه درشر ح غزلگفنه خواهد شد. خواجه حافظ اینغزلرا پس ازحروج شاه شجاع از #راز سروده است وغرض از سرودن آن بیان ثابت قدمی خوددرطریفت ومسلك عشق ومحبت ودرنتیجه دوستی وصمیمیت بودهاست .
چنانکه پیش ازاینهم گفته شده است ؛ معاندان ومخالفان حواجه حافظ کهصوفی حقهباز وزاهد ظاهر فریب باشند ؛ طریقت وسلك اورا که مکنب عشق ورندی بودرست آوبزحمله و تعرض بر اوقرار دادند و قصد داشتند با كمك امیر مبارزالدین محمد؛ بدین تهمت اورا از میان بردارند چنانکه به تفصیل شرحدادهایم» خواجه حافظ به كمك خواجه برهانالدین فتحالله وزیر و خواجه قوام لین محمد بن علی از آن مهلکه جست؛ مخالفانپيشنهار میکردندکهازمسلكك وطریقی که برگزیده با گرودوترآنگوید وراه استففار پوبد» لبکن چنانکه دیدیم»نحواجه حافظ تسلیم این نظر نشد ودرعقیده ومسلك خودپا برجا واستوار ماند و اینماجرا بهزمان شاه شجاع کشید .
در آغاز سلطنت شاه شجا ع نیزمخالغان ومعاندان نلاش و کوشش را برایآزار حواجه حافظ از سرگرفتند وخواسنند ذهن و نار بادشاه
۱۵۵۱
جوان را نت بهخواجه حافظ دچار ظن وبدگمانی سازند ؛ ليکن این
بار نیزتیرشان بهسنکث فاکامیخورد وتلاششان کاریازپیشنبرده از آنجا
کهشاه شجا ع مردی آزاد اندیش بود تسلیموسیسه و برخلان اننظار مخالفان با خواجه روی مساعد ونظرموافق نشان داد و اورا نواعت وموزد مهرومحبت خود قرار داد.
پساز ابنکه دامنه اختلاف میان شاه محمود وشاه شجاع پالا گرفت وکاربهچنكجدال انجامید وشاهمحمود پسازهءحاصره اصفهان کاری ازپیش نبردو بشیرازباز کشت وشاه محمودباوریافت کمكازسلطان اویس جلایری بهمحاصره شیرازپردنعت و کار بر مردم شبراز سخت شده بود .
درمیان مردم سخن از این بود که شاه شجاع در برابر قدرت و قوای مهاجماننا گزیربهفرار است وسرانجام شاه محمودبرشیر ازوفارس مسلط خواهد شد؛ درهمین زمان و اوانٌ,صوفی حفه باز و زامد ظاهر پرست وعوامفریبان آن دوران که برایپیشبرد مقاصل دنبوی خودبساط تعزبروتکفیر می گستروند ودرزمانامیرمبارزالدین محمد اورا حامی و پشنبان بورند ودر مدت شش سال سلطنت شاه شجاع او را برحلاف پدرش بهاسور مذهبی سخت گیرندیده بودند وازاعمال وافعال نایوای ابشان بادشاه وقت جلو گیری میکرد و اجازه میداد که نحت لوای انجام فر ایض مذهبی واجرای نهی از منکر وممانت از معاصی ومناهی بهمال وجال رهستی مردم بتازند وزعمامت بفروشند ومردم را بنام دین پدوشند؛ از اورنجیده خاطر بودند ودر پی مفری میگشتند که آنان رادر راه اجرایفاصد ومنافشان دستگیرومدرکار وبارودوستارباشد از آنجا که شهرت داشت؛ شاهمحمود مانند امپرمبارزالدین محمد درعرامفریی
۱۵۵۲
ورعایت ظراهرونهی ازمنکر کوشاست: نفوذ و قدرت اورا برای نخود ال نيك گرفند وبرای آنکه توفبق اورا در تصرف شیرازسریمتر کنند بهفم اوبهتبلیغ درمیانعوامالناس پرداختند ومحرمانه نیز با او بابدکنبه ومراوده را مفتوح ساختند.
این وقایع ازچشم شاهشجا ع دور نبود لیکن در تتگنایمحاصره شیراز و از طرفی خیانت و ناسپاسی و نمك ناشناسی اطرافیان شکه هرروز دسهای ازاو میگسسنند وبهشاه محمود میپیوستند اورا ناگزبر میداشت که خاموشیگزیند و راه چارهای بجوبد وگوئی این بیت خواجه حافظ زبان حال او بو دکه میگفت : من که از آنش دل چولخم می ددجوشم مهر برلب زده خون میخودم و خامودم
تحواجه حافظ و هواخواهان شاهشجاع نب زکم و بیش از آنچه میگذشت آگاه بودند و ميدانستندکه بار دیگر ماران خفته بیدار و آنش فتنه شرربار میگردد +
ابن پرسش برای دوستاران خواجه جافظ پیش آمده بورکه : اگر شاه شجاع شیراز را بگذارد وبرود و شاه محمود بر فارس مبلط گردد و معاندان و مخالفان خراجه که از هماکنون وسیله فرب به شاه محمود را تدارا دینده وخود را پباو نزويك ساختهانند , و شاه محمود نیز بدیهی است از نظر جلب نظر عواماللاس و متتفذان دبنی و رعایت خاطر آنان بدیشان اقبال وروی حوش نشان خواهد داد باچنین پش آمدی بر خحواجه حافظ چه خوامدگذشت و او چه راه و روشی پیش خواهدگرفت ؟ آبا ناگزیر خواهد بود برای رهائي از مهلکهترل مسلك و طریفت ود گوید و از راه تسلیم پیش آید ؟ با آنکهمچنان
۱۵۵۳
راه و روش خود در پیش خواهدگرفت و همچنان ثابت قدم خواهد ماند ؟ بایدنوجه داشت که در اثرهمین گونه شایعه هاست که نحواجهحافظ فرموده است : سرتملیم منوخشت درمیکدهها . مدعی گر نکندفهمسخن گوسروخشت و با این بیاناعلام راشنه است که من تسلیم میشومولی بهعشت در میکدهها نه به مدعیان خود | و چون شاه شجاغ نیز میداند و آگاه است که اگر برادرش به شیراز آید چه بساطی گمترده میشود و کسانی همانند خواجه حافظ چگوه در تنگنا و سختی خواهد بود. با وجه باین مختصر توضیح در میپاببم که خواجه حافظ پس از شنیدن ان شابعههانظراتش را درباره «سلك و طریقتش در هنگامی که شاه شجاع شیراز را تلا می کند و بطرف ابرفوه مبرود و ثبروی شاه محمودشهر را بتصرف خود در میآورد میشزاید تا دیگران بدانند ؛ او بنظرو عفبدهاش مومن است و با هرباقی که بوژد از پای در نمی آیدتاه زنده است پای بند معتقداتش خواهد برد و از حق و حفیفت سر نخواهد پیچید و هبچگاه معنی را فذای ماده تخواهدکرد ؛ او لاب معنوبش را به لذایذپست مادی وشکمبارهگیوشهوت رانیو مقام پرستینخواهد فروخت ۰ غزلی که اينك بشرح آذ میپردازيم »الهمگرفنه شدهازيك مصرغ است که آن را شاه شجا غ در همین اوان ضمن نامهای که برای شاه محمود نوشته ؛ بکار برده و چون خواجه حافظ از مفاد نامه شاه شجاع مطلع و آگاه شده بود آن را پمندیده و آن را باکمی تحریف و تفیر » اساس و پایه غزل نود قرار داده و ضمنا نی هم از غزل خواجه همام الدین تبریزی عارف شهیر فرن هفتم را نیز در آن تضمین
۱۵۴
کرده و نظرانش را در ضمن این غزل فاش سالخته است .
نامهای که بان اشاره شد سیب تحریر آن چنین بود کسه :چون مذاکره صلح میان شاه شجاع وشاه محمود بجائی نوسید قراربراین شد که شاه شجاع نامهای برای شاه محمود پنویسد وقبول کند که خواستههای اورا بر آوروه کند وسپس شبراز را نرلك گوید و تصرف شاه محمود هد . شاه محمود پس از تصرف شیراز امرای جلایری را بسن ااینکه کم آنهابهنیجه رسیده بااعزاز واکرام به تبریز با گرداند وسبس خود یز ازشیراز عارج شود وشاه شجاع باردیگر به شیراز آید وطبق تمهدی کهسپرده بهجو اسههای شاهمحمورجامعه عملپپوشاند. میدائیم که شاه شجا ع براساس نعهد وپیمانی که بابسرادرش بستسه بود شیراز را ترك کرد ولی شاه محمود که دردست جلابریان بصورت بازیچهای در آمده بود نتوانسبه عهد وپبمان حود عمل کند وازاینرو میان هواداران شاه شجا ع ومردع مان نود به پیمان شکننامزد ومتهم گودید .
امهای که شاه شجا ع به شاه محمود نوشته چنین اسست «برادر اعز اکرم فیروز جنگ محمود؛ که انشاءلله قوقاللهرو عضدالیمینباشده ملتسمات که نموده علملقّه که تادراین مقام باشد باضعا فآ از قوه به فعل رسد تا به حفیفتداند « ماهمائیم که بودیم دمحمتبافی است نمیدانم که معاقد سلسله نحوت را چه افتاد که چنین ازهم گسته شد و جاذبه خون ورگ را چه بود والعرق نزاخ را چه پی شسآمدکهبدیناو ع دست از کار باز داشت.
اگرچه دل بکسیدادهجانماستهنوز _بجاناو که دلمبرسر وفاستهنوژه
۱۵۵۵
چنانکه گفنیم خواجه حافظ مصر ع « ماهمانیم که بودیم ومحبت باقی است » را پسندیده وبصورن «ماهمانیم که بودبم و همان خواهد بود » درغزل خود آورده است .
روزی که شاه شجا ع بطور ناگهانی و باشناب شیراز را بقصد ابرقوه ترلك کرد گفت حروج شاه شجا عازشیر از درمیان مردم شهرشایع گردید وخواجهحافظ برماجرا آگاه شد وهمان روز این غزل را سروده وخود باینمطلب درغزل نیز شاه کرد وایننشنه راضعن شرحغزل خواهیم گفت :
اينك شرح غزل :
بیت ۱ : تازمانیکه ازمیخانه ومی دردنیا نام ونشانی برجا بساشد سر ارادت منهم خالد راه بزر گه مغان که صاحب و دارنده و گسرداننده میخانهاست و اهدبود.
[ منظور اینکه: تادرلیا نام ونشانی ازشراب وشرابخانه وکسی که شراب رامیسازد ومیفروشاء هست ؛ منهم از سرسپرده گان مبضانه و میفروش خواهم بود؛ البنه این مفیوم ظاهری بیت است و میخائه دی د میفروش د پیرمغان دراین بیت نامهای مستعار است برای جایگاه تجمع ر ناو فصد ازمیشور وهیجانو آنچه بر انگیزندهسرمستی درمکنب عشق است . چنانکه درغزل عرفانی دیکر خود فرمردهاست: ز آن میعشق کازو پخنه شودهرخامی گرچه ماه رمضان استیاورجامی
ونظر از پپرمغانبزر گرندانوراهنها ومرشد ومراد است» دراین مورد نیز حور حو اجه حافظ میفرماید :
حافظ جنابپیرمفان مأمن وفاست_ درس حدبثعشقبر اوخوان وژوشنو
۱۵۵۶
دراین بیت بدون هیچگونهپردهبوشی واستناری روشنو واضح میفرماید پیرمغان کسیاست که بابد درس وسخن تازه ونودر باره عشق را ازاو آموعت وباو ابن درسرا پس داد ؛ بمنی اومربي و آموزگار و معلم عشق است بابیانیدیگررجناب پیرهفانچنان کسی است کهبسالکان طربقت عثق ورندی تعلیم میدهد وسالکان را رهنما ودستگیر است» در جای دیگر نیز میفرماید : گرم نه پیرمنان ددبردی بکشاید کدام در بزئم چاره از کجاجويم مکن دراین چمنم مرژنش بخود دوئی .. جنانکه پرورشم میدهند میددیم تو خانقاه و خرابات در میانه مبین خدا گواست که هرجاکه هستبااديم غبار راء طلب کیمیای به دوذی است غازم درلت آن خاك عرینبويم
بنابرین پیرمفان کسی است که رندان پا کباز وعشاق سرانداز را برورش وتعلیم میدهد خراباتومیخانه مکانی است که رندان در آنگرد میآبند وراه وروش طریفت را م ی آموزژند واز راهنمائیها و ارشادپیر بهرور میشو ند :
خواننده ان ااجفند ددمقدمه این کتاب و دد من شرح بسبادی اذغزلها باین نکته توجه فرموده اندکه بادهاشادحابن شرح متذ کر شده است :
دداین جلد از کتابحافظ خرابانی کوشش کردهایم که از شرح 9 تشبر و توضیح آثاد مسلکی وعرفانی خواجه حافظ بپرهیز بم وخود داد ی کنیم ذبرا دد این مجلد از کتاب حافظ خرابانی سخن ما پیر امون آثادی است که متعلق به ذندهگانی سباسی واجتماعی خواجاحافظ است واطرفی چون : ببان و شرح مطالب و مسائل و نشان دادن گوشها و اشادههای خاص
۱۵۷
عرفافیو با نو ضح مهطلحات ود موز مکنب عشق ود ندی لازمه اش طرح مطالب و مقدمانی است تاس از بحث د توضبح آن مطالب دسائل که داهنما و مشگلگشا وحل کننده معضلات و غوایض سخن هستند؛ مبتوان باعمق مطالبعرفانی که خواجه حافظ بآن اشادا یداد نددسبافن, ودداین مجلد اگر بخواهيم برای هر بیت دد غزلی که اشار نی عرفانی دارد آن توضیحات ,پیش به کشیمو بشرحو بسط ببرداماذمطلب 9 «وضوعطرح شده وقصد نهالی خود باذميمانيسم » ذیرا ابن توضیحات و تحقبقات که ددباده مسلك خاص خواجه حافظ انجام گرفته بیش از ,بکهزار و حشتصد صحیفه است دمسلم است نمیتوان مطالبی که دد.بکهز ارو هشحصدصحبفه آمدهددچند سطر خلاصه "ترد واز آن شیر بی,بال وسرو اشکم ساخت ؛ بنابرایین مصلحت آن دیدهایم که مطالب عرفانی دسللکی خواجه حافظ دا در محلدي جداانه آودرم نانوانسته باشم ازعهده بیان موضوع ومطلب بر آلیم .
بنابراندراینجا کانا گزیر به پچ مختضری بودهابم بهمیناندازه بمنده میکنيم و میگولیم نظر خواجه حافظ در اینجا بسراینست :تا آنگاه که ازعشق ورندی درجهان سخن هست من وامثال من سرسپرده آن درگاه هستیم وخ کسار وذره بمیقدار آستان بزرگ وپیر ومراد اين طریفنیم
ییت ۲ : از آنگاه که وجودم تکوین یفنه و روز ازل » وخمیره ونطفهام بستهشده ازهمان زمان حلفه بکوش بزرگ عاشفان ورندان بودهام» یمنی عاشق آفریدهشدهام؛ واینست که هیچگاه نمیتوانم تفییسر
۱۵۵۸
وتحولی درفکر و ذوق وخواسته وروشم بدهم ؛ همچنانکه بودهام ؛ همیشهبههمانراه وروش باقی خواهم بود.
[ چنانکه پیش ازاین گفتیم مصرع دوم این بیت باکمی تفیر + مصرعی است ازشاه شجا ع که در نامهاش برای شاه محمود آورده ]
بیت ۳ : [ من از آن دسته مرومی هستم و در مسلك وطریفتی گام میزنم که رهروان آن همه از برگزیدهگان ورهبران بوداند وآنها نه نها در زندهگی میتوانسنهاند حاجات ونیاز مردم را پر آورند بلکه پس ازمر گشان هم گور ابشان كمك کننده و مددکا کسانی بوده است که از آنها طلب باری و كمك کرداند] و اگر موفق بدیدارت نشدم » باکی نبست ؛ دراین صورت هرگاه برگورم گذرتفاد؛ از خالگورم ؛ كمك و مساعدت «همت؛ و قصد بلند «همت؛ بخواه و بدانکه نبازت برآورده میشود . و بدانکه خال گرم پس از اپنکه در گذشتم زبارتگاه رندان و عاشقان جهان خواهدبود ؛ آنانکه از عثق بولی برده و به عشق و محبت سرسپردهاند ؛ مراکه ازعشاق ورندان نامدارم بهسروری خود میپذبرند و از این رهگفر چون سخنائم بشر مهر و محبت و سرودههايم همه سرودهای عشق و عاطفت است؛ پس ازمرگمنیزعشاق و دلدادهگان و رندان جهان بر سر حاکم بزیارت و فاتحه ! خوانی خواهند آمد و از روان پا و قدسیم همت و کماك خواهند خواستتا در مراحل و مسالك عشق پیروز و موفق باشند .
ببت ۴ ؛ [ابن بیت از غزلی است که همام الدین نبریزی سروده و خواجه حافظ آنرا با بس وپیش آوردن مصراعها تضمین کرده بیت
۱ -فاتحهایچو آمدیبرسرختهایبخوان اب پکشا کهمیدهد لمللبت به مرده جاث
۱۵۹
خواجه همام آلدین چنین است :
سااها مچده ماحب نظر ان خواهد بود که نشان کف پای تو بود
و باب توجه داشت که ابن بیت در تکمیل معنی و «فهوم پیت قبل است و مخاطب در این بیت خود حواجه حافظ است که در وافع طرف خطاب خواجه همام الاین نبریزی قرار گرفنه و او میگوید که :]
قرنها : مردم دانا وبنا «صاحب نان که قدر وارزشدانایان و بینایان و عاشقان و رندان را میدانند هرجا اثری از بای نو را به بینند بآن سجده خواهندکرد و بر آن نماژ خواهند برد وبه آن نعطیم ونکریم خواهند کرد .
ید باین نکته توجه کرد که در این پیت « جای پا » بمنی اثر است و آن اصطلاح است + چنانکهگویند فلانکس جایپانی ازحووش باقی نگذاشته ؛ بمنی اثری و آئمازی از خود برجای ننهاده است . «نشان کف پا» تعبیری است « از /چسای پا » و در این صورت مقصود اینست در سرزمینی که آثاری از و برجا باشد ؛ آن سرزمین سالها قبله اهل دل و زبارتگه رندان جهانست و مروم دانا و یا قرنها آثار تورا تبجیل و تعظیم خواهندکرد ,
ببت ۵ : ای زاهدی که جز منافع و مطامع حودت در دنا چیز دیگری نمیبینی و به چبز دبگری نمیاندیشی ! برو پی کارت «بروه و کم خودگیر ۱ «برو» آنچه را که تو درباره دنا و آخرت میاندیشی همه در جهت منافع و مصالح شخصی خودت دور میزند و جز آن
اس کم خود گرفتن و کم چیزیکرفتن ۰ ناشده و نابود انگاشتن بدانکه ثم در مقام معدوم و نفی مطلق استععال کندد . ممطلحات
12
چشم تو چبز دیگری را نمیبیند : خورخواهیهای تواجازه نعیدهد که دیده جهان بین داشته باشی ! توازخود گذشته نیستی نا بتوانیهمصالح اجتما ع و دیگران بیاندیشی ؛ آنجه را تو درباره جهان و چگسونگی آن میگوئی همه برجشمان من و تو و دیگران نهان و پوشیده است و پوشیده هم خواهد مانده زیرا اگرفرار براینبود که دانسته شود آن رااز چشمان مانهان نمیداشتند؛ پسمصلحت در آنست که بردانشوفهم ماو بر چشم ما ان اسرارپنهان بماند و اوعاهای توو اثالت همه پوج و بیبایه واصل است و جز برای فریب و اغفال مردم ادن نیست ؛ آنچه را دد باره آعرت وجز او سزا وبهشت و دوذخ و اثال آن میگوئی همه برای رضای حس خودخواهی خودت است و بنابرین من چرا گوش بای لاطائل و باطل کنم و از راه حق و حفیقت که مهرورزی وعلفبازی است بازگردم و از نو پیرویکنم ؟
بت ۶ : [ این ببت نشائي اس" از اينکه غزل را در آن روز سروده که شاه شجا ع شهرشبرازرا بقصد ابر قوه تر لا گفته است» چنانکه گنتهايم. خواجه حافظ به جهات ورمناسباتی ,که بکرات از آن در این کتاب باد کردايم شاه شجاغ را تلد با اه ترکان خوانده و نامیده بنابرابن قصد از ترلك اوست ؛ ترله در زبان فارسی اول نام قومی است موب به ترا ومجازا بمعنی سپاهی ومعشوق هم بکار رفته,ودراینجا جزنام ستعار که برای شاه شجا غ است بمعنی آن سپاه که معشوق او نیز هست بکار گرفته شده و بنابراین معنی چنین است] : آن پادشاهی که ترژه است و معشوقی من است «عاشق کش؛» و صفت او عاشق کشی است ؛ امروز » چالالا و جلد «چست» و تند وچابك «چست» وسربع»
لبری - بهاد - عجم - سویدالفضاا : لفات تر کی ۱۵۶۱
از شهر خارج شد ۰ « برون رفت » تا با این بیرون شدنش از شهر چه وقایعی بروز و ظهور کند» و در نتیجه آن وفابع خون دل از ویده چهکسانی جاری خواهد شد و با جاری خواهد کرد ؟
[ در اینگفنهایهامی است: ! بدین معني که : او از شهربیرون رفتوبهچستی وچالاکی خود را از معر که پدر برد و با این رفتن خون دل از دیده کسانی که چول من باو دل بستهاند و نمیتوانند هجران و فراقش را تحل کنند روان خواهد ساخت؛ و معنی دیگراینکهناوچست و چالاك ببرون رفت » باشد که ؛ بر دشمنانش شکست آورد و آنان را مقهور و منکوپ سارد و خوئیندلشان کند و حون دل از دیده حسرت بارشان فروریزد.
در اینجا این نکتهقاپل دفت و تأمل و توجه است که میفرماید « ترله عاشق کش من چمت برو رفت امروز» و با درنظر گرفتن اینکه شاه شجاع بطوریکه درصفحه ۱۲۳۰ آوردهايم چنان با شتاب وجالاکی و چسنی و جلدی شهر شیراز 1 تلا گفت که فرزند حروسالش سلطا زینالعابدین را در مقبره شب خکییر جا گذاشت . درمیبایمت کی که با چسنی و چالاکی شهر را ترك میکند و خواجه حافظ از مسافرت و دوری او دنج میبرد و مینالد و اشگ میریزد کیست ؟
بای دانست که خواجه حافظ بفصد و عمد فرموده است « تاکه را حون دل از دیده روان خواهد بود » و جمله را بصورت استفهام و پرسش اداکرده است زیرا در آن موقع وم نبودکه آیا شاه شجاع پس ازخروج ازشبراز چه واهد کرد؟ آیابازخواهد گشت ؟ وبردشمن غابه خواهد یافت ؟ و یا در برابرآثان ملوپ ومنکوب میگردد وناچار بازگشتنش مو کول بهزمان نامعلومی میگردد ؟
۱2۶۲
نکته دیگر آنکه : در نسخه قزوینی ؛ بجای چست «مست» آمده است » در حالبکه در چهار نسخه کهن این جسانب چست ثبت است و جنانکه دیدیم با شان نزول غزل چست صحیح است و مست اساسا بی معنی است .
بیت ۷ :ای آفا و ای بزرگ «خواجه » بر کسانی که می کر شند تا دردنبا ه مستی بگذرانند وهشیار نباشند ؛ خرده مگیر « عیب مکن » برای اینکه از این کاروانسرای کهن «کهنه رباط هبچکس نمیداند که چگونه عزیمت « رحلت» و کوج « رحلت » عواهه کرد ورفتن اوبرای سفر چگونه انجام خواهد شد .
[منظور اینکه : چون هیچکس از آمدن و رفتش آگاهی ندارد و نمبداند که چه برسرش خواهد آمد و مرگ چگونه پیش آمد خواهد کرد « رحلت » و از این دنب که چونکاروان سرائی است که هرروز و هر ساعتگروهی در آن بصورث موق حل افامت میافکنند وسپس بارهارا میبنهند و کو ج میکنند ونمدانند به کجا سفری هستند ومفصد و منزلشان کجاست ؛ و این مجهوّلات مریم داثیا را رنج میدهد اپنست که می کوشند دربیهوشی و ستی بسربرندتاز غم تفکرو نادانیبرهنده پس ایآفای بزرگ : برمستان خره مگی رکه چرا مست میشوند ۰ آنها مست میشوند نا ازهستی برهند زبرا این هستی که سرانجامش به نیستی منتهی میشود بهتر وشایستهترنیست در مستی بگذرو؟ تا این نشأت رادر بیهوشیبگذرانند و ازغم بسود و نبود ؛ فراق و هجر ؛ زشت و زیبا » خیانتو تزویر» دوروئیوبيوفائی درامانباشندوبرهند؟| [من نبزازویدن این وقایع و اینکه دوست و معشوق و محبوبم ناچار شده است که از شهر بیرون رود و وش را به آبندهای نا معلوم همچچون زندهگی و
۱۵۶۳
پابان آن بسبارد ؛ در رنج و دردم و از زهر فرافس جانی خسته دارم ؛ باید مست شوم تا از غم برهم ].
بیت ۸ : ازبس درانتطار تو وبامید دیدارت بر من سختخواهد گذشت ومیدانما شدت اشتیای دبدارتجاخواهمسپرد, آنگاه که مرا در گور میگذارند و سرم را پر روی سنگ لحد مینهند و چشمم را میگشابند :۱ من ازهمان لحظه «آندم )نا صبح « دم » رستاخبزوقیامت» که بار دیگر بر خیزم و زنده شوم ؛ چشمانم هم چنان بامید باز گشت و » باز و نگرنده و مننظر « نگران » خواهد بود ومن برای بازگشت تو از سفر همچنان دلواپس و مضطرب « نگران » خواهم بود [نگران جز معنی نگرنده و بیننده و منتفلردر زبان فارسی بمنی پریشان خاطر و مضطرب ودلواپسی هم هست وشواجه حافظ آنرا به ابن معنی بارها بر پروه از جمه : دلب رآسایشما مصلحت وفتندید. "ونه ازجانب ما دلنگرانیدانست
مفهوم بیت هشتم این غزل نیز گواهی است صادق برابنکه:
ترله عاشق کش که چست وچالاك از شهرببرون رفته وباز گشتدش معلوم و آشکارنبوده وضمنًبا استماره وایهامی که در کهنه رباط و رحلت هست در میباييم که آن تر سپاهی وعاشق کش و چالالد ؛ کسي است که بسفر رفئة و همه این مطالب با وقایمی که برای شاه شجاع در آن هنگام دح داده تطبیق می کند]. ت ٩ : افبال ونصیب و بهره « بخت »۲ حافط از دنا اگراینطور
۱ این دسمی امتکهدر گذشته را پی از اینکه درگود نهادندجهرهانی دا از کفن باز میکنند و نیمی از دخمارش دا بر روی سک لحدکه اقلب قملمه آجری است م ی گذار ند
۲ بت دا فرهنگههای_جواهرالحروی و بهار عجم فانسی دانسته داصل
یگفتهاند . هعنی آن بوره و تصیب است و دد عسربی ثیز به همین
اس
۱۵۶۴
که هست بخواهد كمك کننده باشد باید انتظار داشت که زاف معشوق او در دست دیگران باشد .
منظور اینکه : اگرچنین است که تا کنون من از هرچیزی دردنبا بی بهره ونصیب بودهامواقبلینداشتهام »این بارهم اگربختم بخواهد کمکی کنده نثیجهاشاین میشود که منازدیدارمهشوق ودوستم بینصیب وبیبهره بمائم ودیگران ازدیدار ووصالاو بهرهمند شوند؛ که مفصوداز این استعاره آنست که » من در هجر و فراق او باقی بمانم و او ازسفر باز نگردد و به شهرهای دیگر برود و در آنجا مقیم شود . در باره معشوفه لازم است باد آور شودکه : هاي آن در فارسی های تأثیت نبست و بمعنی کسی اسکه با اوعشق ورزی مشود » خوادزن و با مرد؛ و خواجه در همه جا باين مفهوم و معنی بکار برده وبنابرین درآثار عواجه حافظ چه بخوانیم معشوق و با معشوفه مقصود ومفهوم یکی است .
_ٍ
درنسخههای : وب ) وزج ) و« د 6 اين جانب غزلیبنامخواجه حافظ ثبت است که در نسخه فزوینی نیست ؛ این سه نسخه چنانکه در مغدمهتوضیح دادهایم ازنسخههایکهن دبواننهو اجه حافظ است .بدون اینکه هیچگونهتصبی واصراری نسبتبه صحتاین انتساب داشتهباشم آن را عبناً بچاپ میرسانم : در صورتیکه این غزل متعلق به نحواجه حافظ باشد شأن نزول آن » شکایت از مفارقت و دوری از شاه شجاع است و هنگامی سروده شده است که شاه شجاع در کرمان بسر
میبرده است -
۱۵۶۵
میزنم هر نفس از دست فراقت فریاد چهکنم گر نهکنم ناله و فریاد و فان روزو شب فصهوغمبخورموچوننخورم تا تو از چشم من سوختهول دور شدی از بن هر مژهام قطره عون بیش چکد حافظ دلشده مستغرق بادتشب وروز
آه اگر ناله زارم نرساند بتو باد در فراق تو چنانم که بداندیش مباد چزن ز دیدارتو دورم به چهباشم رلشاد ای بسا چشمهونین که دل ازویده گشاد چون برآرد دلم از دست فراقت فرباد تو از این بنده دل داده بکلی آزاد
۱۵۶۶
۱کسی که حسننخط دوستدرنظر دارد ۲چوخامه برخط فرمان او سرطاعت ۲کسی بوصلتوچونشمم بافتپروانه ۴بپای پوس تروست کسی رسید که او ۵ززهد خشگ ملولم کجاست باده ناب ۶زباده هبچت اکُرئبست ایننهبستورا ۷کسی که ازره تقوی قدم برون نیاد ۸دل شکسته حافظ بخ خواهد بر
محقق است که او حاصل بصر دارد نهاد دبیم مکر او به تبیغ بردارد که زیر تیغ تو» هردم سری دگردارد چو آستانه بدین در همیشه سردارد که بوی باده مسدامم دماغ تردارد دمی ز وسوسه عفشل بيغبردارد بمزم میکده اکنون سر سفردارد چولاله داغ هوائیکه بر جگردادد
بیت ۱ : هر آنکسی که زیبائی « حسن » عذار « خط » دوست
را مورد توجه فرار داده باشد.( درنظر دأشتن » بفین است « محقق » که
او بصبرت وخبرهگی درحسن شناسی:داره « حاصل بصر داشتن » نکنهای دراین ببت هست و آن اپنکه :حواجه حافظ بااستعاره
از زیانی خط وخوشنویسی شاه شجااغ نیز تمجیسد و توصی فکرده
است و بااين بیان از « حسن خط » بعنی خوشنویسی او بخصوص در
نوشتن قلم محقق بادکرده است وبدین مناسبت دربیت دوم هم از قلم وخط سخنبیان آورده استدرص ۷۹۷ به تفصبل نوشنه وتوضیح دادهایم که یکی ازمحسنات شاه شجاع خوشنویسی اوبوده و ماسنداین
مدعی را که در آنجا بدست دادهایم ۰ ]
پیت ۲ :ما برای اجرای دسنور و اوامر او :۱ خسط فرمان »
۱۸۶۷
سر بندهگی وفرمانبری«طاعت » خور رامانند فلم که برای خط نوشتن بررویکاغذمی گذارد وبسرمیدوده سرخودمان را بر آستاناوگذاشتهايم وبرعهد وپیمان نعود پایداریم و از آن سربرنخواهیم داشت واز آن آستانه سربندهگی برنخواهیمگرفت ؛ مگر اینکه اوسرمارا مانند سرقلم بائیغ پزند وقطع کند 7 بردارد ».
دراین بیت واینکه چرا خواجه حافظ اینگونه سخن ازاطاعت و فرمانبری بمیان آوردداست بای بسوضوعیتوجه داشت در ص۱۲۳۸ آوردیم که گلو حسن بکرمارفت وازطرف مردمشیرازبشاه شجا عتعهد سپرد دراین باره بجاست به نوشته مطلع الم«دین در اینبرهتوجه کیم» عبدالرزای سمرقندیدرهطلع السعدینمینوبسد :
« چون کرمان دیگر باره بلطف الهی و حسن عنایت لمیزلی مسخر ومظبوط گردید و آوازه انتظامامورسلطنت برحسب ارادهاولیای حضرن مننشر گشت هرروز فوجی به یه چترهمایون استطلالمیجستند وهر زمان جوقی به آمتان فلك زثبت ومده سدره منزلت عبرسیدند و خواجه صدرالدین محمد آناریکه بنده هوانعواه شاه شجاع بود ور دیرأن شاه محمود پمنصب استیفا اشتفال داشت «مواحب سپاهراهرروز فلم میزد ودرصورت کفایت ونادیده به شاه محمود باز مینمود تا لشکر بسیارناچار وناکم عازم کرمان شدند ودر کرمان سپاه بسیار جمع شد وا کابرفادس خاصه شبراز از صمیم دل خراهان شاه شجاع بووند واز تعلببفدادیان وتبریزبان متفر گشته پنهانگلوحسن را پکرمانروان کردند وعرضه داشنها فرستادند که آگربندهگی پادشاه عازمشیرازشوند پندهگان بجان بکوشيم ؛ گلوحسن را با احترمتعام پارگاه در آوردند
۱۵۶۸
و پادشاه لطف بسیار کرده صورتاسندعای اهالی شبراز مملوم شد » با توجه بابن وقابع میتوان دریافت که خواجهحافظ درواقع از زبانمردم شیراز در ابن غزل به بیان جان سپاری و فرماثبرداری پرداخته اینست که میفرماید ؛ چوخامهبر خط فرمان او سرطاعت نهادهايم مکی او به تیغبردادد] بیت ۳ :[ بیش از شرحاینبیتبجاست توضیحمخنصری برای روشن شدن مفهوم و مضمون (سر شمع»و «بنغ سرآآنرا برداشتن 4 داده شود تامعنی ومفهوم ونقصودهعلومگردد ۰ درادبیات فارسی ازجمله تشبیهاتی کهبرای شعله یکی تشبیه آن به زبان است و از آنجهت آن را به زبان شباهت داده
شدهاست
ومانند کردهاند که شله شیع بصورت زبان آدمی است و بلند و کوتاه میشود وحرکت مبکند گولیدردهان میچرخد وسخن میگوید واز آنجا که گاهند, می کشدوبرشعلهاش میافز ای آنرا غماز وزبان باز وزباندراز خوانده اند. حواجه حافظ میثرماید: افشای رازخلوتیان خواستکره مع 777 شکواشدا که سردلش دد ذبا وبا: چوشممهر کهبهافشای راز شدمشغول _بسشزمانهچومقراضدرزبان گیرد وازطرفی چوف شمع سرکش است وزباد وکم میشود ازاین رهگذر شعله رابجایسرشمع گرفته و کوتاه وبلندشد ولرزشوحرکات آنرا بجای سرکشیانگاشته و در نتجه شعله را سر شمع داستهاند : بدیهی است ار با نیغ و دشنه شمله را ببرند و قطعکنند بصورنی که سرآدمیان را از گرون بانبغ وشمشیر میزنند » شعلبرزهمین نمیافتد وهمچنان پابرجا مبسوزد وحاموشهم نمیشود؛ زیرا شعلهچیزی نیست
۱2۶۹
که بابریدن قطعشود. خواجه حافظ باالهام ازاین مضمون میفرماید:]
کسی به وصال تو » اجازه « پروانه » حاصل میکند و بآن ناثل میگردر که مانند پروانه درعشق به ضمع؛پابرجا وبیپروا باشد! ودراین جانبازی وبیپروالی همان شمع که اگر صدبار بانبغ و شمشیر سر اورا بردارند وزنند بازسردیگری در راه مهر و عشقش عرضه میکند » سرانداز وسرافشان باشد واز زبر بار مهر وعشق تو سربرندارد و اب قلم بماند .
بیت ۴: برای آنکمی بندهگی «پای بوسی» تو مقدور و مبسور است « دست رسیدن » وبراین کار انا وقادر است « دست ۲ رسیدن » که مانندچوب در حانه «آستانه") پیوستهس بردر گاهو آستانه؛,نوبر خالا بندهگی نهاده باشد [ منظرر اینکه: کسانیمیتوانند وشایسنهگیبنده گی تورا دارندکه نسبت به تو خاکسارومطیع وفرمانبردار باشند],
ببت ۵ ؛ [ دراینبیت وف نامب زمان و جوران استبلای شاه محمود وگرم شدن بازار ریا وسالوس را یاد آور ومتذکر است و بااشاره به شاه شجاع میرساند که عوام فریآل بار دیگر بساط و دکان ریاکاری گسترده وبه عوامفریبی پرداخنه اند ؛ خواجه حافظبااینتذکر دراین بیتبااستعاره ازدوراننعرشو آزادیبخششاهشجا عنیزیاد کرده
۱ - این ددست مفهوم بیت دیگری است از خواجه حافظ که میفرماید 4 یاد باد آنکه دخت شمم طرب میافروخت دین دل سوخته پروانةٌ پابرجا بود ۴ - دست دسیلان برچوزی بهنی مقدور بودل وتوأنا وقادد بودنخواجه حافظ میفرماید : تا بکیسوی تودستناسز ابا کمرسد هردلیدرحلفاز لفتویاربپارب است ۳ - آستانه آستانه جوب یاسنگی است که پیتی در نشانند وبمعنی با رگاه ودرخا نه ملولاهم هست
۱۵۷۰
است و این اسنعاره در شراب و بوی آن برای تر دماغی استچنانکه خواهیمگفت :
از عبادتخلافطبیعت «زهد» و قشری ر ستلحی بور کسان يکه به باین گونه عبادات و اعمال می پردازند و به فاواهر دین و مذعب مینگرند وزهد خشگم بستوه «ملول» آمدهام و متنفرم ودماغم حشگی گرفته است ؛ شراب ناب را کجا مینوان بافت ؟ کجاست نا بوی فرج آور آن مفزم « دما غ » را که از دیدن و از شنیدن اعمال ناروای سالوسیان و ظاهربینان عشگ شده است تری و تازهگی بهبخشد .؟
[ باید توجه داشت که شاه شجااع میل مفرط به بادهنوشی داشت و با اين اسنعاره و اشاره مقصود اینست که کجاست آن کسی که نهود شراب مینوشید وبا شرابخواری دماغیتر وتازه داشت و ازاین عشگی جلوگیری میکرد و با آزاداندپشی دمارغ مرا هم تازدگی میبخشيد ] .
بیت ۶ : [خطاب به راهان حشگگ و قشری و سطحی و عرام فربباست که تنها از دینو آلبن و اجرای مقررات آن به مبارزه با میگساری میبرداخنند و دراین کار راة افراط میپیمودند وشرابخواران را حد میزدند و نم میشکسنند و خم خانه میبستند و نهیازسکر و امر بمعروف را تها برای منع از شرابخواری اعمال میکردند ولی خودبه هزار گونه مناهی و کارهای لاف اصولو انسانی دستمیزدند] میفرماید :
اگر از شراب هیج سود و فایهای «هیچت نیست» برای آدمی حاصل نباشد اینقدر مفید هست که نوشندهگان آن را از عقل و خرد میرهاند و از بداندیشیدن «وسوسه» و اغوای شیطان شدن و وسوسه » بازمیدارد ؟ |
۱۵۷۱
[ گلتهایم که رندان و عاشقان عقل را موجب گمراهی و نباهی آدمیان میدانند و عشق را بجای عفل راهنمای خود میشمارند و کسانی را که پای پند عقل هستند مردمی دنیادار و مادهپرست و مفهور ومنقاد نفس و شیظان میخوانند : ازاینروخواجهحافط میفرماید: شراب هرچه بد باشد این حسن را دارد که آدمي را از وسوسه عفل باز میدارد و میرهاند و این حسن برای شراببسوکافی است چنانکه در بیتی دیگر نیز فرموده است :
عیبمیجملیگفتیهنرشنیزیگو نفیحکمتهکن ازبهرول عامی چند]
بیت ۷ : آذکسی که از خانه وراه و طریق پرهیزگاری گامی بیرون نمیگذاشت » امروز از گردش روزگار واوضاع ناهنجار ناچار شده_ است که فصد «عزم» و نبت «سره رفتن (سفر » به میخانه را داشته باشد نا در آنجا سکوئت گزیندو ون گیرد « سف رکند و ساکن شودم.
بیت ۸ : سوزش و آنش3داغ» آرزوهائی « هوائی» که حافظ بر دل دارد ؛ سرانجام او را از پای درمی آورد وخاطرمحزون وغمگین «دلشکسته؛ او که بیمار عشق است جتان آز این آتش و سوزش «اغ» سوغته که ار را نحاکستر کرده و در نتیجه او آرزوی وصال و دیداررا بگور خواهد برد ۰ همچنانکه داغ للاهائی که برگل لاله هست ونشانی است از محرومیت در عشق + عمر اور کوتاه کردهوهستی اش زا بر باد میدهد و بخا کش میبرد -
۱۵۷۲
| باغبانگر پنم روژی صحبت کل بایدش ۲ ای دل اندد پند ژلقش از پربشانی منال ۳ با چنین زاضورخشبادا نظربازی حرام ۴ دنه عالم سوز را با مملحت بینی چکار
۶ تازها زان غمزء؟ تر کانهاش باید کشید ۷ساقیا در گردش اف تعلل تا بکی ۳ ۸ کیستهافظ تا ندوشدباده یبا نگ سرود ۴
بر جفای خاد بستان سجر بلبل بایدش مرغ ذيرك چول بدام اقتد تحمل بایدش هر که دوی پاسمین و جمد سنبل بایدش کاد ملك است آنکه تبیر و تأمل بایدش داء روکر مد هت دادد. توکل باینش این دل شوریده , تا آن جمد و کا کل بایدش دور چون با عاشقان افتد تسلسل پاینش عاثق مسکین جرا چندین نحمل بایش
:ابا اگر میخواهد مت کوتاهی«پجروز > ازیدار گل « صحبت » ومجالست با او « صحبت » برخوردار گردد ميبایست؛
همانندبلبل بای برخورداری ازهمنشینی و صحب تگل؛نیشها وآزاری راکه خارهای شاخهگل بر ار وارد میآورد بر عود هموار دارد و مانند ببل در تحملزجر و سختی فراق؛ شکیبائی کند «صبر » تا به مقصود خود ناثلگردد :
[معروف است که پلبل عاشق وشیفته وبی قراردیدار شکفته شدن غنچهگل سرخ است و برای بر آورده شدن این آرزو از نیمه شب بر بوته گلسرخ مینشیند و ازشاخعی بشاخی میپرد و بی تاب وبي توش نغمه عاشقانه سر مبدهد و اظهار شوق و اشتیاق به شکفتن گل میکند و هر لحظه این آتش شوق شعله ورتر میگردد و آرام و قرار را از او
میربارد ؛ او نغمههایش را شورانگیزتر میسراید و شیفهتر به طراف غنچههایگل میپردازد و بیتابی می کند ؛ هنگامیکه از اين شاخ بدان شاخ مینشیند و از لابلای شاخههای در هم بوتههایگل سرخ میگذدرد
1 تفوی ۲ -ق ۰ کی مستانه ۳- ق. تابهچندق. بیآواژ دود
۱۵۷۳
خارهایگل به پا و بال او آزار میرساند ؛ لیکن او بامید دیدار چهره خندان و شکوفانگل همه اين رنجها را بجان میخرد ونغمه سر میدهد» سپیده دمان که زمان شکفتن غنچه است؛»بلبل همین هنگام از بس فنان کرده وولوله درافکنده خستهووامانده میشود ونایگلویش ربشوبخون مینشیندهآنگاههم چنانکهسر ش از گردن آویختهاستفطرهای چند ازخون گلویش از و کش بر روی غنچه فرو میربزد و از هوش میرود ؛زمانی از بی هوشی و بی خبری باز میآید کهگل شکفنه و پر باژ کرده و او هم چنان درحسرت ودریغ این دیدار میماند وشب دیگر هم چنانباین کار مینشیند و این داستان تکرار مبگرووا .
شرا و گوبندگانپارسی زبان ازاین داستان برداشت شاعرانهای کردهاند ودر آثارسر اینده گان فارسی زبان داستان گل و بلبل وصفهای داپذیر دارد : حافظ نیزیکرات با مضمونهای مختلف در عشق بلبل به کل حکایتها سا زکرده از جملة :
1 -تحقیق علمی آنست. ابروانههائیهستده که سافههای کل سرخ دا سوراخ میکننه و در میان آن تدم میگذارنت و این تخمها در فصل بهاد بمورت کرم و لادد » دد میآیند وازمفز ساقه کل سرخ تنئیه میکنند و سپس بمودت پروانه در میآیند واژ لاف ساقه خارج میشوزه د پرواز میکنند ر این خود آفتی است برایگل سرخ , بلبل بشتاد این کرمها شوقی وافی دارد و از آن تغذیه میکند اینست که پیوسته دد میان بوته زادهای کل سرخ آشیان میگیرد و شب هنگام
که آفتاب نیست و هوا خنك میشود , به ننمه سرائی میپرداژد و دد اثر صدای ارامواج صوني با ارتعاشی خاص ازسوراخها ثبکه کرمها ددساقه بوجود آوردهانه بداخل سافه کل سرخ رسوخ ميکند واینارنهاخات صونی موجب آزار کرمهامیشود د آنها ناجار میشوند از فلاف ساهاخادج شونه و همین هنکام بلرل که بهکمین نشته آنها دا صید میکنه
۱۵۷۴
بلبل اذقیش گل آموخت سخنود نهنبود . اینهمه قول و غزل تعبیه ده منفادش و
بلبلی خوندلی خورد و گلیحامل کرد باد غبرت بسدش خاد پریشان دلکرد 9
لیب رگ گایخوشر نگهددمنفارداشت... ونددانبر و نواخوشنلههای ذادداشت و
بل عاثق تو عمر خواه که آخر باغ شود سبز و سرخگل بد؛
1 منظور اینست که : هکس میخواهد آزموهبتی بر نحوردار شود ناگزیر باید بداند درکنارگل خار هم هست و بخاطر بر خورداری از دیدارگل رنج نیش خار را نیز میبایست تحمل کند ؛ دوستی و عشق + رنج هجران و فراق هم دارد . دد بوستان جهان هم چنانکهگل هست خار هم هست » برای بهرهوری از گلهای جهان میباپست نبشهای خخار آنرا هم تحم لکرد ضمناً در اینبیت استعارهایهستو آناشاره بهشاه شجاع ودوری اوازشیراز استبفرهاید:اوچون گل استوجانشینششاه محمود کهنعار است موجبرنج خاطروآزارعاشفانگل است.وازطرفی بیت مقهوم خطابی به شاه شجاع را هم دارد وباو هم منذ کراستکه : ه رکسگل میخواهد و تصد زارد ازگلهای باغ جهانگل آرژو به چیند ناگزیر باید از بیش خارهالی که در این راه هست رنجور و رنجیله خاطر نگردد و بردبار باشد ؛ برای رسبدن و دست بافتن به تخت سلطنت که گل است و کنر آن را خارهائی فراگرفنه «شاه محمود و جلایربان » باید تحملگزش ابن خارها راکرد و باغبان مك و علت کهپادشاه است می بایست همانندببل برایبرخورداری ازگل شکییائی
«صبرداشته باشد نا خارها را از سر راه نود دور کند . بیت۲:ایحافظ ار ایدلبوایخاطر پریشان منرایدل»» گردردام
۱۵۷۵
«بندهر کمند «دام:زنجیر گیسوان او بدام افناهایو زندانی شدهای «در بندی»از آشفته حالی«پرپشانی#نعودنالهسر مدهوبدان که پر ندهدانا وهوشیار «زیر» کهدردام صیاداسیرمیشودناچاراست بر ودرنج ومشقت | هموار سازد و تحمل بایلش » تا موفیتی بدستآورد واز دام بجهد و بگربزد؛ تو نب که دردام مهرو عشق ومحبت شاه شجا عگرفتار آمدهای چارهای جز شکیبائی نداری و نباید ابنهمه ناله وافقان سر بدهی » هوشمندی و دانای « زب کی » بتو حکم مبکند که ابن رنج دوری را برنخود هموار سازی نا زمان آزادی نو فرا رسد و او باز آید و در قفس را بگٌشاید . [مفهوم اینکه شاه شجا ع باز آید و تو را از قفس و دام حکومت شاه محمود آژاد کند].
بیت ۳ : هر کسی که ۰ اینگولهگیسووچهره زیبا وول آرا را دیده است ؛ بر او » عشقبازیکردن با رنگ رخسارگل یاسمین و جمدهای گیسوان سنبل حرام است » [ توکه زیبازونی» چونشاه شجاع که شاه خوبان است داری + دیگر عشقبازی و دلداوه گیب تو در چمنو گلستان جهان باگلهای دیگر حرام ابنت ],:
بیت #: کسی که در مکتب عشق و رندی » گام میزند » اوه همه لذایذ جهانی و مقامات آنرا در راه عشق خود سوزانده و نا کستر کروه و با چشم و دیده بی اعتائیبر همه مرانب و مفامات دئیائی مینگرد و این چنین آدمی را باصلاح اندیشی چهکاراست ؛ واو نباید دراین اندیشه باشدکه اگرچنینکنم چنا مبشود و آیابمصلحت استچنینپچیزیبگویم و عاقبت آن زین بارنیست ؟ ؟ عاشق رندکه پشت پا مفامات ونبوی
۱۵۷۶
مصلحتنگرنیست ؛ مصلحت اندبشی کارووظیفهپاشاهان وفرمانروابان است ؛ و در آن مفاماست که ناچارند امورخود را با حرومندی «تدییر» و دوراندیشی « تامل » به سنجند و بکار بندند اما توکه رند عالم سوزی باید بداني ؛ چوذ «سلحتاندیشدوداست زدودیشی - ههسینه پر آتشب. هم دیده پر آباولی
بتابراین تو مینوانی غم و دردت را از دوری شاه شجاع فاش و آشکار بگوئی .
بیت ۵ : در مسلكك عاشقان بیدل » و رندانکامل + بر پایانکاری نگریستن «ندبیر» پشتوپناه «نکیه" » به علم ودانش داد ؛کاریتعلاف طریفت و مسلك است «کافری » و تباهی وسبامکاری است «کافری » و باچنین عملی روی حفیقت وطریفت راپوشانیان است «کافری » سالك «راه رو » اگرصدهاکار برجسته راشثه باشد «هنر » و اگر از صدگوله دانش وبینش برخوردار باشد ؛ باتهم دزکاری که میخواهد بکند بید دل از هر چیز و هرکس بر دارد توکل » و خود را بخداوند بسپارد « توکل» تا آنچه راکه میت او مبخواهد بشود .
پیت ۶ : ای خاطر پربشان من « ایدل شوریده و اگر آنگیسوال مجعد و پرشکن «جعد » و آن طره «کاکل » زیبای دوست را میخواهی میبابست بی اعتنئیهاوستغنای فراوان «ناز» حرکات چشمان وابروان
۱ - تکیه بمعنی پث
آن پشتگذادند نیز آمده است . ددبهاد عجم آمده استکهتکیه فادسی ام و از
به چيزی گذاشتن و بمنی متکا منی چیزی که بر
گگاه ماخوز است و بطور مجاذ بمنی پشن و بناء و مکان بو و باش و اعتماد کردن هم بکاد میرود
۱۵۳۷
«غمزه »ترك ماننداورا «ثر کنه » خریدارباشی؛ واورابنوازی«ناز کشیدن» تا وصال او وست دهد [غمزه تاه درین بت نشنی است از محبوب و منظور در این غزل شاه شجاعاست ]. بیت ۷: ای تقسیم کنندهفسمتها ونصیبها «ای ساقی» جامشراب خوشیها و قسمت و نصیب راکه بدور میدهی و میگردانی «گردش » تا نوبت به عاشفان برسد . تأخیر «تعلل ) و درنگ « تعلل » قاکی روا بیداری؟ وجام عاشقانرا ازبهره نعوشیها چرااندكانده «تعلل » مبدمی؟ هنگایکه نوبت « دور » جرعه نوشی به عاشقان میرسد و جام شراب راگرداگرد بگردش در آوردی « دور » باید این دوران پی در پی باشد «تسلل» [دراصطلاح قدما وحکما دور یمنیگرد گشتن وباصطللاح توقف الشی علی تفه و آن مستلزم تسلسل است وببضی اینگونه تعریف کردهاند که : دور توقف شیثی بر دیگر و توقف دیگر بر همان شبلی چنانکه وجود مر غ موقون انت بربیضه و بیضه نیز موقوف است بر وجود مرغ و اینرا دود لسلسل میگویند بعبارت دیگرگردش دورانی از نفطهای به همان نقطه را يلك دور وتکرار آنرا دور تسلسل میگویندو منظور خواجه حافظ از اٍ ای مقسم روزی ونصیب » درتقسیم وقسمت ازنعمات دنیانابکی در باره عاشتان فصور وتأخبر و درنگ میکنی و نصیب و بهره آنهارا ازلائذ وحوشیما اندك اندك میدهی » هنگامیکه نوبت و زمان عاشقان
بیان وتعبیراینست که :]
فرا رسید » تیه و بهره آنها را بصورت دور تسلسل بده که همچنا پی گبر و مداوم باشد [ از این استعاره مقصود اینست که : چود هنگام فرمانروائی شاه شجا ع بار دیگرفرا رسید و نوبت او شد دیگر این دور را فطع مکن و آنرا به نسلسل در آور تا عاشفال و دوستداران او از
۱۵۸
نعست وصال ونسمات اوبهره وافی بگیرند وازنوشیدن ساغرهای
مرمست راد
بیت ۸ : [ در این بیت سخن بصورت طنزی مخفی است و بیان جمله صورت استفهام استهزا اء آمپزیدارد] مگرحافظط کیست؟ که میخواهد شراب را بدون نغمه و آواز ننوشد ؟؟ او مگر عاشقی پیش نبست ؟ او کهپادشاهنیستتاچنیننوقعیراشنه باشد ؟ آیا عاشفانبایدبینواهسکین» باشند؟ از دیا نصیب و بهرهای نبرند ؟ «مسکین » برای چه میبایست عاشان بیتاب وتوشباشند « مسکین » برای انجام حواستههای ایشان اینهمه «چندین » شکیبائی « تحمل » و بارهایگران بی نصیبی بر دوش کشند ؟ « تحمل » و چرا باید درمشقت و رنج بردبار باشند ؟ ! چرا و برای چه؟ |
۱۵۷۹
ادیده دریا کنم وصبربه صحرافکنم واندرینکارول خریش به دریا فکنم ۲از دل ننگ گنه کار برآرم آهی کآتش اندرگنه آدم و حوانکنم ۲مایه خوشدلیآنجاست که دلداآنجامت - ميکنمجهدکه خودرا مگر آنجا فکنم ۴بگشا بند قباای مه خورشید کلاه نا چو زلفت سرسودا زده درپا فکنم ۵خوردهام تیفلكباهبده تاسرمست عفده در بندکمر ت رکش جوزا فکنم عجرعه جام برین تختروان افشانم غلفل چنگ در این گنبد ما نکم ۷حانظاتکیه برایمچوسهوستوخطا من چراعشرت امروز بفردا نکنم
بیت! : از بسخواهم گریست؛ دیدهگانم را چون دربائی غرقهدر آبخواهم کردوشکیبانی وبردباریمرهیابانخواهم اندات نا ازمندور شود در این عمل دل بدریا میزنم گو هرچه میخواهد بشود» بشود . هر چه بادا باد [غم و اندوه را بمحرا برین و بصحراافکندناز پلسنت دیرین ایرانی سر چشمه میگیردگه رفتن روزسیزده فرودین بصحرا نیز براين پایه است که بصحر| میروند ونحوست ودردها و غمها را با حور میبرند و بصحرا میافکنند «البنه این آمر يكك تلقین روحی است » در این مضمون نیز خواجه حافظ دریا و صحرا را مقابل آورده و قصدش ایئست که : کاسه چشمانم راکه از گربستن بسار خشكشده بدریائی از اشك مبدل میکنم و شکیبائی وصبروبردباری در فراق و هجر دوست که مرا باين روز نشانده یکباره از خود دور میکنمو آن رابصحرارها میسازم تااز این بارگران برهم ] وبفهوم دیگر : از فراق و هجر و بانتظارنشستن و شکیبایی کرون بجان آمدهام یکباره در عشق وهجر سر بعصیان برداشهام ؛ میخواهم بجای قطره قطره اشگك ربختن توفانی
۱۵۸۰
توفنده برپا کنیم ودیلهگانم را در آب غرقه سازم » دربائی از اشگ بوجود آورم که خودم را غرق کنم و یکباره باین بارندهگی ها پایبان بابخثم » وصبروشکیبائی کهکامم را چون داروی صبر نلخ کرده و مرا شفانه بخشيده ) آنراهم بدورافکنم«بصحرافکنم» ودراین عصیاوطنیان با بیباکی از حطرات احتمالی از آنها استقبال خواهم کرد « دلبدربا افکندن).
ببت ۲ : از خاطر ملول و ناخوشم ودلتنگ» که مسرئک بگناه و خطا شده است گنه کار» چنان آه سوزندهای برمی کشم که از لهیب آن آنش درگناه آدم وحوا ؛ پدرومادرم ؛ که بوجود آورندهامهستند» ودراثرگناهشان از نیم بهشت رانده شدم و بان هراب آباد آمدم و کناهشان مرا باینروز سیاهنشانده آتش افکنم و آنرابسوزانم وخاکستر کنم وبا از مبان بردن آثار اینگناه آنان راك و از خطامبری سازم +
[دراین ببتآطیفایستنهائی و آناینکهاز دلمچنانآهی سوزان برمی کشم که آنشش هستی ودودَان آدم وحوا را بر باد دهد که چرا گناه کردند و عشق ورزیدند و مرا بوجود آوردند تا اینهمهرنج و عذاب پبینم ] « پیت ۳ : اساس وامید «مایهع دلخوشي درجائی استکه محبوب آدمی آنجاست؛ منهم میکرشم تا خودم را پشهری و دیاریکه اودد آنجاست برسانم[ اشارهایست پنهانی براینکه : سرمایه شادکامیوامیام در زندهگانیبه کسی است که او را دوست میدارم واو هرجاهست دل و خاطر متهم با اوست ؛ واوس که میتوند مرا شادمان وشادکام سازد و
۱ در مصطلحات , دل بددیا کردنرا ضبط ر معنی آن دا ماوت فوق المقدود مبیکرده ولی دل پددیا ون ودل پدر پا افکندان_بمنیبیا کیدازخود گذشته کی وخطررا نا پای جان استقبال کرد است -
۱۸۱
من درنزد او خود را سعادت پار وبختیار مییابم وبرای همین جدوجهد و کوشش میکنم نا نحودم را باو برسانم وبنزداو بروم ؛ وچونميدانم که این دوست و محبوبگرامی حواجه حافظ در این زمان شاه شجاع است درمیبایم که این سخن اشاره است براینکه ؛ جدوجهد و کوششم براینست نا بتوانم عودم را به کرمان ونزد او برسانم »درغزلهای گذشته گفته ونشان دادیم که حواجه بهاشاره شادشجا ع قصد سفر به کرمان را داشته ولی بهعلت ضعف وناتوانی از اپن مسافرین عذر خواسته و حال در اینجا متذ کر است که نهایت آرزو وآمالش رفتن بهنزد دوستاست واو کوشش و مجاهدت خواهد کرد که این آرزو را بر آورده کند ] .
بیت ۷ : [لازم است درباره اسطلاح بند با گشودن ونام مستعار خورشید کلاه پیش از شرح بیت توضیحی مختصر بدهیم :
بندقباگشودن بمعنیگره ابا باز کرون است و این کنایایست از «گره گشائی کردن چنانکه اجه حاقظ درجائی دیگرفرموده است: یکشا بند. قاتا بگشاید دمن 7 که گشادی کهمرابودزپهلویتوبود
دراین بیت «گشاد بمعنیگشایش و فتوح وخوشی در زندهگی بکار رفته و معنی بیت چنین است :
گره از فبایت با زکن تاگرفنهگی نحاطرم باز شود و باگرهگشانی نو از ارم آسایش یاب زبرا گفایش وفنوح و خوشی من «گشادی » در زندهگانیم از جانب « پهلوی » نو برایم حاصل میشد .
چنانکه نیم گشادینباز کرد و گشود وهم چنینبممانی خوبی و تعرشی مرادف با نتح وفتوح و گثایش درکاراست و در زبان فارسی گشادبرابرد حل » وبند مقابل « عقد »بکار میرود ود بند وگشاد » درست ترجمه «حل و عفد » است چنانکه واله هروی میگوبد :
۱۸۸۲
بهین به بند وگشاد ستم ظریفیناز رهسئوالنهبستودرجواببهبست
و خورشید کلاه یعنی کلاهی باشمسه: و کلاه شمسادارمخصوص پادشاهاناست و خورشید کلاه پمنی کسی که کلاه خورشیدی بر سردارد واین کناهایست ازپادشاه .با ینتوضیح معنی وشرحبیت چنیناست د]
ای پادشاه زیبا روی که رخسارت چون ماه است و ماهی هستی که خورشید کلاه توست و توپاوشاهی و کلاه پادشاهی برسرداری؛ ای ادشاه ؛ گره از کر فرو بسته ما بازگشا + ومشگل مرا بر طرف ساز وبند محرومی را از برابرم بردار و بگذار تور بهبینم « این استعارهبراکه آنستکهشاه مورد ستایشنزد اونیست ومیخواهد که آنپارشاه وسیلهای بسازه نا بدیدار او ناثل آید وچنانکه تیم این غزل هم از جملهآثاری ست که نحواجه حافظ هنگام دوری شاه شجاع از شبراز سروده و با این ان میفرماید که : ای باوشه تر پرای با گشت به شیراز بدا دوستارانت را با دیدار جمال جهن آراي خجود ؛ ازگرفتهی خاطر باز رماني و آنان راکه چون غنچه خوئبن دل وگره دارند مانندگل شکفته سازی وگره ازکارهایشان بگشائی ] و آنگاة مان گسوان ث که سر بر پای ت و آوبخنهاند » منهم سر عاشت پیشهام « سودا زده »۱ راکه درعشق تو دچارجنو شده است « سودا زده » بعنواد بندهگی درپای تواندازم و بخا انکنم و خاکساری کنم .
پیت ۵ : دنا بمن زخم زده است « نبر از فلك خوردهام » و از جهان زخمدار و مجروحم و جهان بمن تبر زده است و چون رنجودم» به من شرابی دهنابا نوشیدن آن این درد را فرامو شکنم وسرمست شوم 1 وید شوواد کن اس که سودا درمزاچش تأثیر کردهباشد + ما ندد شراب زده د بطودکلی بمعن ی کسی است که دچارجنون ددعشق شده باشد.
۱۸۳
وبار دیگرنیرو وتوانم را باز يبم و درجدال با جهان برشیزم و آنچنان بشور وهیجان آیم که گره « عفد » در کمربند وحمایل تبردان « تر کش » صورت جوزا بباندازم و اوراکه تبرافکی جهان و پهلوان آسمان است به بند کشم [دو صورت ازصورفلکی را جوزا! خواندهاند یکی شکلی است که همانند دو کودلك برهنه تصور شده که درپی یکدیگرند وویگری نام صورتی است از صورجنوبی به سیمای مردی اسناده بر دو کرسی که کمر بند بسته و شمشیری حمایل انداخنه و بدست راست عصائی بر بالای سرگرفته است واین صورت نماینده مردی پهلوان وجنگاوراست وازاین رمگذراست که حواجه حافظ میفرماید : چون از آسمان وجهان وفلك بمن ثیری زده شده است ومن ستاره « تیر6 را خوردهام بعنی تیر حورده ازفلك هستم وبمن خدنگ وسنال زده شدهاست ومورد اصابت آن قرارگرفتهام »با نوشیدن جامی شراب چنان نیرووتوان میگیرم که با بهلوان فلکی که جوز باشد هپکاربرمیخبزم و کمربند وت رکشران او راکه تبرهایش را در آن میگذارد گره میزنم و میبندم تا دیگر وان تر ندازی کند: ماحصل آبنکه: آو را ایر و بهبندمی کشم و از جنگاوری باز مپدارم].
دراینیت خواجه حافظ اشارنی دارد براینکه : روز گارو گردش زمانه او را رنجور کرده وبا فرار شاه شجاع وروری او از شیرازگوثی با بر زداند و او تبر خورده است و میخواهد بمقم ماه با ین
۱ 3 نا برجی است ازبرجهای فلکی, جوذا دداسل بمهبیکو سیاه است که مان سپید باشد و چون
,سپندی در میان رمه 0 مود داده و اين مورتفلی همدرمیان صود قلکی وافح وررشن دیده میشود آنرا جوزا خواندهاند .
۱۵۸۴
وفایع ناگوار بر آید .
بت ۶ : [پس ازاینکه پهاوان فلك را تیرزدم وازپایش در آوردم و دست او را در تير اندازی بستم و حربه و صلاحش را از کارانداختم] آنگاهبه شادمانی این پیروزی جرعهای از جام شرابم را بر این جهان گذران « نخت روان ۱» نثر میکنم و آنرا جرعه نوش خود میسازم [جرعه نوش بعنینواله ۲ خوارو کسی را رهین احسان ومنت خود کردن] وچنان جشن شادمانی براین پیروزی خود برپا میکنم که آهنگك ولوله ساز و آوازم در آسمان «گنبد مینا) به پیچد.
بیت ۷ : ای حافظ »از آنجابکه روز گار« ابام» حودشناپایدار است + بنابراینباواعتماد « تکیه » کردن و بر او پشت دادن « تکبه) و متکی بودن ؛ امرینائواب «خطا » وفراموش کاری « سهو» ونرم خولی « سهو » و کارها را آسانگرفتن امست,«سهو » و این اشتباه است زیرا چیزی که خود ثبات ندارد قا پل اغتماد وابلمینان نبست » بنابراین امروز که دنیابتوفرصت داده چرا ۰ شادمانی ولذت بردن اززندهگی «عشرت» را مفتنم نه میشماری و آنرا بهفردا ع کول می کنی» تو بجه میدانی که فردا جه خراهد شد ؟ ۱
نت روانتختی است کهبر ای سواری وادشاهان براسب ویا.
له آیمیان آن دا پحر کت درمیآور د ولی دد اینچا بممیژمین ال یی دهش و عطا و مزاوارو بهره و تصیب و نواله خوار ی
که دهین عطا وبخثش قيار گیرد. ۱۵۸۵
۱ [ اچه مستی است ندانم که رو بما آورد
سرودهای امید
چه؟ راه میزند این مظرب منام شناس ۴صبا به خوشخبری هدهد سلیمان است ولا » چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن ۵رسبدن گل ونسرین به خبر و عوبی با غتونیز بادهبه چنگک آر و راه صحرا گیر ۷علاج ضعف دل ما کرشمه ساقی است ۸مرید پیر مغانم » ز من مرنج ای شیخ ٩ تنك چشمی آن نرل لشکری نازم لك غلامی حافظ کنون بطوغ کند
که بود ساقی و این باده از کجا آورد که در مبان غمزل فول آشنا آورد که مزده طرب از گلشن سبا آورد که باد صبح نسیم گرهگثا آورد پنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد که مرغ نفمهسرا ساز خوشنوا آورد برآر سر که طبیب آمدو دوا آورد چراکه وعده تر کردی و او بجا آورد که حمله بر من درویش يك قبا آورد که التجا بدر دولت شا آورد
غرلهائی که ازاین پس میآوريم همه آثاری است که نوبد و مژده آمدن شاهشجاع در آنها بصورتي و بهاشارهای منمکس شده است . چنانکه درصفحه ۱۵۳۰ درشرخ غزّل بعطلع :
برید باد صبا دوشم آگهی آورد
که روزمحنتوغمروبه کوتهی آورد
آوردهايم و چگونهگی اعزام نمابنده مردم شیر ازرا برای عرض بلتمسات مردم فارس بهشاه شجاع در صفحه ۱۲۳۸متذکر شدیم و در
صفحه ۱۵۳۲ /۱۵۳۳در این مورد نکاتی را با آور گشتهايم .
۳
و استفصای کامل در آثارخواجهحافظ بهغزلهائی برخورد
می کنیم که مضامین وهفاهيمآنها گوبایاین مطلب ویبانکننده ایو اقمیت اس که: شاهشجاع پس از اطمینان و اطلاع از نظرات مردم شیراز و
۱- قزوینیاین ببت دا ندارد.
۱۸۸۶
خواسته و تفاضایشان در این عزم و آهنگ که بشیراز بازگردد ودست منجاوزان را ار سرزمین فارس کوناه سازد و با جلایربان و سپاهیان متحدان به برد پردازد راسخ و مصمم گثنه و به تجهیز و نفویت نبرو پرداخته و اخبار«نواتر برای #سخیرشهرشیراز ننشرمی کرده بطوریکه از مطلمالسمدین عبدرالزاق سمرقندی تقلکردیم!ابن اخبارو شایها و از طرفی کمكطر فداران او در شیراز من جمله خواجه صدرالاین اناری موجب شد که دسته دسته از سپاهیانشاهمحمود ازاو رویگردان شدهوبه کرمال نزو اهشجا میرفتاو باو ملتجیمیگشتهاندواین امربیش ازپیشدرتضعیف نبرویمنحدانوروحبهابشانهثربوده وآنان رابوحشت و رهشت مي انداخته و برعکس مزید اعتماه و امید مردم شبراز وهوا- داران شاهشجا غ میشدهاست ۰
باید توجه داشت که :روم رنجیده و زج رکشیده و غارنزده شبراز و فادس چرن نحت فشاژ و شکنجه بودهانده بدیهی است برای آزادی ورهائی از قیدوبند وستم و آزارروزشماری میکردهو گوش بزنگگ اخباروشنیدن پیشرفتهای شاهشجا غ بودهاند وهمین دسته ازطرفداران این پادشاه در نشمر اطلاعات و شایمهها کمك میکردند و با پرداعتن داستانها از فدرت نظظامی او در تضعیف روحیه سپاهیان شاهمحمود و و تبربزیال میکوشيدهاند .
ما اینامیدوشادی را در آثاری کهدر اینزمان خواجهحافظسروده بخوبی وروشنیمیبنيم؛ آثاریرا کهدر اینمدت اززمان یمنی پایانسال ۶۷و آغازسال ۱۷۶۸سرودههمه آنها ابدبخشوسرشار ازشادی و نوبد بهروزی و فرارسیدن روزپیروزیاستو زاین رهگذرما این آثاررانحت
۱۵۶۸ -۱ ۱۵۸۷
عنوان «سرودهای امید 4 آورده ایم .
نخستین غزل ازغزلهای سرود امیدغزلیبود که درصحیفه ۱۵۳۰ سل : بریلبادصبادرشم آگهی آورد . که روز محنت وغمروبه کوتهی آورد
به شرح آن پرداخنیم و اینك نیز به ترتیب زمانی و چگُونهگی وقایع آنها را دربی یکدیگر مبآوریم .
بیت ۱ : چه حالت حرش وسرور آمیزی بمندست داده زروی آورده » ونمیدانم این حالت برای چه بمن رو آور شدء است؟ این حالت چنانست که گولي شراب نوشیده وسرمست شده باشم انمیدانم دهنده « سافی » این شراب سکر آو رکه بود ؟ و شرابش را از کجا آوره بود؟ که اين همنشات آورو شادی بخش است !؟ [مفهومابنکه: خبري خوش بمن رسیده استدرستلمیلانم آورنده خبرکیست؟ و آن خبر مژدهوبشارنی بود که ازشنیدن آن چنان سرمست شدم که دامنم از دستبرفت] .
ببت ۷ : چه آهنگی «راه » وچه سرردی مینوازد و مبخواند «راه زدن »این نوازنده ای که میداند هرپرده از سرودهای دوازده گانه را درچه موقمیت وزمان مناسبی باید نوانعت «مقام ! شناس» و ازهمین شناسانی اوست که درمیان خواندن اشعار عاشقانه « غزل » گفته «فول» آشنار! آورد و ازاوسخنبمیانانداخت وشعری از آشنای مانعواند کهدر
۱ - مفادداسالاحموسیقیداثال پرده مرودر! کویدد و آن دواژده است.
۱ داست ۲ شباب ۳بوسليك ۴ عثاق ۵ ذیر بزر ۶ ذیر خورد ۷ نهاوند ۸ عراق 4 باخرژ ۱۰ حسینی ۱۱ رهاری ۱۲ نوا
۱۸۸
آن بیتهای عربی بود [ قول دراصطلاح موسیقی دانان گونهای ازسرود استکه در آن بیتی از عربی هم باشد بعنی نوی ملمع و این استعاره واشارهبه اشعر شاه شجاع استزیرا شاه شجاع اشعار عربیوفارسی میسرود وملمع را میپسندید و دوست میداشت وبدین بیان خواجه حافظ مفرمید :این نوزنده «مطرب » موفع شناس «مقام شناس » که بمقامات وپردههای موسیقی آشنائی کامل دارد « مقام شناس »هم چنانکه سرود و غزل میخواند ؛ دانست که زمان مناسبی اسست واز اشعار شاه شجاع که ملمع بود وگفته ای« قول » از شاه شجاع بود ؛ خواند ومارا بوجد وحال آوردزیرایاد ازمحبوب کردیم وبیاد اوافتادیم وضمناً چون دوراذفراقودوری بپابانمیرسید ومژده آمدن او در میا ست این نوازنده وقت شناسبا مرفع شناسی خساص سرود و غزلی مناسب خواند].
بیت ۳ بادصبا که یام آوزندهبرای ءشاقاست ؛ خبرهای وش برایمان ازمحبوب و دوست غربزمان آورد ؛ واو درآوردن خبرهای خوش گولی هدهدحضرت سلیمانا انست" که از بلفیس ملکه سباخبر وصلردیدار برایسلیمانمی آورد؛ این خبر آورنده هم از کشور دوست ما کرمان « سا ۱ »برایمان خبرهاثی آورد که بشارت وصال میداد واین اخبار نشانی بود از ابنکه بزودی دوران هجران بسر میرسد .
نکته :
دراشعار حواجه حافظ بکرات سخن از هدهد وحضرت سلیمان
۱ - درغزلهای گذشته علت اینکه حافظ کرمال دابجایسبا کررفتتوضی
دادهایم
۱۵۸۹
بمیان آمده وناگزیر است برای پکبار درباره اين پرنده و داستن او با حضرت سلبمان شرح مختصری بدهد تالطلف کلام حواجه حافظ در بیان این داستان واستفاده ازاین استعاره روشن شود .
هدهدنام پرنده ومرغك زیبائی است که نام فارسی آن پوپك است ونام هدهد مأخوذ از آهنگی است که سرمیدهد » عرام این پرنده را شانه بسر میگویند زیراچند پرورسردارد که گهگاهآنرا ازهمیگناید ودانههای این پرها بدان میماند که شانهای برسرزوه است . وجون ور گذشته بانوان برای آرایش گیسوانشان شانههای مخصوصی بر بالای گیسوانشان فرو می کردند اورا هم بانوی زیبائیتصور کردهاند کهشانه برسرزده وبرای ابن معنی هم داستانی ساخته وپرواخته اند ,
هدهد باپوپك در آغاز فصل بهاردرباغ وبوستان به پروازمی آید ودراین هنگام است که آواز دلنشین خود را سر میدهد و چون ننمه سرائی او مصادف با فرا رسیدان گل وسرئیبزی چمن و خرمی دشت و دمن است جنین پنداشتهاند که اوعوشخبر است و خبر بهار و آمدن گل را بگلزار میدهد .
درداستانهای کهن مذهیفوم بنی اسرائل نیز برای این پرنده عنوان ومقامی قائل شدهاند واین داستانهای مذهبی در قر آن مجیسد نبز آمده است . خواجه حافظ هم به همینمناسبتاورا خوش خبر خوانده ومیفرماید: صبا بهخوش خبریهدهدسلیماناست_ که مژده طرب از گلشنسبا آورر
درزبان عربی این پرنده چند کنیه دارد » از جمله ابسوالانعبار» ابوالربیع » ابوسجاد و ابوعبادات؛ داستان هدهد و حضرت سلیمان در
۱۹۰
قر آن مجید ضمن سوره تمل آبه ۲۷ ۲۴۱ آمدهوماحصل آن داستان چنین است .
« کشور سبا | در فرمانروالی ملکهای بوده است بنام بلفیس و این ملکه وساکنان کشررش کیش آفتاب پرستی داشتهاند [ چون اين سرزمین قرنها متعلق بایران بوره وبنامهاماوران خوانده می شده مردم آن کیش مهرپرسنی داشتهند ] پس ازابنکه حضرتسلیمانبهوادینمل رسد ؛ هدهد را برای کسب خبر به سرزمین سبا فرستاد . هدهد بهسبا رفتوباز گشت, آنچهدیده بوو باز گفت حضرت ملیمان وسیله آصف وزیرش نامه ای به نام ملکه سبا بلقیس نوشت و آنرا و سبله هدهد به سرزمین سبافرستاد وبه هدهد گفت « نامه را نزد بلقپس ببر و پیش او یفکن وبه بین اوچه میگوید » .
هدهد به شهر سبا رفت ونامه را در کنار بلفیس افکند » بلقیس ازاین کیفیتدر شگفت شد؛ سرا کشور سبارا بخواند وباآنهاجربان را درمیان گذاشت » آنها نامه را خوزاندند وبس از مشاوره مقررداشتند گروهی به رسالت بايك خشت ساخته شده؛از زر وخشتی از سیم وصد غلام وکنیز و درجی که در آن بافوت های سفته بود بدرگاه سلیمان فرستاده شود .
هدهد پیشاپیش به پارگاه سلیمان آمد و آنچه دیده و شنبده بود بازگفت ۰ سلیمان پساز آگاهی از ابنکه برای او دو نجشت زر و
۱ - کشور سبا سرژمینی بوده است ددیمن کهس تز آن مرب نامداشته,
ان ؟شودی بوده متقل و
درئوراة نام آن شبا آمده. اینسزمین دردودان بزراه وازنظر سیاسی وافتصادی ددشبه جزیره عربستان حائز اهمیت فرادانبوده است «نادیخ عربستانقبلاز اسلام ج ۲ سس ۰۱۰۰
۱۱
میم هدیه وارمفان خواهند آورو . دستور داد تامیدانفراعیرا باعشت های زر وسیم يك درمیان مفروش ساختند وجای دوخشت از زر وسیم را خالی گذاشتند و چونفرسناده گان بلتیس آمدند ؛ ازحشمت وجلال بارگاه درشگفت افنادند وبادیدن آن میدان بزرگگ از ناچیزی ارمفال خود شرنده شدند وبناجار آن دوعشت را درجالی کهعالی بودنهارند وبخدمت سلیمان رسیدند ,
سلیمان گفت : ازطرف من به بلفیس واتباعش بگوئید. بخدالی که مرا آفریده ویگانه است بابد ایمان آورند وگرنه به با ی آیم و شما تاب وتوان ایستادهگی وپایداریدر برابرم را ندارید بس کشورتان را وبران وخودتان را زمیان برخواهم داشت .
رسولان رفنند وماجر | باز گنند وبلقیس دل به سلیمان باخت و باشکوه هرچه تمامتر به نزد سلیمان پاز آمد وایمان آورد واو راهسر شد ۱
هدهد اذنظر عارفان
عار فاننظور شان از نید اشاره است به مرد کامل و راهنیا که طریق جان را میداند وموزد نظر وتوجه سلیمان وقطب زمان است
دلیمان از نظر عادفان
سلیمان قطب عالم امکان است که به همه رموز و اسرار جهان
آگاست ۲
آیات ۲۰ - ۴۵ - فصس فر آن ص۱۹۳-
آن «جید سوده ن تفسیر ابوالقتوح دازی ج ۴ ص د ۱۵ جبیب السور ج اول صی ۱۲۴ ۲ - درچلد دوم این کذاب درباده مسا رمطالب وتوچیه عرفانی هدهد
دسلیمان مطا ایشروح دادیم
۱2۹۲
چرا سا دا کرمان بنداشتهایم ٩
درصفحات گذشته بکرات باد آور شدهایم که ور آثدار خحواجه حافظ ؛ همهجا مقصود ومنظور ازسلیمانپادشاه فارس است ؛ شادروان محمد قزوینی نیز در رساله ممدوحین سعدی متذکر این نکته شده است بنابراین جون بادشاه فارس بعنی سلیمان بکرمان رفته وسلیماهم برای بدست آوردن بائیس بکشور سبارفت وشاه شجاع بمنی سلیمان نیز بمنظور بدست آورون ناج و نخت و فرمانروائی ونهیسه و ندارل نیرو وفوای کافی بکرمان عزیمت کرد ومحبوب او که سلطنت باشد به جای ملکه بلقیس گرفته شده ابنست که کرمان را بجای سا گرفتهايم و هدهد که پيك ونامهبر است برای آگامی شاه شجاع از او ضاع شیراز «ملك سلیمان » از شیراز به کرمان فرستاده شده والبته در این غزل باد صبا کار هدهد حضرت سلیمان را برعهده گرفته است .
بیت ۴ : ای حافظ « لا 6 نویز اند غنچه که گره خورده و خونین جگر است از کار فرو هه مکن وبدان و اسدوار باش» ممچنانکه نسیم صبحگاهی ره غُنچه زا می گاید که گل شگفتسه و خندان شور ء این خبر خوش ومسرت بخش هم ؛ خبری است که گره از کارهای فرو بسته خواهد کُشود واین خبرها مشعر بر آنست که معضلان ومشکلات کارها حل وعقده ها گشوده خواهد شد و گثايش در کارها حاصل میگردد [ اگر توجه کنیم درغزل بمطلع : دیدهدرباکنم وصبر به صحرافکنم واندرین کاردل عویش به دریانکنم
که درصحینه ۱۵۸۰ آوردهايم درباردبیت :
۱2۹۳
بگثابندقبا ای مه خورشید کلاه تاچوزلفت سرسودا زده در پافکنم شرح آذ مینواند بخربی مزید این واقعبت باشد که این بیت یز ناظر برهمان مطلب است واینجا همان موضو ع مجددا طرح شده و بنابرای ارتباط مبان این غزلها را تنید وصحه میگذارد] . خرانندهگان ارجمند خودمیتوانند دریافت که منظور و مقصود ازبد گره شا دراینجا چیست ؟ آمدن شاه شجاع به شیراز است که میتواند برای همه مردم آن شهر مصیبت دیده گره گشائی کند . ببت ۵ : فرارسیدن بهار وشکفنه شدن گلهای سرخ ونسرین و تعیری به مبار کیوخوشی باشد انشاءلّه خیرم پعنی: بفال نيكمیگیرم؛ آمدن بنفشه راکه طلایدار بهاری است وشاد وخوش و نك « کش) آمد و گل سمن هم برای چمننازهگی وتری «صفا » آورد وابها همه نشانه آنست که سال خوشی درپیش است وبدبختی وسیاه روزی چون زمستان گذشنه ورفته وزمان بهروزی ونیکی فراز آمده است [ انفاقاً چنانکه خواهیم کفت ورود شامشجاع به شیر از نیز مصادفبا بهارسال ۶۸ بوده است و این تشانی کاملا بامطلالب ابن بت تطبیق میکند ذیرا این غزل یکی دوماه پیش از ورود شاه شجباع به شیراز سروده شاه است وزمان اواخر اسفند و اوائل فروردین ماه شیراز بودهاست ]. بیت ۶ : توهم : برای هم آهنگی بااین شادیها وشادکامیها ؛ با جهان وطبیمت همکاری کن وشرابی بدست آور و با چنگ و چنانه بهرشتردمنبرو : برای آنکه در بزمگاه چمن مرغان خوش آهنگ نغمههای دلئواز ساز کرده اند .
ببت ۷ : داروی درمان کننده سستی و ناتوانیقلب ما اشارههای
۱۵۴
« کرشمه )چشم وابروی ساقی است ؛ آنکسی که میتواند بما بانشانا واشاراتش » آمدن دوست و کسی را که درانتظارشهستيم مژده بدهد آری ایبیمار عشق ومحبت وای کسی که ازور روزگار و هجربیمار وبستری شدهای » از بستر بیماری سربردار وبرخییز بر آنکه پزشاث درمان کننده تو آمده وداروی درد تورا هم آورده است . شادباش و شاری کن کههنگام شفاونجات ورحائیتوازغم ومحنت فرارسیدهاست.
بیت ۸: ای شیخ هرزه درآ » ازمن بی جا رنجیده نعاطر مشو که جرا از تو روبرتافنه ومریدیوارادت پیر مان را از جان پذیرفتهام! دلیلش اپنست که تو وعدهها میدادی که دعایت مستجاب است و شر ظالمان وطاغیان واهریمنان را ازسر مردم کوتاه خواهی کرد ولی همه وعده وعید های تو پوچ از آب درآمد » همچنانکه وعدههای بهشت ودوز ختولیز تو الیو بیاساس اسیت؛ولیبزرگ ورهبررندانوعاشقان «پیر مغان » هبچگونه وعدهوعیدنداووتظاهنکرد و برای باز گشت شاه شجاع باو ملتجی شدیم و باراهتمالی اوشب قدریرا بخلوتگذراندیم ونتبجه گرفتیم» ومبینی کهبههست پیشوایرندان؛ شاه شجاع به مستفر حکومت خود بازمی گرد .
[ اشاره به غزل : آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است : شرح شدهدرصحفه ۱۲۶۷]:
ببت ٩ :[ پیش از شرحغزل بجاست یادآور شویم که برخی از تذکرهها و به تبع آنها شادروادد کترغنیاینبیت را تعریض خواجه برامیر نیمور گورگان پنداشته اند : وبایدگفت متأسفانهابن نظرصحیح
نیست زیرا هنگامیکه امیر تیمور بشبراز آمدخواجه حافظ درگذشنهبود
۱۵۹۵
وچنانکه در بخش خواجه والبر نبمور ودرشرح حال شاه «نعسور آوردهایم بهیچوجه ملاقاتی مبان خواجه حافظ و امبر یسور روی نداده بررهاست ؛ کسانی که چنین پنداری بافهاند از این رهگذر است که « تنگچشمی » را نشانهای از چشمان مفولی گرفنهاند در حالیکه اساسامبر تبمور ازمردمسمرقنداسنو سمرقندیان از آریائیهایاصیل و ابرانی الاصل بوداند واو بدرو غ بمنظورهای سیاسیباجعل شجرهنامه ساختهگیخورش را از دودمال چنگیز میشمردهاست بنابرین ترلهفول نبوده ناچشمانی تنگ داشته باشد ۰ دیگر اینکه تنگچشمی درزبان فارسی اصطللاحی استبهنی نو کیسهوبخرل وچون معنی ومفهومننگات چشم را درنیافاندبرای آنچنین تصوری کردهاد«ضمناً تیمورنهن و کیسه بودو نه بخیل ومسك» بجای خود باداشهای کلان میداد ودانشمندان وسخنوران ومنرمندان را مینواعت و گرامی مبداشت .
در اینبیت! «بنازم» نیرز نبازبهتوضبحداره ۰ بنازم ور زبانفارسی
در نسعه فح) که شرح آن را دز مقدمه دادهایم فطهایت و منوان آرا
با آبزدچنیننوشتهاند ,
در مد امیرتیمور گور گانگوید :
پادثاها لشکر توفیق همراء_ نواند خبزاکر برعزم تسخبرجهانهره میکنی پا چنین اوح جلال از پیشگاه +کرمت . آکهی و خدمت «لهای آگه میکنی با فریب دنگث این ثبلی خم زنگارفام کار بر دفق مراد صبفااله میکنی آ لکد پا هفتو نوم آورد بسسودینکرد فرصتت بادا که هفتدنيم باده میکنی
دربادء اين قطمه و زمان سرودل آن و ارتباط آن با آمیرتوموددد بذش
خودشرح لاژمخواهيم داد .
9۶
درست معادل است با «بنامپزده جزاینکه ؛ بنامیزد را درحال تعجبتوأ بانبرلا وتیمن اداکنند ولی بنازم را درحال تعجب وشگفتی آمیخته با طنز وسخربهبکر میبرند» بابراین نوضیحانمیگولم که نظرخواجه حافظ دراین ببت از ترللشکری شاه محمود است ۰ زیرا : همچنانکه شاهشجا عتره است واز طرف مادر نیت بهفراختاان میبرده او نیز همین نسبت را داشته لیکن حواجه حافظ برای اینکه امنیازی میان او وشاهشجاع باشد » او را تركه لشکری وشاه شجاغ را شاه ترکان وترله شیرزای نامیدهویفامشاه محمود را در برابرشاهشجاع تا حدسپاهی تنزل داده است ؛ دیگر آنکه از عصوصبات شاه محمرد منصف بودن به بخ و اسال و لثامت اوست که ابنها همه درتنگلچشمی توصیف شده است » بنابراین اجه حافظ میفرماید:] چشمی» آن ترك سپاهی ونو کیسه وتازه بدوران رسیده زتنكجشم» باید در شگفت بود و ایواله گفت «بنازم» کهبرای لخت کرد و غارت مال از من درویش
بهحدت وشدت لثامت و خست و دنات وا
يكقبا وتهی کسیه هم ابا نداشت وقصد تاختن «حمله» وغارت مراکردو شرم نیارد «بنازم» [خواجهحافظ با این اشاره و اسنعاره میرساند که در دوران شاه محمود مورد هجوم و تاخت وناز او قرار گرفته و از باز خواست او برکنارنبودهونهنها از او متمتم نگردیده بلکه اهمحمود قصد سر کیسه کرول نحواجه را هم داشنه است ] .
: اکنون دیگر دنیا و فلكك » بندهگی « غلامی 4 حافظ را
۱۵۹۷
پذبرفنهوفرمنبر «طو عء ومنفد«طو غ» او خواهد شد برای آنکه او بدر گاه شما «ایپادشاه مطا ع شاه شجا غ »پناه آورده است «التجا» در غزل دبگرهم کهپیش ازاین آوردیم دیدیم که بدرگاه شاه شجا ع ملتحی شده و گنته بوو :
رساند رایت منصور برفلك حافظظ. که النجا به جناب شهنشهی آورد
۱۵۹۸
مینه مالامال دردست ای ددینا مرهمی
چم آمایش که دارد از -په گرم ۱ دو ذیر کید گفتمایناحوالبین, خندید و گفت موختم در جاه عبر از بهر آن شمع چگل در طریق ءشقباژی امن و آسایش بلاست اهل کام وناز را در کوی رندی دام نیست آدمي در عاام خاکی نمی
خیز نا خاطر بدان ترله ٩_گرية حاقطچه منجد پشاستندایدوسته
پ چ م م ع و
دل ز تنهاشی یجان آمد» خدا دا همدمی تاقیا چام میم ۲ده تا باماپو دی عب روزی بلمچبکادی پریشان عالمی خاء ان فارغ است از حال ما کورستمی دیش باد آن دل که با دره تو جوید ۲ مرهمی رهروی باید جهانوژی نه خامی بی فمی عالمی دیکر پیاید داخست و ز نو آدمی تا ز نیش بوی جوی مولیان آید هی
کاندرین ۶ نوفان نمایه هفت ددیا شینعی
پیش ازشر حانغزلناچا است توضبحیمختصردربرٌینفزلبدهد: بضیاین غزل را معلتق بدوران هرج و مرج پس از مرگ شاه
شجا ع وساطتسلطانزین لع دید نستورتفدند کسظو رخ واجهحافظ از ترك سمرقندی امبر تبوررگورگاناستو بنابراین «شات نیز دراینغزل بنابرینتوجیهی بایست امیرتیمور گورگان باشد. این دسنه عفیده دارند که خواجه حافظ از اوضاع ناهموار آن زمان به تنگ آمده و آرز وکرده استکه امیرتیمور به فارس آآید و سروسامانی بآن سامان هبخشدلیکن ما با اين نظر بهیچوجه موافق نیستیم و معلقدیم که بیت : خیز تا خاطر پدان رل سبقددی دهیم از نسیش بوی چوی مولیان آیه همی فقط اشاره به امیر تیمور است و غزل هم منعلق بدورانی است
که شاه شجاع در کرمان بسر میبرده و بطوریکه طي شرح غزلهای گذشته بکرات یاد آور شدهابم منظور از شاه ترکان » شاه شجاعاست.
اسف
بین ده ۳ خواهه ۴سق: پلست
۵ عثق ۶ ف. دبا ؛ ۱۹۹
و اگر بگوايم شاه تکان یعنی امبر تیمور پس معنی این بیت در غزل دیگر را چگوزه توجه میتوا کر
شاه تر ان چو پمددید و پچاهم انداخت دستگیر اد نشود لعف تهمتن چهاکی ۳ و پسندید و بو اهر دو نم
دیا شاء تر کال سفن مدعیان هیشنود شرمي از مظامه خون سیاووشش باو
در شرحغزلهائی کهاین دوییت را از آنها شاهد آورديم بتفصیل توضیح دادهبم که مقصود و منظور چیست ؟ و شأن نزول اين دو غزل راهم بدست داده و منذ کر وافعهای که غزل اظربر آنست شدایم واین وقایع همه مربوط به دوران سطلت شاد شجاخ است ؛ ه مدت زمان کوتاهی که امیر تیمور به شبراز آمسده وانگهی هنگامبکه امیر تیمور بشیراز آمده چند سال از ور گذشت خواجه حافظ می کذشنّه و
ملاقانی میان امیر نبمور و حواجه حافظ وست نداده بوره است .
در غزلی که انكك بشرح آ نم پردازیمچوندراینهنگام (۱۶۸) لیر یمور قدرنی ور تر کبتان بهمرسانیده و بنمپادشاه فرکستان نام و عنوانی بافنه بود خواجه حافظ + از اوضا ع نابسامان شیراز در دوران سلطهو قدرت تبریزیانوشاه محمود وعدم توجهباهلمعرفت وسخنوران بجان آمده و دریت مورد بحث آرزو کرده است که بنواند به سمرقند برود و از پادشاه سمرفند «ترل سعرفندی» در برابر «نرلك شیرازی» اعزازو اکرام بیند هم چنانکه رود کی در آن سررمین ازپاشاهانسامانی تواخت و بهره میبرد .
ضناً با این بیان و ابنکه «شاه ترگان» از حال او آسوده خبال است و آرژوی رستمی راکروه تا از سیاه چال مذلت و بدبختینجانش دهد شواسته است رشگك وغیرت شاه شجا ع را سلسله چنانشود ویر
۴۰
آن دارد نا در آمدن بشیراز تعجیل کند. اينك شرح اییات غزل : بت ۱ : سینام لبریز «مالامال!) و پرشده از درد هجر است ؛ افسرس وحسرتا «ای دریفا» که براي آن دارو و درمانی نیست! مرهم). دلم از غم ننهائی » بیمار شده « بجان ۲ آمده » خداوندا ببرای برطرف کردن اين تنهائی؛ هم صحبتی «همدم)برايم پفرست تا با او به درد دل نثینم و از تنهاثی بدرهم » [زیرا در اين روزگارکسی که با آدم همزبان باشد نیست و نمینوان با هکس به
نشست ؛ دردتنهالی بد دردی است].
پیت ۲ ؛ چه کسی مبنواند انتظار «چشم» و امید «چشم داشت» آسووه زیستن در جهان را داشته باشد ۰ آنهم جهن و دنیائی که زود خیزو نیزروست «گرمرو» [چون جهانبسرعت میگذرد ودر گذر گاهش نظر برنيك و بد اين و آن ندازد .و این کناهابست از عمر کوتاه آدمی» با اشاره میفرماید : عمر آدمی بسیاز کوّئاه و زودگذر است زیرا جهان
۱-مالامال , در این ثر کیب قال لح اهل حساد استکه چون عددی را در نفی خووش ضربکننه آنچه حامل شود آن را مالگویند , پس مالامال بهالف اتصال پممال پا مال بائد واژ آن کرت مال هفهوم شود ودر وافعجند
عدو را مالامال کویند و پتابرین بمسنی دافرو فراوان باشد و فراوانی شیشی
موجب پری ظرف است از این جهت مجاذاً بمسنی پر و مملو آید این مجاز در
ز است و پیضی کویند دداین تر کیب مال محفف مالي است اسم فاعل املاع. همزه اسم فاعل به سیپکسره مافبل با ک_دیده مالی شده بمداز آن دراثکثرت سمالا افتاده چنانکه از لنظ مافي با اقط ده صاف مانده , مال نی پر
حاملشده بعد از آن الف اتصال لاحق نمودند پس مالامال پمعتی پر باشد . غیاث اللفات . ۳- بجان آمدن. ناخوش و بی دماغ . بهار ۱۶۰۱
گذرنده وگرم روست و فرصت ومهات این را نبیدهدکه کسیباسایش در آن بسربرد؛ نا آدمی میخواهد برای خودش سامانی ساز کند هنگام کوج او فرا رسیده است]-
ای سافی » بمن جامی_بده تا بنوشم و از خود بی خود شوم و غم هستی را فرامو شکنم » باشد که لحظهای آسایش بابم «یاسایم».
پیت : به حکیمیدانشمند «زی رکی»گفنم : اب اوضاع را بنگر و بگو چگونه میبینی ؟!
او در پاسخم به طنز خندید وگفت :
روزگاری سخت « صعب » و دشوار و از شعبده بازیهای آن «بلعجب!4 احوالی پرپشانمی ینم . [قصد از روزگار سخت و دشوار و شعبده بازیهای جهان مکار : نقلاي احوالی است که در آن دورا
1- بلمچب , غیات اللفات درباده شعیده باز مینویسه رکسی که باژیهای تمسب افزا ظاه ميکند و این گنه مردم دا به کنیه ابوالعچپ میخواندهاند . ابن ندیم دد الفهرست یکی آز اینگونه مردم را بنام منصورابوالمجبکه دد قرل چهارم هچری میژیسته معرفی میکندگنتنی است که منصورین اپوالچب دا بامتصود نحسینحل(م بیشاوی اشتباء گر فتهواعمال وافعال اینمنمود اپوالیچب دا درشرحذ ند کی متمود حلاج وارد کرده و اورا ساحر وجادو گر پنداشتهاند ۱! پس پوالعچب که در فادسی بشکل و صورت پلمجب مینویسند دراسلللفب مردی شعبده باز بوده است که از او کارهاي عجیب وشگفت بظهود هیرسیدهاست. در زبان فادسی دوزگاد دا هم بلعچپ خواندهاند چنانکه سیفاسفر ایک گوید چدمبندی کرد ذاید روز کار پابجب کازنظرهای سادت چشمدودان بستهند و حافتل نیز در جای دیگر فرموده ؛ ری نهفته دخ و دیو در کرشمهو ناژ بسوختدیده (حیرت کهاینچه بلهچبیاست!
۱۳۰۲
از حبات خواجه حافظ روی داد و آن تسلط ناگهانی و غیره منتظره شاه محمود وجلابربان برفارس بود ..کور شدن امیرمبارزالدین محمد سفالا و برکنار شدن او از سلطت . اینها همه وقایم شگفت انگیزینی بلعجب و غیر منتظره بود ؛ وسرانجام نابسامانی و پربشان حالی مردم از جور و سنم جلایریان و عدم کفابت و درایت شاه محمود و لثامت و لمع و اساك او]
پیت ۴ :[ در این بت از داستان بیژن که بخاطر عشق منیژه در چاه زندانی شد یاد کرده و ماحصل آن داستان که در شاهنامه فردوسی آمدهچنین است که: مردم تر کستان برای آزاروستمی که ازهجوم گلههای گرازبه کشنزارهابشان میشده از پادشاه اير ان كمك میخو اهنده ازطرف
پادشاه ۱
بران بیژن که مادرش دختررستم وپدرشگودز بود باتفاقگرگین پهلواندیگرابرانی مأموراینکارمیشولك , در ترکستان بیژن؛ منیژه دختر افراسیاب را میبیند و باو ول میبندد وملیژه نیزدل به عشق و مهربیژن میسبارد . افراسیاب از ماجرا آگاه میگردد و در آغاز قصد جان بیژن را میکند ولی به وساطت و صلاح دید پیران ویسه » بیژن را در چاهی «سیاه چال » زندانی میکند نا ازشد تآلام در گذرد .گرگین هر چه جسنجو می کندییژن را نمیبابد بایران بازمیگردد وپس ازماجرائی سرانجام رستم بهلو ان ایرانی درجامه بازرگنان به توران مپرود وموفق
میشود کهپیژن را بیابد واورانجات دهد وبهمراه خودبایران بازگرداندب خواجه حافظ با الهام از این داستان و مضمون آن میفرماید :] منهم چونبیژن درعشق شاه شجاع «شمع چگلا» وبخاطرعشق 1 - کل شهری بوده در رکستان که مردم آن به بای و تی اندازی شهره بودهاند
۱۶۰۳
و محبت باو درسیاه چال بدبختی بدست ترکان تبریزی زندانی واسیرم و این سیاه چال ؛ در حقیقت چاه شکیبائی «صبر » از دوری و فراق شاهشجا ع است زیرا ازیس انتظار کشیده و شکیائی در این راه کردهام نجان آمدهام.
شاه ترکان « شاه شجا ع » ازرنج و دردی که ازدوری و فراق او میکشم آسوده نار است «فرا غ درد واز حال و احوالم تشویشی بدارر « فراغ » وبی خبر است » کجاست رستمی که بیابد و مرا همچون بیژن ازاین زندان و چاه بدبختی که بخاطر عثق ومحبت باو بت دچار شدهام نجات و رهائیم بخشد ؟
بیت ۵ : ورمسلك وطریفت « طریق » عشقی و رندی برایسالکان این طریق وروش؛ راحنی و آسايش « امن » وبی تشریشی «امن #کاری مکروه و آفت « بلا» سلولك و رفزوی است [ بنابراین اگر از وضع نابسامان خور مینالم نه از آن تجهت است که چرا به تو مهر ورزیدهام بلکه از گرفتاریها و صلعات دیگر ات ] و آن دلی که با درد عشق نو در پی درمان و دارو بر آید انندوارم همیشه یتمار ومجروح بماناد [اين مصرغ بصورت تفرین ادا شده است].
قصد اینست که : عاشقان ورندان ازغم و الم ودرد عشق استفبال میکنند ؛ زیرا در مسلك عشن و رندی آسایش طلبی و آراش خواهی آفت سالکان طریی است و سالك در این ریت کسی است که از غم و الم ودرد وهجر نوراسد و پیم نداشنه باشد ؛ اگر من شکایت و شکوهای میکنم » از درد عثق نو نیست زبرا درد عشق تو برایم لت بخش است . واگرمن چنین اندبشهای داشته باشم خداوند دلم را برای همیشه رنجور و بیمار پدارد .
۱۳۰۴
بیت ع: صاحبان آسایش واهل کام» وئعست و کامرانیرا درمحلت و مکان و محفل ومکنب رندان وعاشقان راه نمیلهند؛ زیرا طریقت عثق و رندی ؛ رهروی و سالکی میخواهد که دنبادیده «جهانسوز» و تجربت آموختهدجهانسوز» باشده آتش برهمه امیال ومطامش زده «جهانسوژ» و شهوانش را سوزانده باشد « جهانسوز » نه مرومان ناپخنه « خام » و سختی نکشیده و بغم والم مبتلا نشده .
بیت ۷ : مردمی و آدمیت ؛ در دنیای خاکی و ابن جهاني که ما در آن زیست میکنیم پیدا نمیشود «نمیآید پدید» و بنابرین توقع و انتظار از مرومی که از خالا سرشنه شده و در خاه زندهگی میکنند نباید داشت که فرشته خصات و ملائکهنعوی باشند | بابد برای این کار جهانی دیگر آفربد و آدبیان آنرا هم از خمیره دیگری سرشت .
بیت ۸ : آماوه باش «خیز) و برپاشو « یز 4 [نا برویم] و دل «خاطر » را به مهر آن ترلا توقندی «امپرتبمور » بدهیم» زیرا : از نسیم کوی او بوی جویبار مولیانمی آید آنجائی که رودکی را پرورد و همالسرزمنی که رودکیها را آنگونه به عزت و حرمتمینواخنند؛ و مکرم و عزیز
باشدکه: ترك سمرقندیهم مارا چون اجدادش که رودکیرا مینوانفتند,
اشتند , آری بآنجا برویم تا سامان بهتری بیاییم و
بنوازد و فدر و ارزش هنر و دانش ها را بداند .[در اینهنگاممیرتیمور هنوز به جهانگیری نپرداعته بود و تنهاتر کستان را در تصرف داشت و به یبای شهر سمرقندمی کوشید] .
بیث ٩ :کربستن حافظ برای دوری و مهجوری دوست درچشم او هیچ ارزشی ندارد و او را بهتأثر و تأسف وانمی دارد ۰ زیرا :او
۱۶۰۵
بییازاست وباین بیتابیها بیعتاه درمفاممفایسهرسنجش» بینازی او و گریستن من ؛ بایدگفت » بینبازی او جون توفان عفلیمی استکه همه دریاهای جهان «هفتدربا» در برابرش به شبنمي میماند ؛ و گریه و استفاثه من نیز در برابر طبع و روح توفنده او همچنان دانه شبنمی در برابر درپاست + 2
نکته: باتوجه به موفعبت ومقام» شابسته است نکنهای را باد آور شود و آن اینکه :
در بعضی از نخههایچاپی واحاا خی غزلی توب بهحواجه حافظ ثبت است که از نظر موضو غ و مضمول با غزلی که بشرح آن پرداعتیم بيارتباط نیست. دراینجا نخدت بقل غزل میپردازيم سبس نظر ود را درباره آن اعلام میدارپم :
این اچهشوریاست کهدردورقمرمیپینم .مه آفاق پر از فتنه و شر میبینم
دالله ول که ارفا تامتار اواخر ترن
نهم است در ردیف « حافظ نیست و درب دیوان شاء نستالله اپشان غزلي سروده و مطالبی کلی دا پیش کوش کرده است لیکن در فرون بمد پیروان و دو-تداران تاء از وفایع انفاقیه_ اریاتی ساخته و
پموسته بر آن مزید کردهاند ببلودیکه بمورت شاه تال ولی نیز غزاشداباالهام و استقبال از فزل عبید بشرح ذیی مروده
پودد ات +
حال خود بی 7
یویف دوع دا ز
خط طودار عمرمی خوانم مه را در دل بیقراد_ مینگرم تال و موز رآ ده درا است و دود.منخودر! همه پیزاد عذرخواه_ عبید _ بیچاده رم
هر کسی روز بهی میطبه از ایام ابلهانرا همه شربت زگلاب وقنداست اسب نازی شده مجروح بزير پالان رختر را همهچنگگاست وجدل بامادر
پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن
علت آنست که هر روز بتر میبینم قوت دانا همه از خون جگر میبینم طوق زرین همه در گردن خر میبینم پسران را همه بدنعواه در میبینم
که من این پند به از در وگهر میبینم
در ۳۶ نسخه خعی این جانب که اکثر آنها قبل از سال نهصد هجری تحریر بافتهاند این غزل نبامده است ؛ لیکن آنچه میتوانسد به حقیفت نزويك باشد انست که : غزل ار از نخواجه حافظ نباشد فطاً متعلق ببکی ازسر ایندگان همعصر اوست ومرابنده آن اوضا عنابسامان شیراز و فادس و کرمان و اصفهان ویزد را درعصر خواجه حافظ دراثر خود منعکس ساخته است » از زمانی که دودمان اینجو بر فارس سلطه
یافت و سپس مظفریها جایگزین آنان شدند ؛ وضع فارس واصفهان و کرمان وبزد پیوسته دستخوش شون و اغتشاش بود وفرمانروایان آن همه دولتهای مستعجل بودهاند . برادران بجان یکدیگر میافتادند وبه کشت کشتار هم می رالد مار به پسرنجبانت میکرد «مادرشاهشیخ» زن بشوهر وزن شاه محمود» پسران پدر را کور میکردند و پدر بسران را بهمبل می کشید؛ پسرقصد پدر می کرد « سلطان اوبس پسرشاهشجاع» و برای فنل پسر نوطئه میچید « مبارزالدین محمد برای شاه شجاع » پسروبرادرانبمعاندنهلهپدرهمپیمانمیشدنده برادران وبرادرزادهگان همه علبه یکدبگر درکار قیام و اقدام بودهاند» ودراین مان مردم بیگناه درگیرودار این جنگهای دانعلی و خعانوادهگی لگ کوب و منکوب میگشتهاند : امن و امان از له فارس و کرمان و اصفهان رختبربسته بوده و هرروز و هرماه برزیگران و"وهقانان و پیشهوران و مالکان با
۱۶۷
دارودستهای نازه سرو کار میداشتهاند و هبچکس بر فردای ود ایمن و امیدوار نبوده و در این دارو گیر نحانمانها بر باد ميرفته و نابود و فنا ميشده و با توجه باین و قابع است که میگولیم اگر غزل از حافظ نباشد قطعاً از شاعران معاصر اوست که چون آلینهای منعکس کنده آن اوضاع آشفته و درهم و نباهی و سیاهی و تنزل سطح معرفت واخلاقی طفات حا کمه آن دوران است .
فرمانروایان و حاکمان طماغ و سمسك و خونخوار و کژرفتار: کر به امل علم و معرفت توجه میکروند و از نظر پیشرفت وپیشر,برد مقاصد مادی و تسلط بر افکار عمومی پیشتر متوجه کسانی میشدند که در لباس دین و آئین کباده زعامت وغاشیه پیشواثی بردوش می کشیدند» باز ارعو امفریی و نحمینرو اج کاملداشتهوهردستار برسر کهبهترمیتوانسته ا ریاکاری به فربب مردم توفبق یاپ پیشتر مورو توجه و عنایت حکام خونآشام قرار میگیر صحبت حکام طلست شب پلداست ورزخورشیدخواه ب که بر آید
وبا دربارهواعظان غیرمتعظ و عالمان تیعلم واغواگران غارنگر و صوفبان و زهدان سوداگ رکه ار راه تحمیق مردم و ساختن باحکام بر
فنه و اینشت که خوانچه حافظ میفرماید :
خر مراد و آرزو و زغامت سوار شده بودند میفرماید :
واعظانکاین جلوهدرمحراب ومنبرمی کنند چرن بخلوت میرونده آنکارویگرمی کنند مشگلی دارم ز وانشمند مجلس بازپرس توبه فرمابان چرا ود توبه کمترمی کنند گونبا باور نمیدارند روز داوری کاین همه قلب و دغل درکار واورمیکنند
بارب ایننودولتان را برعرخحووشاننشان
آه» آه از دست صرافان گوهرناشناس
کاین همه ناز از غلام ترله واسترمی کنند
هرزمان خر مهره را با در برابرمی کنند
۱۶۸
رییت آخر این غزل که آوردیم درست بیان کنندههمان مضمون غزل منسوب است که میگوید : اسب تازی شده مجروح بزیرپالان . طوق زرینهعه درگردنهرمیینم
وما درجای نحود ازاين صرافانگوهرناشناس و چگونهگیشکوه و شکایت خواجه حافظ وعات و جهت آذ پرده بر حواهیمگرفت دنظر از طرح این مطلب در اینجا اپنست که در یايیم چرا و برای چه نعواجه حافظ در غزل مورد شرح همانندکمال الدرین اسبعیل خلاق المعانی که آرزو کرده بود مغول بر جویباره بتازدو کار همه را یکسره بسازد + او نیزشیر ازرا بگذارد و بگذرد وبه ترثا سمرقندی روی آورد و ازبوی جوی مولیان رما غ خاطرمعطر سازد ؟ | حواجه حافظ چند باردرآثارش آرزوی مهاجرتو کوج کردهوازشیرازومردم آندلخسته گیوشکستهگی تخاطر نشان میدهد و میگوید : ره نبردیم بمفصود تعود اندرشپراژ رم آن روز که حافظره بندا کند
ماحصل ازابن بحث این بود که ورپاييم چرا حافظ از زبانمردی حکیم و دانا «زی رکه سخن میگوید و زمان عود را بلعجب و صعبو پربشان میخو اند و میفرماید : زیرکی راگفتماین احوال بین . خندید وگفت :
صعب روزی باسجبکاری ! پربشان عالمی !
ِ
۱۶۰۹
۱ شنیهامهسخنیخوشیکهپیرکنمان گفت ۲ حدیثهول قبامت کهگفت اعظشهر ۳ غمکین به می سالخورددفع کنید ۴ نشان ار سفر کرده از که پرسم باز ۵ فغان که آن مه نامهربان مهر گسل من ومقامرضا بعد ازاين وشکر رقیب ۷ مزن ز چون و چرا دم که بنده مفبل ۸ گره به باد مزن ورچه بر مراد وزه ۱ ٩ بمهاتی که سپهرت دهد ز راه مرو ۰ که گفت حافظ ازاندیشه نو آمد باز
فراق بار نهآنمی کند که بنوانگفت کناینی است که از روزگار هجرانگفت کهئخم خوشدلی ابنست پردهفانگفت که هرچه گفت برید صبا پریشانگنت بترله صحبت پاران خودچه آسان گت که دلبدرد توخ و کرد وترلادستان لت قبول کرد بجان هرسخن که جانانگفت که این سخن_بمثل بادباسلیمانگفت توراکه گفت که ابنزال ترگ دستانگفت منایننگفنم اه کس کهگفت بهتان گفت
بیت ۱ : گفهینفز وخئو نب وخوش» شنبدام که حضرتبهقوب
درفراق فرزندش بوسف گفته و آنابنست : هجراندوستوعزیزیر آدمی کاریمبکند «آنمی کند» وصلههای وارد میآورد وآن می کند» که گفتتی
۳
تاکسی دردهجران نکشیده وزهرفراق نهچشیده باشد نمیداند که
ابندرد چیست ؟ [ميدانيم که خواجهحافظ دردوران زندگانیاش دوبار
دچارفراق وهجرانشد؛ یکباردردوران هجرانشاهشیابواسحق بودکه
اوبطور متواریوسرگردان میزیست ادستگیر وبهشهادت رسیدو. بار دیگر دورانفراق وهجرانیاستکه طیمدت دوسال غیبت شاه شجاع
۱ ق . رود
۱۶۰
براوواردآمد فراقنامههای خراجه حافظ در دوری شاهشیغ ابواسحق نشانهها واشارههائی دارد کهبنابآن معبارها ونکنهها و اشارههاو استعارهها آنجهمربوط بدوران فراقوهجران شادشیخابواسحق بود مابجای خود آوردبم واینغزل از آناشارهها و کنایهها واستعارهها عاریاست ؛بلکه برخلافنشانهماو اشارههائی دارد که میرساند اینغزل دردوریوهجران شامشجاع سروده شده از جملهچنانکه درغزلهای گذشت
بخصوص نحت عترال «بوسدانی» متذکر شدیم خواجه حسافظ بنا بمناساتی که ۳ صحبفه ۱۲۸۷ و ۰۱ آوردايم شاشجاع رایوسفانی خوانده ودر برابر؛ خودشرا وب وپیر کنعان نامیدهاست » ومااین نشانرابااشاره دراینغزل میبینيم +
ناب آنچه آوردیم نوانگفت که غزل در هجران وفراق و دوری شاشجاع سروده شده است خاصه اینکه در بیت چهارم صراحت دارد براینکه سخنازیار سفر کرده دزمیاناستِ ],
بیت ۷ : سخنی«حدیث» که واغظشهر برای ترسانیدن «هول» و قیافت) ورمیانافکنده و عذابهاو
بیمووحشت ازروز رستا: ماثی که در آنروز بر آدمبان وارد می آورند وصف و شرح آرده برای دربافت و درل ناگواربهای درد هجران میتوان گفت این سختان اشاره «کنایه» وگوشهمختصری است ازنواثب ومصالب ایام «روزگار» فراق «هجران» که بر فراقدیده گان و ارومي آید .
بت ۳ : اندوه دیرین « غمکهن » را با نوشیدن شراب دو ساله «میسالخوردهی۱ از خود دور کنید «رفع» [دراین مصرع نکتهای هست
1- خواچهحاقظ میدوساله را گهنوما لهورده میداندذ,
می دوساله و مجبوب چهارده سالا . همینبی
۱۱۱
که باید بآن توجه کرد و آذ «غم کهن» و «میسالخودده» است بدین توضی حکه 3
خواجهحافظ میسالخورده را می دوساله میداند پس «غم کهن» کهمعادل «میسالخورده» است نیز بابد نغمیدوساله باشدوبادر نظرداشتن انکهفراق وهجران شاهشجا عودوری اوازشیراز دوسالم اندیماهطول انجامیدمیتو اندربافت که غزلدراواحر دوران دوریومهجوریوهجران ازشاهشجا ع سرودهشده پمنیتاریخ سروردغزل بابدوراو ار سال۷۶۷ با اوائلسال ۷۶۸ هجریباشد و بههمینمناسبت نیزمااین غزلرادر کنار غزلهائی آوردیم که همینهنگام سرودهشده است ] میفرماید :
آری. دهقانسالخورده چنین گفتهاست که در کشنزاردلتان برای دفع آفات وبلیات » سرمایه شادمانی بکارید و آذانگوراست که نتبجه و محصولششراباست » و بانوشیدن آن میتوانبرهمه آلام ومصالب دپیوی غلبه کرد [ ایندهقان سالخوزوه که خواچهحافظ بگفتهاواشارهو استدلال و استناد میکند رومورد داروة یکی عیتو اند اشاره به حمربه معروف و مشهررمنو چهریباشد که س رآغا آن چنینآنت : خیزید وخز آریداکه هنگام تا آنجا که میگوید: آنگاه یکی سانگنی باره بر آرد وهقال و زمانی یکفدت بر آرد گوند که مرا اینمیمشگ نگوارد . الاکه خورم باد شهیعادل ومختار
ودیگری: پندرهقاناست که خواجهحاقظ درجایریگر بگفته او تمللجسته ودروافع بعاورنطع ویقینمنظورهمین»ورداست کهفرماید: دهتان سالخودده چهخوش گفت باپسر کاینورچثم منبجزاز کشته ندروی۱
۱ - درفزل بمطلع ۱
بلبل به شاخ سرو به کلب نك بهلوی میخواند دوش دری مقامات نوی ۱۶۲
اناست .. بادخیك ازجاني خوارزم وذان است
ومفهوم پند دهقان اینست که : اگر غم بکاری غمدرو میکنی و اگرتخم شادی بکاریهمان راخواهی دروید پس شماهم بگفتهدهفانپیر عمل کنید ودر دلنان بذرشادی بکارید وتخمناامیای ویأسرا از مزرعهدل دور کنید «دفم؛تائمره ونتیجه ومحصول آن راکهشادمانی استبرداشت کنید [دراین اشاره کنایه و نکتهای مستتر است و آن اینکه بههواداران شاهشجاع میگوید : بأس وبددلی بدلراه ندهید »امیدوارباشید تا نهال امیدتان ربشه کند وثمربدهده پأسریشه درختمیدرا میخشگاند ],
پیت ۷ : خبرواثر «نشان» دوستعزیز سفررفته را ؛ از چه کسی پرس و جوکنم ؟ برای آنکه آنچه را پك صبا «برین - تخیر گزار شاه شجاع» آوردهاست اخبار درهموبرهم است «پریشان» ونمیتوان از آل چیزی فهمید و نتیجهای گرفت [چنین استنباط میشود که از شاهشجاع و موفقبتهای او در کرمان اخبار ضد ونقیض بشیراز میرسیده کهبعضی پأسآور وبرخی امیدوار کنده بو وئهمین مناسبت استکه خواجه درییتسوم میفرماید که نباید بأس بل رآه داد بلکه میبایست دردلنخم امید وخوشی کاشتومنظور مبازه انار اش آمیزی است که ازجانب شاهشجا ع بهشیرازمیرسیده وناشراین اخبار نیزدشمنان اوبوداند].
پیت ۵ : داد وفرباد «ففان» وشیون وشکایت «فنان» از رفتار آن دوست بیمهر که رشته محبتش راازهااگسیخت«مهر قمل) وساده وپدون هیچگونه احساس رنجی و آسوده وراحت ب«آسان» مارا ترگفت و از مصاحبت مادوری جست و بسنررفت ودیگر بامانیست |
بیت ۶ : [پس ازدریافت این اخبار متواتر وپریشان چارهای جز بردباری وتسلیم و رضا در برابر حوادث ندارم وناگزیرم که درمفام ۱
| - مقامرضا یکی اژمقامات سلوکدرمذهت : ندیاست ودراینجا ازتوضبیو توجیه عرفانیآمی کندوو آنابهجلددوم حوالهمیدهم , دداینجابرای ددیافتسه ۱۶۱۳
رضاباشم ودر آنچه باید بشود مگریزموتسليم مشیتالهی باشم],
من در حاات تسلیم و رضا با پیش آمد در آمدهام ولی رقیب نو «شاهمحموده ازابنکه در آمدن بهشیراز علمی کنی از مقام سپاسگزاری وشکر بدرگاه باری است او ازخدا میخاهدکه وقایموحوادثبنحوی باشد که تورا ازباز گشت بهشیراز بازدارد . منهم باین وضععادت کرده «خو کرده) وبورر هجران ساختهام ونیازی بدرمان ندارم ؛ زیرا درمفام رضا ب رآمدهام وابن درمرحله ناگزیریاست +
بیت ۷ : [در توجیه مفام رضاست] آفریده شدهای «بنده »که تبول کننده فرمان حنی است «مقبل» از چون و چند و چرا و چگونهدر برابر حوادث و خواستههای آفریدگار نباید دم بر آورد و سخنیگوید و پرسنده و سائل وموأخذ باشد ؛ بلکه دربرابرپروردگار بنده فرماثبر و خوشبخت «مقبل» کسی است که تسم محض خر استهو مثیتالهیباشدو با میل و رغبت از جانم پذیر ندباشد #رچهراکه آفریدگار خواسته و فرموده است«جانان).
بیت ۸ :کار بیهوده و لغز انجام مده «گره بر باد زدذ» هر چند
که بظاهر » اموربر آرزو ومبل توباشد «باد برمراد وزیدن» این ضرب- المثلیاست که باد با حضرتسلیمان درمیانگذاشته است [معروفاست
«فهوم دچگونه کی اين مرجله ازسلول وقسد از آن به نوجیه خودخواجه«ا ان
فا هی کنیم که میفرماین
یاه هاتف میخانه دوش با م
که در مقام دف؛ باش و از قضا مگریز
د
اده بده وژ چبین کره بکشا .که پر من و تو دراختبار نکنوده ات
دا بدا
یوبن جوا ندب
وبرود برجمنوعانسان
م و در جقیان مشاف بوی حق باشد
۱۶۴
که باد در فرمان حضرت سلیمان بود وباختبار و خواسته او میوزید و بااینهمه باد به حضرت سلیمان پند داد و گفت من هرچند در اعتبار تو هستم و بر مراد و خواستهتومیوزم ولی تو هیچگاهکرهایت دا باه من حساب مکن زیرا در این صورت بدا میماند که بخواهی با باد گره زده باشی و این امری بی حاصل و لغو وغیرسمکن است]. بیت ٩ : ازفرصتی «مهلت» که دنبا بتو داده است » فریب مخور «ازراه رفتن» .بو چه کسی گفته است که این عجوزه «زال) ترلنبرنگگ بازیهایش راکرده است ؟ «ترلك دستان» وحبلهگریهایش را فراموش کرده است ؟ ) در ابنجا نکنه و اشارهاپست از خود خواجه حافظ در باره غزل ی که در همین زمینه سروده و در آنجا فرموده است : نصحنی کنمت بادگیر و در عمل آور .۰ که این حدیث زپیر طریقنم یاد است رضا بداده بده و زجبینگره بگثا 77 که برامن و تو در اختیار نگشاد است مجو درستی عهد از جهان سستنهاد , - (کهاینجوزه عروس هزارداماد است» غم جهان مخضور و پندمبراز با که این لطیفه نفزم ز رهروی باد است نان عهد و وفا نیست در آبسمگمل .ال ببل عاشتکسه جای فریاد است در باره این غزل دربخش وجدال حافظ با مدعی» سخنگفهیم؛ آنچه در این جا بایدگفت اینکه : مطالبی که درغزل مورد شرح درباره مقام رضاگفتیم در این غزل نیز هست و اشاره به جهان مکارنیز دداین غزل آمده است + مقصود از اين استعارهها و اشارهها به شاه شجاع اپنست که : هوشیار باش و از فرصتهای ظاهر فریبی که جهان در اخنیارت
۱۶۱۵
مي گرد فریب»خور وتاموقعیت واستعدا
امی فراهم نیاوردهای دست بکار مشو .
بیت ۱۰ ؛ چهکسی بتوگفته استکه حافظ از فکرکردن بتو «اندیشه تو) و در باره نو » واز غم و اندوه و دوری نو بر گشنهاست؟1 «باز آسدنء و تو را فراموش کرده است ؟! و باگفته است که تو را فراموشکرده امن چنین سخنی نگفتهم و هر کس چنین سخنی را از زبان من با زک و کرده است او به من تهمت زده و افترا «بهنان) بسته است بنابراین باور مکن [همچنان به مهر و عشنی تو پای بندم و پرسر یمان ایستادهامو برهمانیم که بودیم و همان خواهد بود .]
۱۶۶
!اگرچه عرض هنر پیشیار بیادبیاست ابری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن ۳ دوای درد خوداکنون از آذمفرحجوی ۴دراین چمن گل بیعارکس نجید آری ۵سبب مپرس که چرخ ازچه سفلپرورشد نم جو نخرم طاق خانفاه و رباط ۷جمال وختر رز ور چشم ماست مگر ۸هزار عفل وادب داشنم من ای خواجه ار می که چوحافظ مدامم- اسنظهار
دهان خموش ولیکن زبان پرازعربی است بسوختتقل زحیرت کهاینچهبلعجبی است که در صراحی چینی وشیشه حلبیاست چراغ مصطفوی باثرار بولهیاست که کم بخشی او را بهانه بی سببیاست مراکه مصطبه ایوان و پای خم طنبی است که در نقاب زجاجی و پرده عنبیاست کنون کهستوخرابم "صلایبیادبیاست
پهگربه سحری و
نمشبیاست
هرچند ظاهر کردن اعرضی )و به نمایش گذاشتن خوبسیها
«هنر» و دانش وادب و معرفت هتر) وزنزد دوست دور از تزاکت « بیادیی » است بدین لحاظ ناویات عرب است لیکن + دهانم خاموش است و چیزی برزبان نمی آورم [ گفهايم که شاهشجاع
درزبان وادب عرب دستی داشت وباین زبانهم منشآتمینوشت و هم
شعر میسرود ومعاصرانش اورا براین هنربسیار میستودند. اجائیکه کسانی مانند ابنعر بشا ز فصاحت وبلاغت اوراستایش کرده است.
گرچهدرزبان و ادب عربیوفارسیازنوادر نبوده و آنچه رکه میسروده نمینوان از آثار فصیح وبلبغخواند لیکن باتوجه بانکهجوانی۵ ۷یا۲۶ سالهآنهمپادشاه دار ایچنینهنری باشد برایمردمانزمانش اعجابانگیز
1 - ق . این بیت داندارد 3-۲ ۰ ملاح ۱۱
2
مینموده زیرا در آن دوران پادشاهان میبایستدر فنون وهنر رزمآوری قهرمان وپهلوان باشند نه ادب وسخنوری » درفرون گذشتهپارشاهانیکه خوو جنگاور ورهلوان بووند میتوانسنند سلطلنت کنند و بانیروی بازو وشهامت و تهور نعود مقام سلطنت وپادشاهی را در دست داشتبه باشند باتوجه باین نکات دانش واطلاع شاه شجا ع ازادب عرب و بهرهوری ازذوق و قریعت شاعریونویسندهگی برای معاصرانش قابل ستایش و توجه بوده است ۰ نظربایننکات است که نحواجه حافظ نیز بااینکهنهود واقف است که مطلومات واطلاعات شاه شجا عنهبآن درچه ومفاماست که دانشوران بر آن صحه بگذارند و آنرا بستابند لیکنچون از پادشاهان چنین انتظار وچشم داشنی نمیرود آنرا موهبنی به حساب آورده ودر مقام ستايش ومدح ازاین هنر شاه شجاع بر آمده وا آن به بزرگی یاد کرده و آنرا ستوده واینست که میفرمانید:
گرچه منهم درادب عرب دست دارم و میتوانم به استادی شعر عربی بگویم و هم نثر عربي انشاءکنم باینهمه دربرابر شاه شجا که دراین هنر سر آمد است اظهارفضل کردذرا دورازادب ونزاکتمیدانم وخاموشیببگزینم ]
بیت ۲ : روز گار شعبده بازیاست «بلعجب» وعقل ازاینبازیها درشگفت میماند « حبرت » ودر آنش تأسف و نمجب میسوزد کهجرا بایدفرشتهء روی پنهان کندو اهر بمنددبو» بجایاوخودنمائی کند« کرشمه حسن » وحرکات « کرشمه » زیباروبان را ازخود دز آورد ؟ وبفلیداز فرشنه بپردازد ؟ [ ضمناًاشاره است به داستان دیو وحضرت سلیمان که مدتی دبو بجای او به سلطنت نشست و همچنین اشاره و کنایه ابست از بهسلطنت نشستنشاه محمود بجای شاه شجاع و چنانکه گفتهام او
۶۸
را دبو وشاه شجا ع را فرشته خوانده است ]
بیت ۳ : دارویدرد دوریوغمزمانه را از آن داروی نشاطانگیز «مفرح » بخواه : آن داروی شادی آفرینی که در شرایدان ساخت چین! و شیشههای ساخت حلب ۲ است .
نتوانسته است گل آرزویش را بدون اینکه براوصدمه وئیش خار وارد آید چیدهباشد»همیشه درکنار
بیت ۷ : درچمندنیاوجهان
گلهای این جهان خارهم هست » همچنانکسه بانور محمدی «حضرت مصطفی صعلم »که هدایت کننده براه راست بود » آنش کینه وجهنمی « شرار » وشرارت بار عبدالفری عم پیغمبر « بولهب » همراه بود. [ بولهب يعني پدر شعله واین کنیت عبدالفری عم پیفمبر اکرم
است که با آنحضرت عداوت ودشمنیهایبسپارمیکردوازطرفحضرت پینمبر براونفرین شد ونامشرا بولهپ یمنی شعله آنش که سوزنده است کردند؛ دراین بیت چراغ وشرار وبولهب باهم پسبار حوشافناده وبجا نشتهاند]
منظور اینست که دراینجهان پیوسته زشتوزیبا» حنوباطل فرشته واهریمن ؛غاروگلتلخ وشیرین بایکدیگر برای نشاندادن تدروارزش نیکیهاو ابنکهیزان ومعباریدردستباشدو نيكازبدشناخته وامیاز داده شوند وجوددارد بنابراینبایست ازاینکه چرا در کنارحضرت مصطفی بولهب و در دامن گل خار و گاه بجای فرشته دیو حکومت کند ؛ دلریش وپربش بود
۱ چینی هسوب به چین است ونظود -فالهای چینی است ۲ - حلپ شهری درغام است که شیشههای ساخت آن شهرت داشته
۱۶۹
بیت ۵ : ازمن پرسش مکن وعلت وجهت آنرا مخراه که برای چه دنیا ؛ مردم پستوزبون را پرورش میدهد وفلسفه این کار چیست وچرا باید اساسا پستی و دنائت وجود داشته باشد ؟ بتو بابد بگویم ؛ که هیچ سیب وجهت وعلنی درکارئیست؛ همچنانکه میبنيم آرزوهای « کام بخشی » بسیاری بدون علت وجهتی بر آورده میشود .
بیت ۶ درپیشچنم رندیچومن؛ که جایگاهنیایشش درمیخاههاست
وسکویآنجامصطب» بجای ایوان ارست ونشستن درپای خمشراب + برای! و بجای ایوانهای بز رگ ومجلل است « طنبی » سففهای گنبد مانند و مجلل خانقاهها و مهمانسراهای بزرگی «رباطه بقدر جوی ارزشندارو,
مقصود اينکه : رندان برای نپايش وستایشخداوند وباعشقبازی با الق نعور نيازي به مکان ,خاص ژذارند» جائیکه آنه بهنیایش میپرداز ند عاری ازهر گونهآزابشوشکوه است سکوی میخانهویابای خم شرابخانه برای نبایش آنها کافی است « همهجاخانه عشق است چه مسجد چه کنشت » این » صوفبان ظاهر ساز وزهاد حقه بازند که نبازیه خانقامهای بزرکگ و ساختمانهای مجلل و باشکوه و گنبدای «طاق» برافراشته و نیاز به مبهمان سراها و تکیه و لنگر دارند . این تجملات و آرایش درنظر منوامثالم بقدر نیمجو ارزش ندارد :
بت ۷ : زیبانی چهره وخوی » خوبیصورتوسبرت «جمال»
شراب « دختر انگور » وپرنو و تلولز آن» روشنائی بخش دیدهگان
۱ - دربخش ادپیات خرابانی و کلانتری درباده مصعلیه و چکونگیاین داژه ومنی حفیقی آنوعلت ا-تسعال آن در ادبیات عرفانی توضیی منصلدادهايم
۶۳۰
ماست و به چشمان تاريك ما پرتو جها بینیمیبخشد ومانند ورچشم پیش ما عزیز وگرامیاست» برایاینکه «مگر 4 اوخودش را در پرده شیشه وآبگینهرقرابه بوپرهانگوری «عنبی) [مقصودایشت که: هنگامی که انگوراست در پرده و پرستاست] مانندمرومكچشم که درپردههای
زجاجیه وعنبیه خورش را پنهان میکنه [ چشم آدمی هفت پرده دارد که عبارتند از: صلییه؛مشیمیه؛ شبکیه؛ عنکبوتبه؛عنبیه؛ قرنیه؛ ملنحمه»] منظور اينکه : کسانی پیش مارندان عزیز و محترم وگرامي هستند که دارای عفاف وستر باشند زیراساتران و پردهرارانسا کنانحرمحرمتاند! ببت ۸ : منهم + ای آقای محترم ای خواجه» زمانی ارب فراوان داشتم واز عفل برخودار بودم؛ منهم؛ روزگاریازعانلان بودم وبیروی ازعقل میکردم وعفل بمن حکم میکرد که ادبداشته باشموباین:ناسبت دم ازحفایق نزنم وبرده دری نکم ثاکسانیکه باریا وتظاهروعوامفرمی به تحمیی مردم پرداخته وپرایشمور بجاه ومفام ساختهاند. ازمن نرنجند ودنیا را فروشم اما »حال که سرنستعشقم و وجودم را خرابکردهام نا از نو بسازم » و عالمی و برای شودم بوجودم آورم اینست که آواز عم « صلا درداده!م وهمهرابرای نوشیدن شراب دعو تکردهام رصلادادن» تا بامن هم پیمانه شوند ؛ پنابرین + ازمن مست حراب جز دعوت عام«صلای» برایبیادبی دیگر چه اتظاریمیتوان داشت؟! بیت ٩ : غم مدار و اده بیار « بیارمی » برای آنکه منهم مانند حافظ همبشه پشت وپناهم «استهظارم » وکمكخواستتم «استظهار »برای انجام کارها وحل معضلات وبرطرف شدن گرفتاربها و توفیق در امور»
| -سا کیانحرم دتروعنافملکوت بامن دا نشین باده مستانه زدنه
۱۶۲۱
به گربههای سحرگاهی وراژ ونبارهای نبمهشبی بووه است.
منظور اینکه:ای دوست غممخور » وبدان که برای مشگلگشائی وباري خواستن درکارهای نو » حافظ بگربههائیکه سحر گاهان بدرگاه خداو ند کارساز سرمیدهد ودرتتهائی وخلوت نیمه شبهابراز ونیاز بالو
مینشیند امیدوار ددلگرم است »
۱۶۲
نا بلبل اگر با منت سر یاری است در آن چمن که نسيمي ود ذطرء دوست اد اک دنگينکنيمجساسه زد خیال زلف توپخنن نه کارهرخامی است لطیفه ایست نهانی که عشق از آن خیزد جمالشخس نهجث است زلف وعارشوخال
فلندران حقبنت به نیم جو حرند
بر آستان تو مشگل نوان دسید آدی محر کرشه چشمت به خواب میدیدم داش بنله مپزاد و ختمکن + حانظ
که ما دو عاشق ذادیموکار ما ذادی چه جسای دم زدن نافههمای ناناری که مست جام فرودیم و نام هبار که زیر سلمله دفتن طریق عیادی که نام آن نه لب لل و خط زنگاری هزاد نکن دد اینکارو اد دلدادی بای اطلی آن کی که اذ هن عادی عروج بر فلك سرودی بدوادی زهی مرانب خوابیکه به ذ بیدادی که رستگاری جاوید درکم آذادی
بیت ۱ : ای بلبل نغمه مرا ؛ اک آهنگ كمك و یاوری با مرا داری با من هم دردی کن و ناله سر بده زیرا منهم چون نو نغمه سرایم و عاشتم وبا تو در عشفبازی و نالیدن از فراق و هجران همکارم و
کارم گریستن و زاری کرو است -
ببت ۷ : در چمنی که ازگیسوان پار بوی خوشی « نسیمی » با باد همراه باشد ؛ در آنجا جای خود نمائي «دم زدذه و عطر پراکنی «دم زدن» ونفسکشیدن «دم زدن» مشگ نتاری نیست » زیرا بوی طره محبوب عطرانگیزتر است » وبرای عاشق بویگیسوان معشوق عزیزتر
از بوی نافه خنن است ,
یت ۳ : شرابسرخ را بیاورنالباسهای تزویرمان راکه بخاطر فرب واغغالمردم پوشیدهيم آن را باآن رنگین کنیم تاهمه بدانند که ما
اوزم(
رنگ پذیریم و رنگ عوض میکنيم .
[ذرق : این واژه در زبان عربی_بمفاهیم و معانی که در فارسی بکار رود استعمال نمیشود ؛ در زبان فارسی از آث این معانی اراده شده اسن :
ریاکاری و خودرا دبن دار و نيك سرشت جلوه دادن ؛ حقه بازی و چشم بندی و شمبده بازیکردن ؛ در کناب نزهت نامه ثالبف شهمردان بن ابیالخیر که نثری استکهن سال » اعمال وکارهاییکه تردستان وشعبده بازان انجام میدهند آنهارازرق خوانده وعمل کنندهگان آن را خداوندان زرق وناموس نامیده و برای آنان ۱۳ عمل برشمرده از جمله:« آرد مبر در آب برجوشد بیآنش » آنش بی روغن ور شیشه میسوزد» و بنابرین خحواجه حافظ نبز زرق را در آثارش باين مفاهیم و معانی بکار برده است]:
میفرماید : ما شعبده بازی میکنیم و برآننام کرامات میگذاريم و از این اعمال فریب کارانه دچارسرستی ونجود پرستی وخورعواهی «غرور» میشویم و برنهود میبالیم «غروره و نام خودمان را هوشیار میگذرايم و بر باده نوشان و بادهپرستان اراد مسیگيريم و آنان را زندیق وکافرمیوانيم [این یت منغیر مسنفیم تعریض است به اعمال شیخ زین الدین علی کلاه] .
ببت ۷ : آرزوی دستیافتن بهگیسوان تووخیال زلف توپختن» و بهول امیدوصال آن را دادن »کار هر آدم نپخته ونجربه نباموخنه و از بوته آزسایش درنیامده «نخام» نیست کسانی که در عشق گداخته نهشده باشند » حق ندارندکه چنین آرژولی در دل بپرورند
فنفل
این بیت ضمناً اشاره است به پیت + اهل کام وناز دا در کویدندی داه ثیست رهروی بایدجها نوزی نهخاموبوشی این پیت در ص ۱۶۰۵ شرح شده است +
[در اپنجا : اين نکنه برای کسانی استکه به زرق و ربا دم از
طریفتومحبت میزدهاند و بهدرو غنخودرا سالك وعارف میخواندهاند وضمن ابنکه با شاه محمود و جلابریان مراوده و معاشرت داشتهاند و عنبه برس آن دستگاه بودهاند به طرفداران شاه شجاع نیز تظاهر به هواداریوعلاقه مندی می کردهاند. خواجهحافظ ایشانرا شایسته اظهار محبت و صمیمیت سبت به شاه شجاع ندانسته و اعمال آنها را ریای و فریب کارانه خوانده و در وانع حطاب به شاه شجاخ مفرماید ] در دل آرزویدست یافتن بهگیسوان تو »کار هر آدم بی سروپا و خامان ره نرفنهنیست ۱ »کسانی مرد این راهندکه در طریفت رندی و عاشفی از بوته آزهایش آبدیده پدر آمده باشند »کسانی میتوانند ادعای دست یافتن به زنجیر «سلسلهم گیسوان و را داشته باشند که مانند عباران به بند و زنجبر اه و ور این راه « طربق » و دوش « طربق » پزندان وبندحو کرده و آزمودهشدهباشند [عبار درلفت بمعنیمرد بسیار حرکت و بسبار آمد و رفت کننده و مأخوز از عیر است و فارسی آنر| باید چالاك وجابكگرفت واینکه ,عضی عبار را دزد و عیاری را دزدی و شبرویگرانهاند سخت در اشتباهند » عباران جوانمردانی بودندکه علیه ظلم و بیدادگری عربهای اشفالگر برپاخاستند و این جوانمردانی که خود را «فتبان» میخواندنه چون درکار رزم بسپار ماهر و زبردست
دریا دلی بچری د دلیری سرآمدی
۱۶۲۵
و چابك و چست بودند و در حر کت سریعالسیر ایشان را عربان عیار خواندند و گرنه در آغاز نام این وسته جوانمردان و مکی که آنان را پرورش میداد جوانمردی و بعدها چسون آنان خود را فتی مینامیدند فنیننمگرفتند. ینان ازهیچچیز با نداشتند وبفرمان پیر و بزرگطایفه آمری را که بر عهده میگرفتند باجانبازی وجانفشانی بنجاممیرسانیدزد جوانمردان یا بگفته اعراب عیاران در سیستان با خاستند » و علیه بیددگری حکام عرب به نبرد پرداخنند وبزرگ ايشان که برای نخمتین بار لوای فرمانروائی و آزادی برافراشت یعقوب لیث صفاری بو » عیاران دیگر نقاط ایران یز به كمك و همراهی او پرداختند ودر لتبجه او توانست در اندلا مدنی قسمت بزرگی از ایران را از زبر سلطه و نفوذ حکومت عرب برهاند و سبب قیمهای دیگر شود . بنیانگذراناین آ ین که جوانمردی سرلوحه مرام ایشانو آزادی و آزاده گیغایت آمالشان بوذبرای آنکه جرانمردان بتوانند باْمال عرب و ثیرویمجهز آناندرایر ان بمفابلهومقائله بپردازدانجمنهای سریتشکیل میدادند و ور خانههای تحود زیر زمینهالسی یه میکردند که از چشم نامحرمان پنهان بودو جوانمردان نوجوان را در آنجا فتون رزمآوری و تبراندازی و سپرگیری وکشتی و فلاخن افکنی وکمند اندازی و پیاده روی وامیداشنند و از ایشان پهلوانانی چست و چالاك میساخنند که قادر بودند با سرعت و چابکی چند روز پیابی پیده راه سپارند و با انداعتن کمند از دیوار های بلند بالا روند ودر جنگ نیز يك تنه با چند تن هم آوردیکنن ؛عباران در آغاز کار چنان رعب و وحشتیبر ثیروی اشغالگر عرب درایران ستولی ساخد که اگردرحلتیوشهری
مافل
شنبده میشد که دوشینه بفلان محلت عیاران زدهاند پاسداران عسرب میگریخنند.
برای آنکه عباران اگر گرفتار و دستگیر شدند بتوانند در برابر شکنجه تاب مفاومت آورند و سر بدهند ولی سر ندهند ؛ پایشان را در غل وزنجبر و کمند وقبد میگذاشتند و بدنشان را درزیر ضرباتتازیانه مینواتند و ایشان را چنان آماده میکردند که میتوانمنند و قدرت آن را داشتند که چنین مشفانی را مدتها متحمل شوند . با توجه به توضیحی که دادیم در میباييم چرا خواجه حافظ میفرماید « که زیر سلسله رفتن طریق عباریاست خواجه حافظ نیزعباری را طریق پمنی طریفت و روش خوانده و باد آور است که عباران به بند و زنجیر خوگرند و از آن نمی هراسند ؛ بنا براین در ببت مذکور مقصود اینست که : ۷ عشقباژی کار باژینیسایدلسس پباز 7آودنه کویعمقننوان زد به چوکان هوس
و چنانکهگفتيم روی سخن با صوفبان حفه باز وزاهدان ظاهر ساز است و بایشان میفرماید :
شماراچه بهعشقبازی» شماخامیدو آرزوی و صالشاهشجا ع برایتان کارعبثیاست شما ليافت و سزاواری عشقورزی را ندارید و اینمیدان جولانگاه عیاران و جوانمردان و قلندران است نه چاپلوسان وزرافان ۱- دد غزل بمطلع + ای مپاکی بگذری پرساحل رود ارس بوسژنبر خال آن وادیدمشگین کننفس
که دد سفحات آینده شرح غزل دا آوردهايم و اين غزل نیز در ستایش
شاه شجاع است .
۱۶۳۷
وسالوسیان]۱.
بیت ۵: از کاریهای مخصوص «لطیفهء واعمالي نيكك وپسندیده که دیدنینیست «لطیفه-نهانی بوغیرقاپل وصف ورژّیت «لطیفه-نهانی» است که سیب بروز و ظهور عشق و برانگیختن مهر و محبت میگردد؛ نام این تطیفه آب لعلگون و چشمو ابروی زا « زنگار 4 و موهای نورسته برعذار ماهروبان «عط زنگاری» نیست » این حالت نام ونشان ندارر و به بیان درئمی آید .
[قصود آندت که : آن زیبائی و دارباث که موجب برانگیختن علاقه ومحبت وشوق و دوست داشتن آدمي میشوده ارتباطی با زیبائی های صوری و چشم و ابرو و لب و دندان و عارض و اندام ندارد , نیکیها و نکوئیها وناز کاریبائی در افراد هست که موچب جلب و انجذاب میگردد ؛ این محسناِ و حصوصیات معنوی است نه صوری و جممی و در تکمیل این بیان در بیت ششم توضیح بیشتری داده شده است] :
بیت ع؛ زیبائیهای آدمی«جمال شخص» باچشم وف وعارض و خط و حال بستهگی ندارو چه میان نفش دیوار و میان آدمیت ؛ بلکه زیبائی واقعی وحقبقی درمعنویت وداشتن حصائل وفضائل است وبرای آنکه کسی محبوب واقع شود نا باو عشق بورزند وقایقی «نکنهدالی۲
- دریاده عرارال و جوانمردان در مخنی عرفان تحقیق جامس دادیم ی مي داب
۲ نکته در زان فادسی مقاهیم مختلف و متمدد دارد و در امل پمعتی
نقطه است و سجن یاکیزه و پاديك ؛ پکر « دفیق « دلکش + سربسته, شبرین . موژون از سفات ارست خواجه حافظ آنرا بممائي م«تلف پکاد برده ازجمله :
حلاح بر سرداد این نکته خوش مراید "از شافمینه پرسید امثال این مسائل
۱۶۸
در کار است و ریزه کاریهائی میخواهد و برای اینکار هزار رمزوراز در میان دلداده و دلبر هست که وصف ناپذیر است [ در اینجا خواجه حافظ برای کسانی که دم از عشق و محبت میزنند و در این گیرودار از زمان خود را در جرگه حامیان و دوستاران و هواخواهان شاه شجاع وارد ساخته و با استنباط اینکه سمکن است اوضا ع به سود شاه شجاع تغیبر یابد رنگ باخنه و حوپش را پمپان مع رکه انداختهاند و سرجنبان اینگروه صوفی دجال فعل ملحدشکل بمنی شیخ زینالدین علکلاه بوده است میگوید:
شما که از عشق چبزی جز ظواهر آن بمنی شاهدبازی و شهرت پرستی نمیدانیه و تصور میکنبد هکس دم از عشق و محبت زد و رد عشق باخت به چشم و ابرو و خال وگیسو » دلباخنه و از لطاثف مهر و محبت جز ظواهر آن چيزي درد نمی کنیده حنی ندارید» سخن ازعشق و محبت بمیان آورید؛ شما چه میفهمید که غرض ونظر من ازعشفبازی با شاه شجاع چیست و من .چه چبز در شاه شجاع دیدام که باو نرد محبت میباژم و در راه عثق آواينهمه بر خود ناهمواری و اگواری هموا رکردهام ] شما مردمی فرصتطلب هستید و میخواهید هميشه از موقعبت و زمان بهرهبرداری کنبد شما را چه به عشفبازی
بیت ۷: رندان وعاشقان «قلندران»! واقعی وحقیقی کسانیهستند که سر و وضع و حشمت و جلال و شکوه و شوکت رقبای اطلس» و هی ای هگم دز ومفآن مایل ."هر کس شنید کنتا ل دز قالل زان پار ولوازم شکری است با شکایت .. گرنکنهدانعشقیخوشبشنواینحکایت
۱- دررارهفلنبریور بخش «ادبیات خرابائی و کلانتری» تحفیق میتکر اله دادیم ورپط آندا باعشق ورندی بازکو گردهایم .
۱۶۳۹
جامههای شاهانه در آنها بیاثر است و به آن وقری و وقعی نمینهند و پادشاهانی را که کمال و معرفت «هتر» نداشته باشند برای آنها باندازه نیم جوارزش واعتبارقاثل نبستند [باید دانست که قبای اطلس و شرب! زر کشیده مخصوصپارشاهان بودهاست؛ درباره فبا پیش از این توضیح دادهایم و اين لباس و پارچه آن در گذشته از شهرقبای تر کستان بایران آمده ودر آغاز پاوشاهان میپوشیدهاند وبعدها بصورت جامهای پیشباز وگشاده برای عموم «عمول ومنداولگردیده است] .
دراینیت فصد ازلباس اطلس؛ جامه زریفت وابریشمیناست که پادشاهان مي پوشیدهاند ونظر خواجه حافظ ازابنبیان آنس که : رندان وعاشفان وافعی وحفینی » کسانی راکه ظاهری آراسته و مجلل داشته باشند باپاوشاهنیکه جامهای زریفت پوشند وخودرا با گوهرها یایند
اگر از کمال ودانش ومعرفتو آدمیت بیبهره باشند بهشیزینمی گیرند وبفدر ارزن ونیمی از یكدانهج رکههیج ارزشی ندارد؛ قدرنمی گذارند [ و اگربه شاه شجا غ ازطرف من که فلشدر ودرویش هستم » ارزدسی گذاشته مشود از آن جهت است که دراو جز جمال ؛ کسال دیدهام » او هنرهائی دارد واز نظر اخلاق ومعرفت واجدمحسناتوهلکاتفاضله است؛» مردی است دانشمند » سخنور وسخنشناس» به عهد و میثاق
ود و
۱ ۹ غرببردزنغرب پادچهای بوده است از کتانکهبیار لطیف و ری میبافهاند ور زمانخواجه حافظ پاوفاهان وصدور اذ این پارچه میپوشیدهاند و باسطلاحپابومتداول و مرسوم روزبوده و بهترین دلیل براین مدها پکاربرون
ایند اژهاذطرفقادی بزدی در کتاب البسهاست که همزمانبا خواجهحاقظ بودهاست.
۱۶۳۰
است + بخشاینده ورادگر است . عرامفریب ومتظاهر نیست » با توجه بان کمالات ومقامات است که اورا قدر مینهم وستایشش مس یکنم +
نه اپنکه چون پادشاه است ولباس زربفت و ابربشیمین وجواهر نشان
میپوشد ؟ اگرچنین بود بهشاهمحمودهم که پادشاه است ولباس زربفت وقبای اطلس میپوشد تعظیم ونکریم می کردم واورامیستودم اماچون اوراازهنر عاری ميبینم اینست که برایش بقدرنیمجو ارزش فائل نیسنم؛» آری قلندران ورندان اگر بکسی توجه وعناپنی میکنند از نظرهضی است ونه حطم دنا ؛برای رندان وعاشفان ودرويشاق مقاممعنوی افراد واشخاص مورد نظر است ه مفامات دنیوی وزرق وبرقي ظاهری!
پیت ۸ : بردرگاه تو به سختی میتوان وست یافت + زبراصعود «عروج » کرد ب رآسمان بزرگی کاری آسان نیست . « مقصود اینکه دسترسیبه آستان ت و که مفاميبلندوشامخ داریوشاء وسروروبزدگی؛ کاری سهل و آسان نیستکسانی بابد به آستانه نو راه یابند که لیافت و شایستگی وسزاواری آنرا داشته باشندم
بت 4 : سحرگاهان که با پادتو بخواب رفنهبودم ؛ در خواب هم اشارت « غمزه » وحرکات چشمان دلفریب تورا میدیسدم » مفام و
۱ - چنانکه کنتيم درباره فلندری و آئین آن درجلد دوم تحت عنوان
«ادبیات کلانتری و خرابانی» که تحقیق بیسایقه است
آمیدواریم با (معنواناینبتعش پختهخودان بیهنرد فردشی نفرما بنه در اینجا همین انداژه متذکر میشویم که دنداث و عاشقان و قلنددان و درریشان همه يك مذحب ويك مسلك داشتهانه وخواجه حانظ همجا
نظرشاز «روبشبارندویافاند. پیروانمسلك عشق ودندی است که بدذهب«ملامت» ه
۱۶۳۱
مرنبه «مرانب » این خراب چه بهتر « زهی » و والانسر «زهی » از بیداری است زیرا در ببداری ازتو دور ودرخواب به شرف حضور تو مسرور شدبروم . [ دراين بیت نهایت اشتیاق و آرزوبش را بدیدار شاه شجا ع عبان وبیان سائخته است ]
بیت ۱۰ : ای حافتً با اینهمه ازدوری و مهجوری او شکوه و وشکایت مکن وله وزاریسرمده زیرا چهبسا سکن استخاطرنازداو را اینناله وزاربها رنجور کند؛ پسسخن را بهپایان آور این زاریها پایان به بخش « ختم کن » برای اینکه عذهب تو ۰ رستن از بلیات «رستگاری » است برای همیشه . چنانکه خود گفتهای : جفابریم وملامت کشیم وخوش کهددطر یفت ما کافریاسترنجیدن «رنجیدنرر اینجاهم لازم وهمتمددی بکاررثته» ونجات از گناماو
سخنیهادرسنگاری»و یر وزی«رستگاری» برزشتیهادرنیازروندیگر اناست
شهرت داشته است, کنتیم کهخو (جه حاآناارپروان خواجوی کرمانی و ازهپسلکان بادهنیزدر بخشجدا کا هه تفیل حبتخواهیم کرد ودلائل ومدارگ خود دا ادائه دادهایم + کنیکه خواجهجافظ را بسذهپ عشق و دندی دهبری کرد ودستکین اودداین طریة برای آنکه ازمنهوم رملك ومرام قلندر آگاء بشویم بهتراست توجیه و توضیح آنر! از ذبان معلم واستاد خواجه حافظ مولانا عبید بشنویم - میگوید »
عبیدذا کانیبود ودرا
ت شد مولانا بیدا زاکانی بوده است و
چون با قلددانم ۰ درما دا نباشد درهیی ملك . باماکی دوستی نورزد گرنام ما نداننه بگذاد تاندانند شوریدگان ما دا زدنینی دد لنگری که مائیم اندوه کس فبیند آزمحشی نترسیم و ژشحنه غم ندادیم باخاد خوش بر آئیم گر گل بدست ناید هر کس بههرگروهی دارد آمید چیزی همچون عبید مارا دریوژه عار ناید
ور ند
تزویر وذرق و سالوی آئینها نباشد در میم شهرمارا با کسآشنا لباشد ورهم جنان نیاشد یکنار تا نباشد دیوانه کان در تکیهای که مائیم غیر ازصفا نباشه لیم کثتگان دا بیم اذبلا نباند پرخاك ده _ نشينيم گر بودیا نباشه مارا آمید کاهی فیر از خدا نیاشده «ددر متهب قاندر عارف کدا نباشد
ماد باغ وسیا نباشد
۱۶۳۲
هوا خواه توامجانا و «یدانم که میدانی ۷ملامت گوچادریابدمیان عاشق وسشوق ۲بیفشانز افو صوفیرایپابازیورقص آور ۷ خم زلفتبنامیزد کنونهجموعهدلهاست م گشارکارمشناقان در آن ابروی دلبندست مك درسجده آدمزمینبوس توثیتکرد ۷چراغ افروزچشممانسيمزافجانان است رین باد شبگبری که درخواب سحر بکذشت #ملول ازهمرهان بودنطریق کادوانی؟ نیست ۰خیال چنبر زلفش فریبت میدهد حافظ
بیت ۱ : دوسندار وخواستار «هواخواه » توا
کهسمنادیدهمیبینی و هم ننوشتهمیخوانی هبیند چشم نابینا خصوص اسرارپنهانی که از هر رقعه دلقش هزاران بتبیفشانی از آن باور نمیدارم که انگیزد پریشانی خدارا يك نفس بنشین گره بگشازپیشانی کهررحمنتوچیز ییافت بیش از حدانسانی مباد آن ۲ جمع را باربغم ازبادپریشانی ندانیقدر وقت ایدلمگروقتی که درمانی بکش دشواری منزل بیاد عهد آسانی نگر تاحلته اقبال ناسمکن نهجنبانی
هستم ای آن کسی
کهعزیرتر ازجان منی « جانا» وآگاهم که پر این حفیفت واقفی زیرا تو برضمیر آدمیانو احساساتوتمنبات و آرزوها که اموری استعنوی
و دبده نبیشود آگاهی و بسا چشم بصیرت آنرا میبنی ؛ آلینه ضمیر توجنان جلا وصفا دارد که آنچهراقابل وصف ونوشتن نیست اومیبیند
ومیخواند» لازیست دربرابر ادراك تو با درك ودریافت شارقالمادهای که داری وقادری آنهارا در یابی و بدانینوشتو گفت[این توصیف در باره شامشجا است وحدت ذهن ودرایت ودرلفوقالعاده او ؛ چنانکه
درغزل بمطلع ؛
اف آق نی بت را و ۲-ق ۳۳ ۲ ق .کاددانی
۱۶۳۷
« پفرمان » ویا ام رکرده باشم « بفرمان » ازتو میخواهم برای رسانیدن پیم او آنطور که شایسنه است بناز « بران » که خودت بسرآن واقف هستی [ قصد اینست که: باسر عت وتندوبارفناری چست وچالالح کت کن که هرچه زودتر باو برسی ]
ببت ۳ :[ پساز اپنکه باو رسیدی واورا دربافتی ] باوازجانب منبک و که : جان خسنه ورنجور وناتوانم « ضعفم » ازشدت غمهجران وفراق وشوق دیدار تودارد از دست میرود ونباه میشود ؛ ترا بخذاوند سوگند میدهم برای رضای خداوند و عدارا » لطلفی کن و برایم پیامهای روح بخش بفرست » پیامهائی ازلبان لمل گونت که زنده کننده جان وروان من استوبمن جان نازهمیبخشد وخودت براین حفیفتو اقفی؛ از آن لبان برایمپیامهائی بفرست نا جان ازدست رفنهام را باز يابم و بار دیگر زنده شوم وبامید بازگشت تو زنده بمانم [ منظور اینکه : برایم اخبار مسرت بخش وامبدوّاکنئده|بفرست ]
ببت ۴؛ من ایندو کلمه را زد و حرف پرایت + بعنوان پیامنوشتم [ مقصود اینکه مختصر نوشتم ] بطوربکه هیچکس نفهمید و نگذاشنم کسی بر آن آگاه گردو[زبرا ار کسی میفهمیدکهبرایت پیاممیفرستم برایوز حمتومرارتو گرفناری فراهم میاورد ]نونیز ازروی بزرگواری وبخشایندهگی « کرامت ) آثرا طرری مطالمه کن کهننها نعودت برآن آگاه شوی؛ من نمیخواهم اغبار ونامحرمان برپیامم آگاهی پابند .
[ گفنهايم که هنگام نسلط شاه محمود وجلابربانبرای هواداران و هواعراهان شاه شجا ع مضیقهوننگی فراهم کردهبورند و کسانی راکه باشاه شجا غ مکانبه وپیام ردو بدل میکردند بمنوان جاسوس دستگیر و
۱۶۳۴
مجازات میکردند؛ خواجه حافظ با این بیان بهشاه شجا عمیفهماندکه درشیراز چه وضعی حکمفر ماست وطرفداراناو آز ادیندارند تابتوانند پیام ونامه مفصل بنویسند وشاه شجاع را ازوضع شهر ویامنوبات قلبی خود آگاه سازند و اگر دراینکار قصوری میرود لت وجود خبرچینان وزحمت لشکربان وجلایربان است که ارسال خبر ونامه را گناه وجرم میدانند وبه تهمت جاسوسی مرتکبرا مجازات میکنند ]
ببت ۵؛ آرزویداهیده دستبافتن به کمربند زر دوز توراچطور میتوانم دردل به پرورم ] وخود را بوصال تو امیلوار سازم؟ درحالیکه کمر تو از باریکی « دقیفه » چنان لطبسف و نامحسوس است که نمبتوان برآن دست برد ودست بافت » درمیان اين للیفهسا نکنهمالی است که خودت بر آن واقفی
( درایمن بیت من غر یم اشاره است به نکانی که در غزل اگر بامنت سرپاري است_ که ما ووعاشقزاريموکارمازاریست آورده وبخصوس توجه بة سه بت زیر دارد : جمالشخص نهچشم استوزلنوعادشوخط مزارنکنه دراین کادوباددلدادیاست بر آسنانتو مشکل توا دسید آدی عروج برفلك سرودیبهدشوادیاست رونده گان طریقت به نیم جو نخرنه فبایاطلس آنکس کهازهنرعاریاست وما اين نکته را درصفحه ۱۶۲۳ آوردیم )
بیت ۶: تصوروپندار « خیال » اینکه به دیدار روی تو ناثل شوم داستان تشنهلب و آرزوی نوشبدن آبست » نشنهکامان چگونه برای نوشیدن آبحریص وبیتابند ؟ منهم در آرزوی دیدارروی ن وآنچنانمه من گرفنارودربند عشقتوهستم» حا لکهاسپر عشقنوشدهام پسمرا بکشو
۳۳۵
و ای کوبی برمیخیزد «بابازی » و وجد صوفیانه میکند [همچنانکه ترنیز زوا حدیبرقصایداوچون درحالت وجد وسماع نمیتوند ظاهرش را حفظ کند واختبار از دسنش بدر میرود ناچسار ماهیست و وافعیت حنیفی خودش را نشان میدهد ؛ بدین معنی که از هر پاره ای که درلباسشی هست وهريك رنگیدارد؛ دراثر رقصیدن» هزار تپنهان شده برزمین میربزد؛واو رارسوا مي کند ؛زیرانشانمیدهد که اووحدت پرستنیست بلکه بتپرست است. [دلی جامه ملمع است که صوفبان برتن میکردهاند ؛ واين جامهرقهرقهبمنی بارهپاره بود بدین توضی ح که وصله و پارههای رنگارنگگ را گاه بیش از صد پاره بهممیروختند واژ آن دلق ملمع میساختند ؛ واین کار درظاهر بدینمعنی بود کهآنها از آرابشوپیر ابش وتجمل وخود آرائیبرهیزمی کنندوبدنیااعتنئیندارند درحالیکه همین لباس رنگرنگكا ُوشیدن ونظاهر به بیاعتنائی و عدم توجه بدنیا کرون » خود نوعی تودنمالی وخود سنائی بود زیرا عدم توجه واعتناء وعلاقه بدنبا؛ جامه وشعار ودارحاص نمیخواهد ؛ میتوان درهر لباس وجامه ای بدنا زفامات آن بی وجه بود وشهرت و ول مقام ومال نداشت ؛ خواجهحاففلدراین بیانشیربن
بتپرسی لازمهاش این نیست که مجسمهای را بتراشند ودرپای آنزانو بزنند وبر دست صنم بوسه بگذارند ! دلبستگی وعلاقه به هر خداو ند خودنوعی بتپرستی است؛ خودپرستبدن؛ ب زگترین بتپرستیها است ۰ واین صوفیان ملمع پوشخود پرستانند نه حداپرستان! زیرااگر جز اینست چرا برای مس طریقتیکهمدعیهسنند شمارآ بینوجهی
زیش از حد جز
بدنیا ومال ومنال وجاه ومفام است.جامه مخصوص و آرایشمخصوص
۱۳۴۰
۱ نسیم مبح سعادت بدان نشان که ودانی ۲توپيك خلوت دازی و دیده برس داهت ۳پکو که جان ضینم! زدست دفت,خدا را ۴منایندوحرف؟ _ نوشتمچنانکه غیر ندانست ۵امید دد کس زدکشت چگونه بندم خپال دوی۴ توباما حدیث تشنه و آباست ۷یکیاست تررکی ونازیدداین معامله حافظ
گذد بکوی فلانکن دد آن زمان که تودانو, بهمردمینه پفرمان ؛ چنان_برانکه تودانی زلمل دوح فزایش پبخش ازآنکه تودانی توهم زرویکرامت چنان بخوانکه تودانی دثیقهایست_نکادا دد آن میانکه تودانی امبر خویش گرفنی پکش چنانکه تودانی حدیث عشق ببان کن بدان زبانکه تودانی
بیت ۱ : ای بوهای خوش که سحر گاهان میوزید وچون وزش
معطر بامداد نيكبختی هستبد « نسیم صیح سعادت » بدان نام و نشانی که خودت بدان آشنا و آگاهی؛یهمنزلگاه « کوی » آنکسی کهحودت نام ونشانش را میدانی بگذر ,درآ هنگام و وفتی که خودت واقفی که شایسته است اورا آگاهی ای ؛ براو گذرکن .
بیت ۲ ؛ تو » اینتبم ضبحگاهی که برید وپیم برنده اسرار
محرمانهای «خلوتراز » وميتواني درعلوتگاه محبوبراه ببی«خلوت راز » وبا او به تنهای سخن بگولی « خلوت راز 4 وسخنان محرمانه اورا بشنوی «خلوتراژ» وبتابراین برهمه اسرار اوآگاهی ومیئوانی
برای هواعواهانش اخبار و آگاهیهای تازه بیاوری » با که چشسانم
پرسر راه تو منتظراست . تورابه جوانمردی وبزرگواری سوگندمپدهم «بمردمی » واز نو خواهش وتهنی میکنم ؛ نه آنکه به تو وستور بلهم
3-۱, عزیزم ۲- ف. این حروف ۳- ق. خیال تیغ
اورفا
ستارهای بدرخشد و ماه مجلس شد دلرمیده ما را انیس و مونس شد که بنام از شاه شجا ع سنایش شد نبز خواجه حافظ درباره او میفرماید: نگارمن کهبمکنبنرفتوخطننوشت_ بعغمزهسأله آموزصد مدرسشد
میبينیم درست همین وصف بامضموئی دیگر دراین بیت آمده است وعلت اینکه حواجه حافظ شاه شجااع را به چنین صفاتی متصف وستایش میکند درصفحه ۱۰۹۱ ضمن شرح آذ غزل آوردهايم وهم چنین در غزل بمطلع: دلی که غیب نمایستوجام جم دار زخانمی که ازاوگمشووچهفمدارد
که درصفحه۱۳۴۴ آوردهایممیبنیم که ول شاه شجا ع راغیبنما مینامند که دروافع همانفهوم«نادیده میبنی وننوشته میخوانی»واست؛ یعنی آنچه از نظردیگرانغاببوپنهان وپوشیدهاست درنظر نو آشکارا ودیدنی است ۰ ]
بیت ۲ : [ دراین بیت رویسخن خواجه حافظ باصوفي دجال فمل است که منکر عشق بود و آثرا عملیشیطانی وشاهدبازی میخواند وچنانکه درصفحات گذشته آوردیم همین سك ودست آویز قصد جان خواجه حافظ را کرده واورا بدین تهمت قصد محاکبه داشت و سرانجام شاه شجا غ بان توطله گریهای اوبابان بخشید ونعواجهحافظ دراین پیت بااغتنام فرصت به شاه شجا ع نیز ید آوراست که ملامتگو کسرا از عفشبازی سرزنش و نکوهش میکردو آفرادرو غبیخواند ومنکر عشق باله وحفبقی وصمیمیت و محبت بود چون از عاطفت ومحبت و
پاکی وصیمیت بونی نبرده ؛ اوچه مبداند که عذق چیست ۱ و قهری
1 -پشمینهپوشنندخو کازعشق نشنیده اسنبو ازمستیاش رمزیبکوتاترا#هشیار ی کند
۱۶۳۸
است که نمینواند دریابد ودرل کند چه عوالمی میان عاشق و معشوق مگذرد و چه حالات سکر آوریهبان روتن که به یکدیگر مهر مبورزند پدید می آید.اینس که بانوجه باینسابقه میفرماید : ] صوفیظاهرساز وحقهباز که مراسرزنش «ملامت»میکرد که چرا پپرو مکتب عشق وملامتم برای این بود که او نمینوانست عوالمیرا که میان عاشقان ومعشوقان میگذرد درك کند و دربابد 4 واحساس کندوبفهمد « دریابد » اوازسحبت وبهر وعاطفه وروستی بوئی ثبرده بودواز این رهگذر منکر آن بود + او کور باطن است زیرا باطنی کثیف و آلوده به اخراض و ملامع دارد بابراین چشمحقیفتنگر او کوراست و کسي که کور بان بودچشمش پارای دیدن ظواهر را ندارد وچه رسد به کشف وشهود عوالم ننهائی و دریافت معالی و مفاهیم احساس درونی وغیبی « اسرار پنهانی »
بیت ۳ : برای آنکه این صنوفي حقهباز ظاهرساز را رسواکنی واز حالت عادی بدر آوري؛ گیشوان زیبایت را پریشان و آشفته کن و بر باد بده ۴ نادین وایماب ظاهریشرا برباد بدهی . او دراثرح رکات و لرزشها ورقصیدن تارهای زلف وئرنم او تار گیسوانت که نفمه_عذق
و شور مینوازد ؛ به روش صوفبان به حالسما عدرمی آید بعنی برقص
۱ - اینکه همهجا ازصوفی بدام حقهباز وظاهرساز و با دجال فمل ملحد شکل یاد میکنیم باستناد فمودهومسرفی خود خواچه حافظ است چنانکهفرموده است +
صوفینهاد دام وسرحقهباژ کرد بنیاد هکر بافلك حقهباز کرد درشرح اینغزلدد بختش جدال حافظ بامدعی به تفصیل صحبتکرددهايم .
۲ - ژلف برباد مده تا ندعی بربادم ناژ پنیاد مکن تافکنی بنیادم زلف برباد دادن یش پریشان کردن کیسوء
۱۶۳۹
از این رنج ودرد رهائیام بخش ؛ مرابکش آنطور که خودت میدانی [یعنی باناز وعتابهابت مرابکش وبالبانتدوباره زندهم کن - اینهمان مضمونی است که ورچندغزل گذشته که درباره شاه شجااع سرودهنذ کر
شده و گفله است :
گفبهای لملليم همدرد بخشد هم درا پیش ددد وگه پیشمداوا میرمت
بیت ۷ : در دادوسته عشق ؛ وبرای بیانحال واحوال دل ؛زبان ترکی وعربی و فارسی ؛ همه یکسان است زیرا عشق ومحبت و تفزل وزبان عاطفه ویبان حالات روحی خود زبانی خاص دارد که جز این زبانهاست » بنابراین عشق بهر زبانی باشد ۰ یکی است وتو ایحافظ: سخن عشقرا بازبانی که به آن واتفوسلط و آگاهی بعنی زبان فارسی دری وزبان عشق ومحبت اداکن .
[ از آنجا که شاه شجاغ » کی میدانست زیرا مادرش نرله برد وپدرش هم بازبان تر کی ضحیث مبکرد وچنانکه درصفحه ۴۷۵ آورهايم بزبان تر کی وشنامهالییدادکهرایج ومنداول میان استربنان بوده است؛ شاه شجاع نیز برس نعانوارهگی پات کیآشنائیداشت وازطرفی بزبان عربی شعر میگفت ونثر مینوشت وصحبت میکرد پس او با زبانهای ت کی وعربی وفارسی آشنا و بدین زبانها شعر میگفت + خواجه حافظ دراین بیت که روی سخنش باوسست و برای آنکه از ممدوحش که به هنرها آراسته است وگوچه کمر زرکش دارد ولی ازهنر عاری نیست ستایشی دل پذیر کرده باشد بااین بیان میفرماید : گرچه شاه شجاع زبان ترکی وعربی میداند ولی نو بااو بسه زبان ول سخن بگوزیرانو بازبان ول « فارسی دری» ازهرزبان دیگرآشناتری
۶۳۶
بود سجده بردند و او را ستورند ۰۱
مقام آدمیت متامی است که بانسان آنجنان منزلتی ميبخش دکه مچيك از آفریده شدهگان بآن مقام و منزلت نرسیهاند و اينآندرجه و مقامی است که احمن الخالنین لقب باقن واراده خداوند از خلفت آرمی آن بوده استکه بمقام شامخ آدمیت پرسد تا در این مرحله از تکامل افتخار آنرا پابد تا همه چیز را خدا به بنند و در نتیجه بخدا واصل شود . نحواجه حافظ با شاره باین موضوع میفرماید :
شاه شجاع از زمره مرومی استکه بمقام آدمی رسیده و از عثق بهره و نصیب برده وحصلت از آدم برده که در روز خلقت ملكگ بر ار سجده برده و آن روزی که فرشهگان برآدم سجده بردند و فص و مرادشان «نبت» از سجده بر او سجده بر سجایای آدمیت بودکه آن سجابا در تو بحد کمال است بنابراین«قصود ونظر فرشتگان ازسجده برآیم نیش و ستايش خصلت و سجابائي بود که در او بودیمت نهاده بردند و این سجابا و فضائل دز توب کتال هست زیرا درخوبیهایتو «حسن توه از روزازل فرشنهگان یرای دریافنه بودند وخصلتهافی دیدن که این حصائل از حد و اندازه انسان متعارف بیشتر و برتر بود و توبمقام آدیت رسیله بودی؛ منظور و مقصود خواجه حافظ در ان
۱ بخ دی با تجهب همین نی که ده شرف آدمیثمیفرماید ۱
تن آسی ثرید اسن یجان آسمت اکر آدمی به چشم است و دهانگوش دبینی اگر این ددنده خوئي ز طبیشت برد جهلوطلمت
خورو خواب و خنمشهوت شنب| طیران مرغ دیدی نو ز با شهوت رسد آدمی_بجائي که به چز خدا نه پیند
نه همین لبای زیباست نشان آدمیت چهمیان نقش دیواد و مسیان آدمیت هبه عبر ژنده ساشی به روا آدمیت حیوان خبر ندادد ز جهان آدمیت بیر آی و تا به بینی طیرا آدمیت نک که تا چه حد است مکسان آدمیت
1۶۴۵
نحود پریشان است اما پربشانی آوموجب جمعیت خاطرهاست ؛ وازاین رمگذر است که من نمیتوانم باور بدارم وقبول کنم که ممکن است با چنین موهبت وخاصیتی سبب پربشانی دبگران شود | [ این مضسون اسنعارهایست پراینکه : امروز همه مردم شیراز وفارس دل وامیدشانبه و بسته شده و آسایش خاطرشان را در وجود تو احساس میکنند وبه تو امیدو ارند که آنها را ازپربشان خاطری که دراثر اوضاع نامطلوب فارس و نسلط تبربزیان وشاه محمود بآن دچار شدهاند بازرهانی]
بیت ۵ ؛ گشایش امور « گشاد کار » کسانی که اشتباق دیدارتو را دارند « مشناقان» وطرفدار وهواخواءتو هستند « مشتاقان #درابروان توست که میتوانددلهای همه رابهم پیوندبدهد ودلبندع وبه آندلیستگی ید کردهان ؛ تورا بخداوند سو گند مبدهم «خدا را » اندکی آرام بگیر واعم وغضب « گره ۱ پرپیشانی داشتن » وبیدماغ بودن « گرهبر پیشانی داشتن 4 ودلگیری وغمرا اژچهرت با کن و گره از پیشانیت بگشا وروی خوش نشان بده تا دراثر گشوده شدنگره ازییشانی نوگره از کار مردم گشاده شود [ دراین استعاره لکنهای هست و آن اینکه : در صفحات گذشته منذ کر شدیم که شاه شجاع ازمردم شیراز دل نگران بود وازاینکه هنگام هجوم جلایربان وشاه محمود به نفع او قیامنکر ده بودند دلگیر وافسرده خاطر بود اینکه برارفع کلورت وملالعاطر ار شیرازبان گلوحمن کلانترشبراز را بهمایندگینود نزداوفرستاند
پیشانی زدن دگرهبرچبین زدن و گرهبردوزدنو گرء بر ابرو زدن اینها همه کنایهاست از اخمروئی وبیوماغی سعدیمیفرماید :
مونه اگر شاهد درویشانی دیوخوشطبع به از حود گره بیشانی
۱۶۴
واظهار ندامت ویشیمانی کردند و گشتند وبه وفاداریوهواداری حودباو اطمرنان دادندو عهد وپیمانبستند,
نا حضوراورا درشیراز خواستار
دراین یتنیزحواجه حافظبطور ایماواشارهضین این استعارهیفرماید:
حل معضل « گرهگشائی بوگشودن گره وعقداز کار مردمفارس «گره گشائی » که بتو دلبسته هستند وتورا دوست میدارند وهواندواه تواند بدست تو سپرده شده است « گشاد کار مشتافان بدان ابروی دل بند است» بنابراین تورا بخداوند سوگند میدهمکه از دلگیری ودل نگرانی باز آلی وبه آنها روی وش شان بدهی نا دراثرخوشنودی نو ازکار آنها گرهگشائی شود .
بیت ۶ : [ پیش از شرح بیت لازم است نکته ای را متذ کر شود ؛ در داستان خلفت آدم آمده است که خداوند تبارك و تعالی اراده فرمود که بهترین وشایستهتزینتلفت و آفرینش خود را بابند وباو ازنحود هدیهای بدهد تابتواند قسمتی ا حود را در آن خلفت و منعکس بهبیند »این بود که رده بهآفرینش آدمي کرد وچونفرشتگان ازنور وشیطان از آتش بود آدمیرا ازگل خلفت فرمود رهنگام دمیده شدن نفحه پر او عشق ودرا باو ارزانی فرمود ؛ آدم تحملحمل این بارگران وامانت ۱ دا آورد درحالیکه فرشتگان وشیطان از فبول آن بملت عم توانائی و نحمل سرباز زدهبودند آدمباقبول هدب عشقمزیت وبرتری نسبت به فرشتگان وشبطان بافت زیرا حامل هدیه و ارمفانی از خداوند بود . پس از اپنکه جان یافت باجان وروا: عشق درخمره وطینتش مخمر گروبدخداونه برای تظیموتکريم مقام عشق بهفرشتگان
| -اینجان عاریت که بحافظ سپرددوست روژی دخش بهبينم وتسلیم وی کنم
۱۶۴۳
بود و من تنها بووم + حال که قدروفت را نشناختم وفرصت راازوست دادهام ؛ ارزش هم کاروان بودن با دوست وشاه شجاع) را دریافتهام» منظور اینکه :
تا با شاه شجاع بودم قدر دولت او را ندانستم و هنگانیکه او بسفر رفت من به ظفلت گذراندم و با او همراه نشدم و حال که در منزل بجا مانده و با اوکوچ نکردهام و به مصیبت دوری از او وگرفتاری دررست عمال جلایریان و شاه محمود دچارشدهام ارزش نعمات گذشته بر من مشهود افناده و ناسف میبرم وحسرت میخورم که چرا قدروقت را نشناختم و ندانستم و فرصت را به غذلتگذراندم و در شبرازاندم.
ببت ٩ : [پیش از شرح بیت توجه باین نکنه ضروری است که: در نسخهتزوینیونسخدیگرطرین کاردانیاسث ولی درسهنسخه. آ.ج.و. این جانب صریحاً و واضحاأکارقاني امت و از آنجا که در حط قلمی شباهت وو د بسیار نزویل است: نسارخ) کاردان راکاروان نوشنهاند . لکن معنیکاروانی در این نیت "با توجه بمفاهيم بیت هشتم چنانکه خواهیم گفت مطبوعترویععتی واقتی تزوكترازکاردانی استبهمین جهت ما ثبت سه نسخه خود را بر همه نسخ دیگر مرجح شمردیم .
خحواجهحافظ در اشعار ود کاردانرا چندباریکار برده امابجای خود و بمی خود از جمله : بر کهخود گفتن طریق کاردانی نیست کلاه سرودیاینستکازین ترلپرووزی
و چوذ در این بیت طریقکاردانی بکار برده در پیت مورد شرح نیز رونوبس کننده ان دیوان طریق کاروانی را به بت از این بیت طربقکاردانی خوانده و نوشتهاند. ]میفرماید :
(اينك که من شبگیر نکرده و در حواب سحرگاهی فرورفته واز
۱۶۳۸
« گیسوی دراز وربش وسبلت فراوان نبرزین وکشکول و ۰و ۰و ۰» برای خود ساخته و آن را نشان طریقت شناخهاند ؟ ؟ اين ریا کاریها همه پتپرستی است | جامه رنگین آنها نشان رنگ وئیرنگشان اس . وهر پاره از اين جامه رنگارنگ پرچم و نشانه ایست از بنی که هوسو هویهای دنبای آنها آنرا ساختهوپرداخته است ]
وباییرون ریخته شدن اینبتها که صوفیحقهباز زیر جامهاش پنهان ونهان کرده وهزارگونه فسق وفجور درخفا مرتکب میشود و دد ظاهر منکر عثق ومسنی ومهر ودوسنی است » پسرده از راز نهانش بر میگیری ورسوای خاص وعامش میسازی منظظور اینست که : صوفی حفهباز که منکر عشق ومستی بود و آن را کفر وزندفه مپدانست ؛حال که نو رفنه ای واوضا ع شیراز را بروفق مراد و مرام خود نسیببند و شاه محمود نیز بابشانتوجهی که اواشند معطوف ندا
ابیت ازمردم شیراز وفارس که همه هرانخواه تواهستند برای فریب و اغفال مردم و فرصتطلبی به خاصیت. آبنآلوقت ۱ بودن رنگ عوض کرده واوهمدم ازعلق ومحبتبتو زده آست ولی این عشقومحبت اوواظهار اشتبافش به بازگشت نو » دام تزوبری دیگر است . وتسو میتوانی با نشاندادنچهره واقمیاش؛ اورا رسوا و پردهازاعمالثبطانیش بر گیری. پیت ۷ : چشمبد ازچین وشکن « خم زلف »های زلفان تودور
با « پنامیزد » وتبارثاله بر آن گیسوان تابدار «بنمیزد » زیرا : اکنون چین وشکنهای طرهنو ؛ جایگاه دلهاوجمم کننده خاطر پربشان مردم است «به مردم پریشان جمعیت خاطر مبدهدهاین گیسوانتابدار ؛اگرچه <<
- سوفیابنالوقت باشدای دفیق
۱۶۳۱
شاه شجا که دارای فضائل و ملکات آدمی است از انسانهای متعارف زمان نهود به همین مناسبت برتری هائی دارد و این خوبیها حصائل و فضانلی استکه میبایست در يك آدم شریف و ممناز باشد» اگر منهم باو عشق میورزم بخاطر آن محسنات اخلاقی اوست که اورا بیش از حد يك انسان جلوه میدهد و گرنه چنانک گنها : جمال شعسچشم استوز افرعارضوخط هزار تکته ور ان کاروبارودنداریاست بیت ۷ : روشنائی بخش چشمان «چراغ افروز» و نور چم ماه نسیمی استکه از رویگیسوان آن بار عزیزتر از جان میگذرد . خداوندا آنگیسوان را دآن جمع را» هیچگاه اندوه پریشانی وملال خاطر مباد ؟ واوپیوسته جمعبت خاطرداشنه باشد. [در این بیتشواجه حافظ بدولت شاه شجا غ دعا میکند وبرای او با استعاره جمعیت خاطر میخواهد] بیت۸: فسوسا! «دریام واندوه بر گذشته «وریناه وبر آنشادمانیها و حوشیها که هنگام سحر گاهان «نبگیرا» میداشنیمو بجای آنکه فدر آن را دنم و با هوشاری یدای از نتم «عش بهرهندشویم» نفلت گذراندیم ! «خواب سحری» و از آن خوشبختی غافل ماندیم ۱
و بیفهوم دیگر :
افسوس وپشیمانی میبرد ازابنکه : هنگام سفربا کسانی کههمراه
اج شبگیربپنی اوفتاستن پا ازاسیخ و تدین: عی آفیر شوخ
«یگوید :
کیش همي دوشتی دهد بیرون ... بود هر آینه از غب دمیدن شبکیر و نام مرغی استکه هنکام محر آواژ میدهه و آهنگک حزيني داره .و
در اسطلاع اهل سفر کوج کرد آخ شب را کویند و این
با قرکاش هیگوید ,
چرن شمع مبحگاه به پسعل دسیدهايم شبگیر کردهايم و به منزل دسیدهايم
۶۴۶
ن نام برابر ایواه است.
و با کاروانی که همسفر بودم بجا ی آنکهسحر گاهان کوج کنبم «شبگیر» و خود را از خطرات منزلسی که در پیش داربسم پرهانيم تا بسر منز مقصود برسیم؛ خواب غفلت وخوش سحرگاهی مارا درربود وبخراب رفنبم ؛ هنگامي از این راب غغلت پیدار شدی مکه کاروان رفته و ما درخواب وبیابان در پیش ۰۱
منظور از این بیان اپنست که : تاسف میبرم و حسرت میخودم بر آن روزگارانیکه در نازونتعم از همجواری و مجالست و موآنست باشاهشجا غبر خوردار بودیم» آنزمان را بهغغلتگذراندیم ونمیدانستیم آن سعادت چه ارزشی دارد تا به مصیبت هجران دچار آمدیم,
آری آدمی قدر اوقات خوش را نمیداند و آن را به بیحاصلی میگذراند ؛ هنگامی «وقنی» بیبه ارزش وقت خوش میبردکادرمانده باشد ؛ باید وفت شناس بود و قبر وقت را شناحت | پا که وقت شناسان دو کول بفروت: ۷۳ به یاه هی صاف و عحبت صنمی وفت دا مه دان آنقدر که نی مر حاصل ازحیات ایدل ایندماستنادانی
و مصود از این استعارهها در پیت مور شرح اینست که :
تاسف میبرم و حسرت مبخورم بر آن روزگارانیکه درنازوتتعم از همجواری دوست برخوردار بودم «با او هم کاروان بودم» ولی مرا خواب غفلت فراگرفت «شبگیر» و آنها شبگیر کردند «کو جکردند» و رفتند و من در منزل بجا باندم و هنگامی بیدار شدم که کاروان رفته 5 ترا خواجه دافط وو باد دیکن بدین مضمول آورده است: کاروال دفته تودر خواب بیا باندد پیش آلی دویاده زکهبرسی؛ چه کنی«جونباشی
و
کاروانرفترنودرخواب دپیابان در پیش وهله پس بیخبر از قلنل بانک جرسی
۱۳۴۷
و شیطان فرمان داد که بر آدم سجده کنند و به سنایش اودر آیند ؛ شیطان سرباززه وگلت؛ من از آتشم و بر خالد سجده نخواهم برد و چون از فرمان خداوند سرپیچید معرود و مفضوب گردید و از درگاه رانده شد ابا فرشتهگان بر آدم سجده بردند و او را ستودند زیرا در آدم عثق بخداو ند که ودیمه و عطبهای خدائی بود وجود داشت» خواجه حافظور چند مورد باین « داستان رمزی » اشاره دارد از جمله میفرماید : دوش دیدم که ملايك در مینخاله ژدند .کل آدم ببرشتند و به پیمانه زدند ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من اه نشین باده مستانه زدند تا آنجا که میفرماید : آسمان باد امانت نتوانست شید قرعه فال بنام من دیوانه زدند و اين بت و آنچه راگلتیم اشاره است به آبه ۷۷ از سوره۳۳ احزاب که میفرماید : انا عرضنا الامانة علسی التموات و الارض و الجبال فايین ان یحملنها و اشفتن منها و حملها الاان انهکان طلوماً جهولا. مقصود اینستکسه : شرف و اعتبار و امتباز آدسی برگوهر ابنا عشق است که امائت نحداوندی_ است و کسی باین شرف مشرف
است که از عشق بهره برده باشد و آنانکه ضمیره و ینتشان با شراب مکر آور عشق سرشته و خمیر شده باشد از مرانب و مراهب آدمیت برخوردارند و از فضائل و کمالات بهرهمند واز رذائل وپستیهابدورند کسانی که از موهبت عشن بهآنها نصیب داده شده بر فرشتهگان آسمان هم برتری دارند زیرا فرشتهگان بر آدمی که صاحب فضیلت عشق شده
۱۶۳۴
کاروان بازماندهايم) نباید از کسانی که با آنان همراه بودم به گناه اینکه چرا مرا جاگذاشنه و رفهاند. دلگیر و افسرده « ملول » و اندوهگین باشم و از اینکه ننها ماندام نباید بستوه آیم « ملول » زیرا این راه و ررش « طربق » هم سفری وکاروانی» نبست کی که با دیگران هم سفر رهمتصد و هممسلك است « همکاروان » نباید از آنها برنجد و آزرده خاطر شود ؛ می بایست سخنیهای سفر و راه را ومنزل» بیاد دوران و روزگارانی که بهراحنی وخوشی باآنهاگذرانبده است برخود هموار سازد ودماز شکوهوشکایت نزند.
در ابن بیت یز قصد از اين اشاره و استعاره اپنس تکه :
چرن با شاه شجا ع دوران شادمانی و خوشی را گذرانیدهام ودر وافع درکاروان زندهگی با اوودولتش همسفر بودهام ۰ بفرض اینگه من درمنزل جا ماندهام و آنها مرا همراه اند وبا درطی سفر ی که همراه آنها میکنم نا بمقصد برسم اگر تاروائیهائی برابم پیش آمد کرد و با بکند میبایست بیاد ایام خحوش گذشنه که با آنها گذراندهام برخودهموار سازم زیرا قصد و مقصد آنها با من در رسیدن به سرمنزلی که در پیش است یکی است و آن توفیق و پیروزی شاه شجاع است ؛ بنابراین میبایست تحمل ان دوران محرومیت را بکنم .
بیت ۱۰ ؛ ای حافظ ؛ تصور و پندار و آرزوی دست یافتن ب حلفههای «چنبر» گیسوان او تو را فریب میدهند ؛ هوشیار باش «نگره نامباوا حلقه ورخانبخت را که حصول بآن غبرسکن مینماید بح کت درنباوری | مفهوم اپنکه :
ایحافظ تو آرزوهاینعامیدردل میبروری و آن اپنستکهبدات
۱۶۳۹
مزده های باطل میدهی از اینکه سرانجام روزی دست تو بگیسوان او خوامد رسید ؛ بمنی بوصال و دبدار او ناثل خواهی شد هوشیار باش و بهیین آبا چنین نصور و پنداری بیحاصل نباشد و توحلقه درعانهبخت ناممکن وغیرمندور را نزده باشی ؟
مصر ع دوم ابنپیت تضمینشده است از فطعهای که آنوریسروده ودر آن از سنائی غزنوی عارف بزرگ ایران و در وافع ملم اولحافظط بادکرده و حافظ بعناسینی که خواهیمگفت آنرا مین کروه است .
اپنك قطعه انوریرا که در آنگفنه سنائی منعکس است میآوريم :
نکر نا حلقه اقبال ناممکن تجنبانی سنائی گرچه از وجه مناجانی همي گوید « کهباربمر سنالیداسنالدهتودد حکمت ولیکن از طریق آدذو پختن خره داند پروجان پدد تن درمشیت ده که دیراد به امتعداد پابدهر که ازما چیز کل با بلیازجاهدوا, یکسر_بدستتمتابنزشته
ملیماابلها لاپلکه محروما! و مسکینا بشعری درز حرص آنکه پابد دیده پینا چنان کازوی برش ك آید دوان بوعلیسبنا» که با تخت زمرد کس نیابد دتبت والا رژیأچوج تمني دخنه_ درس و لوفبنا ند بدوفطرت بیشآذاینکانلفیطبنا وليك ازجاهدوا, همبر نمبزدهيجبیفینا
در ان قطعه انوری از کیرمتجدتودین" آدم سنائی غزنوی یاد میکند که در آن سنائی از خداوند خواسته است باو دیده بینا و نور حقیفت به بخشاید نا حقایق را بهتر از بوعلی سین بهبیند سپس انوری میگوید : آرم عرومند میداند که تنها با آرزو؛کاری از پیش نمیرود و بآرزودلخرش بودن امید خام پختناست» متام ومرثبت دانش وینش «چشم حفیقت نگرونوربصیرت بافتن»با تجملات دنیئی به کسیارزانی نمیذود همچنانکه بر نخت زمرد تکیه زن بآدمی مقام والای آدپت
را نمیدهد !
(- دیوان مصحی مدری روی . مرحوما ۱
۱۶۵۰
ای عزیز ؛ نوهم برو خودن را به خواسته نعداوند تسلیم کن و بدان که بأجوج وماجوج با آرزو وخراهشنمینوانندسد محکموسدیدی که پیرامنآنهاکشبده شدهاست بشکنند و آرزوی آدمیچون؛ بأجوج و مأجو جاست که پیراماوسدها کشیدهشدهو تنهاباهمت ومجاهدتیتوان اپن سدها را شکست » هرکس را بقدر استعداد و کوشش وهمت او عطهای دادهاندنه آنکه در آغاز تکوین و آفرینش «فطرت» درگل و خمیره اوبزرگی و معرفت را مخمر و خوگر «الفت» کرده باشند . باید کوشش ومجاهدت کردز بر اخداوندهم فرمودهاست «جاهدواء و اینرشته را بدست نودادهاند تا با سعی و کوشش خود بجائي برمي » .دراینجا نظر به آیههائازقر آن مجید است که در بایان شرح اینغزل آوردهايم.
منصودخواجه حافظ بانفمینءصر عنخست ابننطمه: وجه وتذکر دادن خواننده و مملوح خود باین نکته استکه ؛ تنها با آرزو وخیال نمیشودکامیاب شد بلکه همچنانکه خذاوند فرموده است با مجاهدت و کرشش و همت میتوان برسد سید سکنیر فائق آمد و آنرا شکست ! یأجوج ومأجوج!: برانسانای کهن آمده است فوم وحشی بأجوج وماجرج مردمی کوتاهاندام وخوثربزوچپاولگر بودند وبحریم حرمت ملل دیگر تجاوز میکردند . اسکندر برای جلوگیری از تهاجم
۱- آنندراج درپاده پاجوج و ماجوج مینویسد « یاجوع کي که آش برافروزد و فاد انکیزد و یاجوج و ماجوج نوعي از خلقتاند ماخرز ازهج و مجم ؛ در حدیث است که یاجوح امتیاند از فرزندان وج و جهاد امیر دارند و درازای قه ایتان یکمد وبیست زراع است و کوشهای ایشان آنفدد بهناست که یکی دا میکمترد و دیگری دا لحاف میسازد و هر که از ۱ میخودنه » مسلماست اپن سختان زائیده نوهمات عوام اللاس امن .
درژرها بسسی_پیردان محمدین اسممیل درژی ممتقدند که الحا کم خلیفه خاملبی که وسیله او اسیمیل درژی مذهي خوو را اشاعه داد بعد اژ اپنکه یاجوع و ماجوج از چین خروج کردند باد دیکر پدنیا با خواهه گشت وجهان را از
تلط آنان نجات خراهد داد .
ان میمیرد او دا
۱۶۵۱
آنها سد محکمی کشید و آنها را در میان دیراری پولادین زندان کرد .
اما نحفیق آنست که : باجوح و مأجوج افسانهای همان هیتها و هونها «بقولمورخانعربهباطله»بورند و کورش بزرگ نخستین کسی اسث که در برابرآنها دبواری کشید تا از هجومشان به این فسمت از آسبا جلوگیری کند و این سد نا زمان ساسانبان پابرجا بود » ور زمان انوشپروان بملت خراییهائی که طی چند فرن در آن راه بافته بود ابن فوم وحشی با استفاده از فروریختهگی دبوارها بار دبگردست به نجاوز وهجوم زدند» انوشیروان در برابرآنها ایسنادهگی کرد وپس ازشکست وعفب راندنآنان» به مرمت دیوارپرداعت ازطرف دیگره چینیها هم که ازمجرم این قیال وحشی در امان نبودند بهپپروی از ابنکار کورش بزرگ در برابر آنها دبواری کشیدنه که بدیوار چین معرون است و هنوز پابرجاست .
#ب نظر و تصد ازجاهدوام) اشاره:به عفاهیم آیههای زیر است
والدینهاجرو | ءوجاهدو) افی یلاله اولنك برجون رحمالّه ۸ البفره ۲
جاهدوا منکم و بعلمالصابرین ۱۴۲ آل عمران ۳ والذینجاهدوا فیناهاجروا من بعدها لغفور رحیم ۱۱۰ الحل ۱۶
9
۱۶۵۲
| من دوستدار دوی خوش د موی دلکشم ۲ کفتی ز سر عهد اذل يك دهن بکوی ۳ دد عاشقی گریز نباشد ژ ساز و موز ۴من آدم بهئتيم اما دد این سرای؟ ۵ شیراز معدن لب لمل است و کان حسن ۶ شهری است بر کرم» وخوبان زششجهت ۷ از بسکه چشم مست ده این شهر دیدهام ۸ بخت ار مدد دهد که کم دخت سوییار۴ ٩ حمن؟ عروی طبع مرا جلوه آرژوست ۰ حافظه , ژ ثاب فکر,. پی حاصلم سسوخت
مدهوش چشم مست و می صاف بسی غشم آن گه یکویت که دد پیمانه دد کشم استادهام جر شمع بسوزان ۱ به آنشم حالی ار عثق جوانان مهوشم مین چرعری مفلسم ایرا مشوشم جيزيم نست ودنه خریداد هر شلم حفا که می نمیخسودم اکنون و سخوثم گیسوی حنور گرد فقانه ذ هفسرتم آلینهای ندادم از آن آه ميکتم
سافی کجاست نا زند آبی بر آئشم
پپش از شرح غزل بجاست یاد آور شود که غزل مورد نظر را
خواجه حافظ در اواخر دورانی سروده که شاه شجااع در کرمان بسر
میبرده و دیگر تاب و توان وطافتاو بسر آمده واز اوضاع اهنجار
حکومت شاه محمود بستوه سل بوده الست و مطالب غزل در حفیفت
وصف الحال اوست وعفیده ونظرش را درباره زیبا پرستی فاشمی کند و از اینکه ذوق و فسربحتش خریدار ندارد زبان بشکوه میگشاید . ضمناً بطوراشاره سخن از وفادازیش به شاه شجاع بمبان آورده و از
مردم شیراز وصفی دلپذیر کرده است.
از مفاهیم این غزل باین نکنه واقف میشویم کسه شاه محمود هیچگونهتوجه وعنایتی بمنویات نمیداشته وبه سخنوران ودانشمندان میل و رغبتی نشاننمیداده و از همین رهگذر است که هيچيك ازشاعران معاصرش او را مدح و ستایش نکردهاند.
۱ -ق. مترسال ۷ ق, مفی ۳-. ق. دوست
این بیت را ندارو
۴ ق. حافظا؟ ۵-ف,
۱۶۵۳
در این غزل خواجه حافظ آرزو دارد که کاش به کرمان نزو شاه شجا ع رفته بود و ار نعم و مواهب و نوجه و عنایت اوبرخوردار میشد . اينك شرح غزل :
بت ۱ : منروی خوب و موی زیا رادوستمیدارم وهوانعواه و هوادار زیاروبانم» از دیدن چشمان خمار و مست؛ گوئی میزدهابو از شدت لذت ببهوش میشوم » و به شراب بی درد «صافه و پالا و خالص « بیغش » علاقه دارم
بیت ۲ :به من گفتی که از راز روز آفرینش برابت حدیشی و رمزی بازگو کنم ؟ زمانی میتوانم از اين دازها برابت سخن سازکنم که دو سه ساغر شراب زده باشم و در عالم بی خودی و سرستی به فاش کمردن راز پردازم و تا زمنیکهمیزده نباشم نمبوانم از خلقت خردم برایت چیزی بگویم زبرا چنانکه نام ؛ لفت و آفرینشم در روز ازل بسا شراب عشق بووة و کل ماه وجردم را با شراب عشق خمیر کردند و مرا باآن آفرین[اشازه است به غزل بمطلع : دبه پیمانه زدند) ایش که گل وجودم را با فراب عشنق سرشتهاند و تا سرست
ادرش دیدم که ملائك در میخانه وید 777 کل آدم
شوم و به هستی خودم باز نگردم نمیتوانم از خودم و آفرینشم بای تو چیزی بازگو کنم
بیت ۴ : من عاشق آفریده شدهام و در عشق نیز چارهای و راه فراری «گربز»ازسرختن و ساختن در عشق نیست» هر کسعائنبیشود لازماش سوز وگداز است تا پخته شود و از خامي بازآید.
۱ - در سفحه ۰۱۶۴۳ ۱۶۴۵ در معنی بیت؛
ملكدرسجده آدم مینبوی تو یت کرد که درحسنوچپزی دیدبیشازحدانانی توضیح «راین باه دادءایم
۱۶۵۴
اپنس که منهم مانند شم که عاشق پروانه اس ثابت قدم و راسخ وایمناهم» برای سوختن درعاشقیهستم؛ و دراین راهپابرجایم « استادهام ) و لو » ای محبوب من + مرا مانند شمع به آتش علفت روشن کن نا بسوزم و اشگگ بربزم وسرانجام همه وجودم چوذشمع از پا درآید.
پیت ۷ :من آدمی هستم که سرشنی بهشتی دارم زیرا در دوز ازل سرشنم را برای زندهگی در بهشت آفربدند و دراثر يك فریب و غفلث به این دنیا «سرای» آوردهشدهام لیکن سرشنم راکه با آبعشن خمیرشده و عجیناست از دست ندادهام و همچنان عاشقم و هماکنون نیز « حالیاا» به عبت از سرشت و طینتم گرفنار و دربند « اسیر » و زندانی « اسیر » عشق جوانان ماهرو و زیبایم و از این نبا بهدام عشق زیارویانش امیر و دربندم
ببت ۵ : شهر شیراز بت مر کز «معدن» و بوجودآورنده «بعدن » و پرورش دهنده «معلل » بان لعل فام و خلق کننده «کان» زیبائی و خوبروئی است 9 حسن 6 من هزنجند گوهر شناسم اماچه کنم که تهی دستم و چون نمیتوانم از این گوهرهای گرانها و بینظیر و
3 حالي مشنف. ۳1 و منسوب به حال است و بای آنن بای ممروف است ر مینی میدهد به نقد و درحال و این واژء در واقع در آثار خواجه حافظمورت تکیه کلام ابت خواجه ده بیان خوو آنرا بسیار بکاومیبرده اژجمله,
چون نیست تفش دوداندرهيجحالثابت حافظ مکن شکایت تا می خودیمحالی ور حالی چو مرا نمیدهد دمن بوسیدن پاي آثه صن افسراز را مائيم د فم فسراق حالس تا خود پکچا سد مرانجام و . حالامشوهلطفئو ز بنیادم برد ما دگر باد جذای توچه بنیاد کند
۱۶۵۵
دربا وزیا بخرم و آنها را نلك و تصرف و تصاحب کنم؛ پربشان خاطرم «مشوشم»
ببت ۶ : شهر شبرازه شهریاست پر از حوبروبان با عشوه و از « کسرشمه » و زیا روبان آن از هرطرف آدمی را در محاصسره میگیرند « ز شش جهت » چه کنم که سرماهای ندارم وگرنه همه آنها را یکجا خربدار بودم و مبل و آرزو داشنم همه خوبروبانیراکه در دور و برم همتند همه را تصاحب کنم « حریدار هرششم»
بیت ۷ : در شهر شیراز آن اندازه چشمان مخمور دبدهام که می نخورده مستم؛ و هم اکنون سرحال و تروماغم« سرخوشم »
ببت ۸ : اگراقبالم باریکند که بتوانم به نزد دوسنم سفر کنم «رخت سوی بار کشیدن» و در پیش او رحل افامت انکنم «رخنسوی با کشیدن » و مقیم درگاه او شوم.«خیت سوی بار کشبدن » در آنجا آنچنان فدر و منزلت والا حواهم/یافت کم فرشتهگان و حوران» با گیسوانشان جارو کشی فرش و رح نخوآب و له منزلم را بر عهده خواهند گرفت و غبار اندوه وانگدستی را از آن خواهند زدوو .
[ در این پیت ضمن این استعاره آرزو می کندکه کاش اقبال با ار همراهی میکرد و به نزد شاه شجاع میرفت و از سختی و زحمتی که در شبراز بدان دچار است رهائی میبافت ضمناً از تضامین پیت چنین مستفاد است که شاه شجا ع فدر و ارزش او را سیدانسته و در نکریم و آسایش زندهگی اومی کرشیده ودرسابه حمابت او زندهگی مرفهی میداشته است]
بیت ٩ : دختر بکر وزیبا روی ذوق وقریحن من «عروسطبم»
۱۶۵۶
که به هنرها آراسته است « حسن » و خوییها و محسنانی دارد «حسن) آرزومند آنست که به حجله بخت برود و خواستگار و خواستاری بیابد که بتواند زیبائیهایش را بر او عرضه و بنمايش در آورد و برای ابنکه این هنرها و زیابها منعکس شود و بنظر آید؛ آئنهای هم در دستررسمنیست تااینجلوههادر آنمنعکس گردد ودیدهشود؛ وا زآذر و که آئنهایجهت انمکاسهنرهايم ندارمو کسی هم نحواستار این همهخوبی و زیبانی نبست ؛ از راه تحمر و تأسف آه می کشم و حسرت میبرم
[ منظور از این اشاره ز استعاره اینست که ؛ من فریحت و دوف سرشاری در سخنوری و ادب دارم و متاسفانه کسی نبست که خریدار انهنرهایم باشد تا باانمکاس آنها در آثینه ضمبرش؛ او پی به خوبیها و زیبائیها و هنرهایم به برد و فدر چنین فربحت و استعدادی را بداند. و اینمطلب بدان مناسبتاست که دژژورانشاه محمود چون او مردی بی ذوق و بی توجه به ادب و دانشآو معرفت بود نا جائیکه هبچيك از شعرای معاصر تحواجه حافظ او نیقی نکرده و مدحی نگفتهاند و همین هنگام است که خواجه حافظط از نداشتن ممدوحی سخنشناس مینالد و اظهار تأثر میکند و چون در ببت هشتم صریحاً آرزو کرده است که کاش اقبال با او همراهي میکرد که میتوانست به نزد دوست سف رکند واز مواهب و ننسات اوبرخوردارشود اینست که حکممی کنیم منظور ومفصود خواجه حافظ دربیت نیم |زاینکه سخنشناسی درشیراز نیست تا هنرهایش را بسه او عرضه دارد از بارشاهی شاه محمود اظهار
ناخلنودی و ول تگکردهاست ] بت ۱۰ : ای حافظ از آنش و نف اندیشههای غم آلود «فکره
۱۶۵۷
ریشههای کشنزار «حاصل» دانش و فریحهام سوخته شد؛ کجاست؛ آن ساقی و سقایت کننده ؛ تا با آب دادن باین کشتزار آبی بر روی آنشی که در من گرفنه و دارم میسوزم بریزده بزند » و به پا شد «بزنه» و مرا از سوختن برهاند و این کثتزار را از عشگ سالی و فحط نجات و رهائی بخشد [ منظور اپنست که : از غصه واندوه که چرا با دشن ایهم هنره ۵ یج طبعم بینيجه وبی مر مانده وراندیشه فرو رفتام »از آنش اين غم وحسرت واندو بنیانزوق و دانش و فربحنم دارد میعشکد و میسوزد : کجاست آن کم ی که بتواند این آتش مرا فرو نشاند و حاصل زجمات مرا کسه دانش و سخنوریم است از نابودی و فا نجات بخشد؟!]
ت
۱۶۵۸
| بخت ازدهان دوست نشانم نمیدهد ۲ ازبهره بوسهایزلبش جان همیدهم ۳ مردودراینفراقودر آنپردهراه ثیست ۲شکر به صبر وست دهد عاقبت ولی ۵ زانش کشید باد صبا چرخ سفلهیین ع چندانکه بر کنار چو پرگار میشدم ۷ گفنمزوم بخواب وبهبینمجمال دوست
دولت خبر از راز نهانیم نمیدهد اینم] نسیستاند . و آنم نمیدهد پاهست و پرده دار نشائم نمیوهد بد عهدی زمانه امانم نمیدهد کانجا مجال باد وزانم نمیدهد دوران چو نقطه ره به میانم نميدهد حافظ : زآه ر ال امانم نمیوهد
بیت اندرطالع «ابخت نعودنشانی از گشاد کارهاو رهانروست؛
نمیبینم واز دیدار و مصاحبت « دهان دوست » و شنیدن سخنان آو
و دهان روست » برای خودم بهره زقيبي ام بخت » نمیبابم و گردش
زمانه وروزگار و دولت » بروقق رادم نمیچرد « دولت » رازاسرار نهان هیچگونه عبری بمن نمیزدء
[ مقصود اینکه: ازطلو غوبرآمدن ستاره اقبالم « طالع » ددبرج نيك بختی وسعادت که این سعادت ونيكثبختی وبهروزی دیدن وشنیدن
سخن از دهان دوست محبوبم باشد ؛ زشانهای نمیبینم و گردش زمانه
1 - بخت واژءای فادسیاست وممنی آن بهره ونصیب است واین واژه در
اسل
بوده رین آن بهتابدل کردیده ورعت شده امت . ددزپانعسربی هم
مستمیل امث ولي پممشی طالع وطالع يمني طلوع کننده وبر آینده وسمود کننده